شبِ تمامِ ارواح/ شعری از ویلیام باتلر ییتس / فارسیِ رُزا جمالی

خرید بک لینک

شبِ تمامِ ارواح

شعری از ویلیام باتلر ییتس

فارسیِ رُزا جمالی

نیمه شب فرا رسیده ست و ناقوسِ بزرگِ کلیسای عیسا مسیح

و ناقوس هایی کوچکتر در اتاق طنین می افکنند

و آن شبِ تمامِ ارواح است

و آن دو گیلاس لبریز از شرابِ انگورند

حباب های روی میز

روحی که می تواند

و ممکن است پدیدار شود

چه درون اش خوب است

از مرگ تیز و بُرنده است

که شرابِ نفسِ آدمی را بنوشد

که کامِ زمختِ دهانمان تمام آن شراب را می نوشند.

ذهنی می خواهم

که اگر توپی از چهارگوشه ی دنیا صدا کند

باقی بماند

زخمی در نوساناتِ ذهن

چنانچه مومیائیان در رختِ مومیایی زخمی اند

چیزی عجیب و بی مانند برای گفتن دارم

چیزی شگفت و حتمی

هیج چیز

تنها استهزایی زنده ست

اگر نه برای گوشی که می شنود

که می بایست ساعتی بگرید و بخندد.

او نخستین است که می خوانم اش

ذهنی غریب را می خواست

و شیرینی اوجِ غرور را می دانست

عشقی افلاطونی

که زمین عشق بیرون اش کرد

وقتی که همسرش درگذشت

دیگر او را نمی توانستند بیاورند.

کلمات انفاسِ باطل اند

پُر امید

بی رحمی ست

که زمستان بعد زمانِ مرگ خواهد بود.

افکارم درهم ریخته اند و بر زبان نمی آیند

که آیا آن زن یا خداوند بر آن بالا قرار گرفته بودند

کا انگار چشم ذهنش در تصویری یگانه افتاده است

و آن روح

که می توانست یارِ غار تو باشد.

وحشی با الوهیت اش

که تمام را روشن کرده بود

خانه ای معجزه وار و بزرگ

انجیل آن را به ما قول داده

آن ماهی طلا که در کاسه ای شنا می کرد.

و من فلورانس دیگری را می خوانم

نخستین چین ها بر چهره اش پدیدار می شوند

که پرستش اش کنی

فردا ما را آزرده خواهد کرد

و آن زیبایی رو به زوال، زائیدن ابتذال

می خواهد به مدرسه ای بیاموزدش

به دور از همسایه یا دوستی

پوستی تیره است آنجا

و آن زشتی را خواهد پوشاند

پنهان است از چشم ها که در پایان چشم پوشی کنند.

پیش از آن که پایان بیابد گره خورد

او که از کلامی غیرواقعی می آمد

دانشمندانی از هندوستان

در سفر روح

ببین چگونه چرخ می زند و چرخ می خورد و چرخ....

جائیکه مدارِ ماه به تو می رسید

و خورشید در آن غرق می شد

و آنجا

رها شده در سرعت اش

به گزینه ای ست

بازیچه های شکسته را فراموش می کند

و در پایان در خوشی خویش غرقه می شود،

و من مک گروگر را از گور فرا خوانده ام

که چه سخت در دشواری بهار یارم بوده است

و بعدها غریبه ای ست

مجنونی ست نیمه جنگجو

که به او چنین گفته ام

این دوستی را پایانی نیست

و چه اگر مارا تغییرهاست

وقتی که افکارم بی آنکه فراخوانده شوند برمی خیزند

و او را هدیه ای ست

و مرا از نابینانی خوشی ای حاصل است.

سعیِ بسیار در عزیمت داشت

جراتی ست قبلِ تنهایی

دیوانه اش کرده بود

که بر فکرهایی ناشناخته تامل میکرد

قرابت آدمی را کمتر می دید

آن ها که نه پرداخته اند و نه ستایش شده اند

او را که به میزبان اش شکایتی ست

جام های شراب به هم می رسند

عاشقِ ارواح بود

و مغرور از بودنِ یک روح.

نام ها هیچ اند،

اما این چه می تواند باشد

که عناصرش چه خوب پرورش یافته انو

بخاری که از شراب موسکا بلند شده است

به سقفِ دهانِ تیزش شور می بخشد

و هیچ زنده ای نمی تواند از تمامِ آن شراب بنوشد

مومیایی حقیقتی ست که بگویم اش

جائیکه ریشخند زنده است

گوشی بدهکار نیست

تمام آنچه که می شنوم

ساعتی بخندید

و ساعتی گریه کنید.

چنین فکری، چنین فکری که من آن را سخت نگاه داشته ام

که تمامِ اجزایش را بزرگ می گرداند

هیچ، هیچ چیز نمی تواند نیم نگاهی را تاب بیاورد

تا اینکه نگاه درجهان به رغم اش می دود

تا جائیکه نفرین شده ها قلبهاشان را فریاد می کشند

چنان فکری ست

که در چهارچوب اش

به چیزی نیاز نیست

زخمی که در ذهن پرسه می زند

که مومیائیان در رختِ مومیائی شان زخمی اند.

این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:36

صفحه بندی