تاملاتی در زمانِ جنگِ داخلی/ شعری از ویلیام باتلر ییتس / فارسیِ رُزا جمالی

خرید بک لینک

تاملاتی در زمانِ جنگِ داخلی

شعری از ویلیام باتلر ییتس

فارسیِ رُزا جمالی

۱

خانه ی اجدادی

مردی ثروتمند در میانهی چمن گُل خواهد داد

در خش خش تپه های مشجر

جاه طلبی ای نیست

زندگی بی درد لبریز است

باران به زندگی می ریزد

حوضها پُر می شوند.

سرگیجه آورست

می بارد

گزینه ای ست که به اراده اش شکل می دهد

و کرنش می کند به فرمانِ دیگری.

رویایی محض است

رویایی محض

هنوز هومر آوازی نخوانده است

و اگر که آنرا به وضوح در پسِ رویاها نیافته

که بیرون از شادی درونی اش جسته بود

فواره ای درخشان و فراوان

گوش ماهیِ خالی آویخته است

نهرهایی که از تاریکی عمق گرفته

و نه فواره ای

تمثالی که عظمت را به ارث برده بود.

مردانی ستمگر

اما قدرتمند

آن ها که در سنگ پرورده اند

و آن طعم شیرین که تمام شب و تمام روز به درازا کشید

آرامشی که هیچوقت بازنشناختم اش

موش های مدفون بازی می کنند

نتیجه ای ست که در آن خانه پرورده

باغ ها که در آن طاووسها سرگردانند

با پاهایی نازک و نرم

بر زمینی کهن می خرامند

ملکه ای ست از نمایش گلدان ها

الاهگانی بی قید

چمن هایی طبقه طبقه و راههایی شنی

زمانی که اندیشه ای لغزنده راحتی می یابد

و کودکی لذتی ست برای احساس

اما بزرگی مان را با خشونتها می بریم...

۲

خانه ام

پُلی عتیق و برجی عتیق تر

این خانه ی دهقانی که در دیوارهاش سایبان گرفته

صخره ای

و یک جریب زمین

جائیکه نشان گل سرخ میتواند در گُلی بشکند

نارونِ کهنسال

خارهای پیر و بی شمار

صدایِ باران و یا صدایِ هر بادی که می وزد

مرغانی با شکوه

دوباره از نهر گذشتن

مقدس

از هم پاشیدن دوازده گاو

پلکانی پیچاپیج

تالاری با قوسهایی از سنگ

شومینه ای از سنگ خاکستر

اجاقی باز

شمعی و یا صفحه ای برنوشته

ال پنسرو

افلاطونی

در تقلاست

شبیه تالاری ست که آینده را سایه می زند

چگونه خشمی شیطانی

همه چیز را متصور شد.

این مسافران تیره دل

بازارها و میدان ها

نیمه شب شمعی ست که سوسو می زند.

دو مرد اینجا را پیدا کردند، مردانی مسلح

آنچه را که از اسب ها جمع کرده اند

و روزهایی که سر کرده اند

در این مکانِ به هم ریخته

جنگها طولانی ست

زنگ های ناگهانی شب

خراش هایی که تحلیل می روند

در هم شکسته است

فراموش

و من

که پس از من

وارث این جسمام

نشانه هایی ست از فلاکت

که هویدا می شود بر شما

در برکشیدنِ این ذهن.

۳

میزِ من

خَرَک هایی سنگین و یک تخته

هدیه ی ساتو

شمشیری ست

تغییر ناپذیر

بر مداد و کاغذ

که اخلاقی ست

روزهایم بیرون مانده

بی هدف

لباسی گلدوزی شده

غلافی چوبی

چاوسر اینگونه آه نکشیده بود

زمانی که جعل شده

در خانهی ساتو

شبیه ماه نو خمیده

ماهی درخشان

پانصد سال

هنوز اما تغییری نیست

ماهی نیست

تنها قلبی ست که دردمند است

کاری بی تغییر

مردان آموخته اصرار دارند

که کجا و چه زمانی جعل شده بود

این برتری بیهمتاست

در کوزه هاست و در نقش ها

از پدری به فرزندی رسیده

و قرن ها از آن گذشته است

شمشیری شکست ناپذیرست

زیبایی روحی ست که تحسین اش می کنی

و آن که وارث است

ثروتمندترین

دانستن اینکه کسی می تواند از درهای بهشت بگذرد

هنری پست

که بر دل نشسته

قلبی دردمند داشت

سخن ییلاقی هاست

بر لباسی ابریشمین و خرامیدنی موقر

طنزی که بیدارت کند

طاووسی جیغ می زند.

۴

زادگانم

ذهنی پرشور را به ارث بردن

از پدرانی کهن

رویاها را زنده نگه دارم

که ذهنی سالم

اینگونه به نظر می رسد

کمی از زندگی

رایحه ای ست در باد

نوری را به روشنایی روز پرتاب می کند

گلبرگ های تکه پاره طرح باغ را می پراکنند

جز سبدی ای ست که پس از این می آید

و زادگانم گل ها را گم کرده اند

این زوال طبیعی روح است

معامله ای ست

که ساعتهاست از آن می گذرد

بازی آمیختن با ابلهان است

این پلکانِ مغلق

و این برجِ سخت

خرابه ای ست بی سقف

جغدی ست که بر سنگ بنایی ترک برداشته

ویرانی اش بر این آسمانِ ویران است.

