هستی ویرانگر زمان / رضا عامری
نگاهی, به کتاب " این ساعت شنی که به خواب رفته است" نوشته ی رُزا جمالی,
روزنامه شرق 1390
نگاه كن كه زمان چه وزني داردو چگونه ماهيان تنم را ميخورندچرا مرا هميشه در ته دريا نگه ميداري؟ فروغ فرخزاد شعر زنان در زبان فارسي داستان عجيبي دارد، چه اگر فروغِ مدرن آن با شعر «شمس كسمايي» حادث نشد اما فروغ شمساش شد. فروغِ حدوث ناب كه هرچند زير سايه سهمگين فرهنگ مذكر و استعارههاي عمودي آن پيشاپيش له شده بود، ولي توانست از غار كهف چند هزار ساله افلاطوني به زير آفتاب رود و بدون هراس از اخراج شاعران از شهر، افق شعر شهري/ مدرن ايران را نشاندار كند. هرچند عارضه لهشدگي، چون ميكروب بيماري هزار سالهاي توانست تولد ديگرش و جوانياش را در 34سالگي زير چرخهاي تقدير خود له كند و عِقاب طرد خانه و كاشانه را به عتاب غربتي ابدي مبدل كند. و حالا نسل ديگرش «رزا جمالي» است كه درون اين غربت ابدي پرتاب شده و ميخواهد كل ادبيات (ايران و جهان) را در يك اثر به قول بنيامين با انفاسي مسيحاگونه بهطور همزمان حفظ، نفي و متعالي كند، پس ديگر محاكات و بازنمايي پاسخش نيست و «دلالت» به سبب فقدان موضوعي مشخص پنهان است. پس ناگزير با نوعي زندگينامه و خاطرهنويسي رودررو ميشود كه رويارويش هست [و اينك منم زني تنها – فروغ]. اما نه در زير آفتاب كه در زندگياي كه در شب ميگذرد. (هر آنچه به نور امر نمادين نيايد، ناگزير به شب امر واقعي داخل ميشود – لاكان). پس در اينجا ما تنها با نورهاي خفيه سروكار داريم و نور جهان هنر هايدگري جاي خود را به نور سياه بلانشوي ميدهد كه از زير ميآيد تا همه چيز را به سرچشمه اصلياش بازگرداند. «بنشي» كه در روي خود بسته است و ميخواهد خاطرات «سالهاي زنداني اين خانه شوم» را بيآنكه كسي صدايش را بشنود، بازگو كند. در را روي خود بسته است، تا مبادا كسي صدايش را بشنود و بميرد. (اين همان نفي فضاي ادبي است) ديگر اينجا با جهان كليت يافته شهرزادي – كه ميخواهد صداي خود را به گوش همه برساند و براي شهريار قصه بگويد – سروكار نداريم و شاعر در مغاكي خاموش و ظلماني با كرمهاي خاكي همزيستي عجيبي پيدا كرده است و ميخواهد حكايت تسخير خود را بگويد، حكايت تسخير زمانه مدرني كه او را به زيرزمين تبعيد كرده است. منفيت و مرگ به او چسبيدهاند و به اين معنا خاطرات با زندگي او يكي نيستند و چارهاي ندارد تا با همين نرمي و انعطافپذيري و با خط و شكافي ميان گذشته و امروز با جهان رودررو شود. اين نرمي و سبُكي: به قول فرهنگ تاج العروس: «انما سميت انثي من البلد الانيث و الانيث هو اللين» (مونث ناميده شده چون سرزميني با خاكي نرم و مستعد كشت است)، يعني كسي كه ميتواند مقابل سختيها و شدت و ذكوريت تاب آورد. به اين معنا به قول ابنعربي زن مركز جهان مادي و روحي است و با اوست كه عارف ميتواند به اندماج و اتحاد برسد «كل مكان لايونث لايعول عليه» (هر مكاني كه زنانگي نداشته باشد، نميشود به آن تكيه كرد). اين نگاه در سوررئاليستها چون «آندره برتون» اينطور ميشود: «زمين را دوست نميداريم مگر از خلال زن و زمين هم به نوبه خود ما را دوست ميدارد.» اما براي شاعر امروز بسان سوژهاي خط خورده، اين وحدت و باز نمايي «كليت» امكانپذير نيست يا بگوييم در پرسپكتيو او خطي وجود دارد كه جهان را نميتواند به شكل گذشته ببيند، جهاني كه بر او متجلي ميشود هم همين تكهشدگي را به شكلي مرموز با خود دارد، اين خط باعث تركي تاريخي ميشود و تجربه «وحدت» را معكوس ميكند. شاعر ناچار است از اين ترك بيرون آيد و چون شبحي سرگردان جهان را نظاره كند. شبحي «بنشيوار»، كه بر درگاه هر خانهاي مويه كند، كسي در آن خواهد مرد، پس با شعري روبهرو هستيم كه تجربهاي معكوس را رقم ميزند: «حروفي كه ما را چونان ساكنان اين سرزمين پذيرفتند / و چنان كه مجرمي از اين خاك گريختند.» آيا اين همان به قول بنيامين [اهميت به قمار گذاردن كل يك زندگي بر سر نقطه به غايت ديالكتيكي گسست در زندگي است] يا تجربهاي زباني كه ياد آور دنياي نمادين (زبان) است كه حتي وحدت نظام خيالي را هم ميشكند و انسان را از جهان هماهنگي و وحدت ميگسلد. هر چه هست اين تنش ميان طبيعت و تن (جامعه و تاريخ و زبان) و در اينجا تن (فيزيكي و زباني – لانگ) نميتواند به صورت تني واحد مبدل شود. اينجا آغاز تن همان پايان درياست – و يكي شدن با جهان كه مهمترين دستاورد آن حذف راوي يكه بيروني است - كه از تكهتكهشدگي و شهوات و تحولات را به نحوي در تكهتكهگي شعر و چندپارگي آن را ميان گفتن و سكوت و برهنگي و انقراض و تناهي و نامتناهياش منعكس ميكند. «منم كه در شاخهها دويدهام / شبيه موريانهها در تو زيستهام / و به حياتوحش پيوستهام» چنين زيستي امكان نميدهد تا شاعر بسان سوژهاي شناسا با جهان روبهرو شود، چرا كه طبيعت همان جبر تاريخي است كه در مقابل آزادي ميايستد. يا بگوييم فقط آنقدر آزادي دارد تا بهعنوان شاعر امتدادي از خود را نگاه كند: «ورقههايي كه بار گرفتهاند در تاريكي ادامه يابند.» و اين امتداد در ظلمات هم چيزي نيست جز ناممكني شعر. اين نگاه همراه با تهنشين شدن امور انضمامي فيگور مدرنيتهاي اوست تا هميشه تاريخ از اينجا و اكنون آغاز و خوانش شود و به اين معنا اثر به شكلي فرمال ارتباط انتقادي خود را با تاريخ و جامعه بازي كند، يعني تنش ميان جان طبيعي و واقعيت بيروني. تنشي كه بر اثر نفيها، تناقضات جهان امروز را در دل خود حمل ميكند. براي ساختن اين كليت به سوي اين هماهنگي (شكل) يورش ميبرد، اما در نهايت به يك تنش دروني ديگر تن ميدهد و همه چيز را دوباره نفي ميكند انگار نفي و مرگ همواره با او به سر ميبرند. مرگ، سلطان مطلق است و او تنها ميتواند به استقبال مرگ رود تا خود را كليت بخشد. پس پاسخ شاعر – شكلهاي مختلف حل نشدن مفهوم - با قدرت ويرانگر زمان گره ميخورد و جهاني كه چنان تكهتكه شده كه هيچ چيز را نميتوان به يك كليت تبديل كرد و در جايي كه ساعت شني به خواب رفته، وضع از اين هم تراژيكتر است. پس بايد خود را به حركت ارادي و غيرارادي حافظه سپرد، به زباني كه ميخواهد سوژهاي را در پروسه شكلگيري خود تعريف كند (بيرون از آنچه تعريفش كردهاند). نوشتار كنش سوژه (خود) زباني است، ... تا بتواند نوشتاري را بدون سلطه، تجربه كند، اما به سلطه تن خود برميخورد، تني كه تناهي دارد و ميميرد، پس قدرت مرگ را نميتواند حذف كند و در مرگ است كه به ديگري نقب ميزند به مرگ نازنین نظام شهيدي و همين جاست كه به ضعف خود در مقابل مرگ اقرار ميكند. مرگي كه كنده نميشود يا در همان حال ديگري است كه هنوز به او چسبيده است –»-. پس او ناچار در فضايي زنده / مرده [نازنده] قلم ميزند و به اين خاطر نميتواند از طبيعت و توحش كنده شود تا تبديل به سوژهاي شود... با اقرار به اين شكست، سعي ميكند اين سوژه (بدن) را در طول تاريخ و مكان جابهجا كند، به عقب ميبرد و به آينده بسپارد. پس نوميد نميشود ردپاها و قدمهاي خود را در خرابههاي تاريخ پي ميگيرد. حركت از كنده شدن از تاريخ، او را به سوي نوعي تاريخيگري فراميخواند. رفتن به سوي يك شعر ناب و فراتاريخي كه خودش نوعي تاريخگرايي است. در حقيقت تاريخ در كار او به شكلي بنياميني تهنشين شده است و او زنده و مرده «بر آب ميرود.» ---رزا جمالي در «دهنكجي به من» و «اين مرده سيب نيست» در دهه 70 با پتانسيل بالايي شعر خود را در چارچوب جرياني به نام «زبانيت» آغاز كرد و بعد با دوريگزيني از «شعر زبان» براهني – كه خود يكي از شاگردانش بود – عدول از براهني را با نقد بر محدوديت اينگونه شعر مطرح كرد و به سوي نوعي «روايت شعري» رفت و «ماجراي اين داستان پليسي» را در سال 1380 منتشر كرد كه بيشتر تجربهاي روايي و دراماتيزه بود و فاقد آن پتانسيل تا او را وادارد از مخمصه بحران دهه 80 شعر به سلامت بيرون آيد و حالا در «اين ساعت شني به خواب رفته است...» اينگونه شعر را تجربه ميكند، تا خلاءها و شكافها را از پرسپكتيو ديگري نظاره كند با نوعي مقاومت و به شكلي انضمامي، بيآنكه خود را از نگاه خيره ابژهها محافظهكارانه يا مدرسانه كنار بكشد. او از اينجاي مكان / بيمكاني (آب) با نوعي «حياتگرايي» برگسوني كلنجار رفته تا بگويد اين غياب يك دههاياش از سر استيصالي بوده كه در برخورد با ناممكنها داشته، ناممكنهايي كه به او اجازه دادهاند بسان استثنايي در شعر نفس بكشد.
این رسم الخط فارسی نیست...
ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 179
تاريخ: شنبه
9 آذر
1398 ساعت: 18:26