آن محرکِ اصلی که به ما شکل داد

جغدها در دایره هایی مدور می گردند

و من از بهترین ها هستم

عشق بس است و دوستی کافی ست

و آن خانه از آنِ همسایه ای ست

که برای عشق دختری

آذین بسته

و میداند آنچه را که می بالد و تغییر پیدا می کند

این سنگ ها بناهایی تاریخی ست

که ما را می سازند.

۵

جاده ای بر درِ خانه ی من

منظم و مهربان

فالستفن

خوش تراش

از جنگ داخلی می آیند

چنانکه با گلوله ای بمیرند

بهترین بازیِ ما زیرِ آفتاب بود

ستوانی در لباسی قهوه ای رنگ

مردانی نیمه پوشیده

در لباسی متحدالشکل

که ملی ست

بر این در می ایستند و من شکایت می کنم

ازین هوای آلوده،

باران و تگرگ

درختِ گلابی

که در طوفان شکسته است.

دوده ها و توپ ها را به حساب می آورم

چنگری ست

منقاری ست سرخ

که تو را بر فرازِ نهر رهنمون می شود

چون غبطه را در ذهن خاموش کنم

به سمتِ تالار می آیند

غبض شده

در برفی سرد

و یک رویا.

۶

نگاهِ خیرهی آشیانه از پنجره ام

زنبورها

در شکاف های خانه می سازند

سنگ بنایی ست سُست

پرندگان مادر

حشرات و مگس ها را آورده اند

دیوارها چه سُست می شوند

زنبورها

در خالی نگاه

خانه می سازند.

ما محصور شده ایم

آسمان برگشته است

در بی یقینیِ ما

جایی

مردی ست که کشته می شود

خانه ای ست که آتش گرفته

واقعیت روشن نیست

و دیده نمی شود

در خالیِ نگاه خانه می سازند.

سنگری از سنگ و یا چوب

چهارده روز از جنگ داخلی گذشته است

دیشب آن را به دشواری

تا انتهای جاده کشیده اند

سربازی مرده در خوناش

در خالیِ نگاه خانه میسازد،

ما در قلبهامان و خیالهامان چریده ایم

قلبی جدا از قوت

خویی حیوانی یافته

از دشمنی هامان بیشتر است

نسبتی ست با عشق، زنبورها

در خالیِ نگاه خانه می سازند.

۷

من شبح انزجار را می بینم و پُری قلب را از خلائی که بیرون می آید

از برج بالا می روم

به سنگی شکسته تکیه می دهم

غباری که شبیه برف وزیده

همه جا را روبیده

دره

رود

نارون ها

در نور ماه

بی شباهت به خویش اند

دگرگونی نمی یابند

شمشیری درخشان که از شرق آمده

نفیری از باد

روفته می شود

با تکه هایی

سوسوزنان

مجنونی که از خود بیخود است

رویاها ذهن را مضطرب می سازند

و قرابت تصویرها

مهیب

در چشم ذهن ها شناورند.

بر تلافی آن قتل

گریه ای سر می گیرد

تلافی جک مولی

در پارچه ای به رنگِ ابرها

کمرنگ

و یا در تور

خشمی برگرفته

خشمی به ستوه آمده

فوجی گرسنه

سربازانی که دمار از سربازان دیگر در می آورند

بازو یا چهره را می گزند

غوطه ای به سوی هیچ

بازوها گشاد می شوند

انگشت ها

بر آغوشی از هیچ

وقتی که طنز راه گم می کند

به خاطر آن آشوبهای بی معناست

آنچه که بر آن می گرئیم

تقاصی ست بر مرگ.

آن پاهای ظریف و آن پاهای باریک

چشم ها کبود

اسب هایی تک شاخ

جادوگران زن

چشم بسته

آن تقویمِ نجومی به یاد آورد

که پیشگوئی نخواهد آمد

ذهن آن ها حوضی ست

جائیکه آرزوها بی شمارست

قلب ها پُراست

جز کرختی به جا نمانده

شیرینی خویش

پیکره هایی که دوست می داشتند.

تک شاخ ها،

ابرهایی کمرنگ

چشم هایی کبود

پلک هایی نیمه بسته

آن ها که می لرزند

پاره هایی از ابر

پاره هایی از تور

چشمانی که از خشم می درخشند

بازوانی که بدان تکیه کنی

مردمی بی شمار که سراسیمه بی خیال

جای گرفته اند

قوش هایی برنجین

رویاهایی که از خوشی گریخته اند

تنفری نیست

چیزی ست که باید بربیاید

نه حسرتی

از آنچه که از دست رفته

هیچ چیز

تنها پنجه ای ست که کورمال چنگ می کشد

خشنودی چشمهاست

بالهای بی شمار

جلنگ جلنگ بر ماه فرود آمده اند.

بر می گردم و در را می بندم

بر پله ها

خیره ام که چگونه این غنیمت را به ثبت برسانم

قسمت کنم

اما آه

قلبی جاه طلب

بر مسندی ست

که به پیش می رود

با جماعتی از یاران

وجدانی که آرام شده

بیشتر عزاداری کنید

خوشی تنهاست

شیاطینی که خوانده نمی شوند

مردی پیر را کفایت می کند

زمانی سپری

که می روید

و می روید...

این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 200 تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:36

صفحه بندی