قلمرو / داستانی بر اساس زندگی داوود پیامبر / نوشتهی امیر اور / فارسیِ رُزا جمالی

خرید بک لینک

قسمت اول

فراری

1

خورشید به سنگینی سر برتپه ها گذاشته، بر روستا و بر گنجه. شبیه نفس سوزان زن پر شور الهگانی ست که ما موجودات فانی آن را نورمی نامیم. تقریبا ظهر شده و من با پدر بزرگم ایشای نشسته ام که دارد معامله ای را با تاجران شهر حبرون به سرانجام می رساند. برای یک ساعت آن ها مشغول بازو بسته کردن بقچه ها و سبدها بوده اند، از کالاهای خود تعریف می کنند و نقص و عیب داد و ستد را پیدا می کنند، با بردباری تمام چانه می زنند و منتظر لحظه ای هستند که آن را شبیه ببری شکار کنند. پوست، قالی، پودر رنگرزی، گوسفند، گاو، گوشواره، دستبند، لباس و پارچ آبخوری همه شبیه دو لشکر منتظر جنگ نشسته اند.

کار من این است که هر وقت به توافقی رسیدند همه چیز را ثبت کنم. به آرامی و با کوشش فراوان جوهر را به هم می آمیزم و قلم نی ام را تیز می کنم کم کم و منتظر نشسته ام. آنچه که این معامله را به پایان می رساند را ثبت می کنم اما تمام این ها همان اندازه مرا علاقمند می کند که ردیف کردن نام سبزی ها یک شیر را.آیا به خاطر این بود که پدرم مرا به مدرسهی دبیران در شهر کاهنان ناب فرستاده بود؟ دارم از بی حوصلگی اینجا فرسوده می شوم.

وقتی که این سطرها را می خوانی شاید بگویی چه آدم ناشکری هستم و برای پدرم آه بکشی که سال به سال همیشه الاغ ها را با نان پیتا و گوسفند قربانی به شهر ناب می فرستاد که خرج تحصیلاتم را بپردازد. اما من اهمیتی نمی دهم، هرچه که می خواهی بگو من جاناتان دبیر، جاناتان پسرطالوت اینجا دارم به هدر می روم. این به خاطر این نیست که به دنبال حرفه ی جاه طلبانه ای می گردم بلکه بالعکس آنچه که می خواهم پست و مقامی کم اهمیت و کم توقعانه است چیزی شبیه منشی گری برای یک تاجر عطر یا فرماندار یک منطقه برای مثال، شغلی که بتواند مرا قادر سازد که این سرزمین را ببینم و برای من وقت کافی بگذارد که فکر کنم، آدم ها را بشنوم و بنویسم.. اما این بی حوصلگی نه! خواهش می کنم که نمی توانم تحمل اش کنم و دارد مرا می کشد..

پدرم طالوت چیزی بیشتر ازین نمی خواست که منشی این ده باشم و به طایفه ام خدمت کنم و من هم همین شدم.اما سرایا، بهترین دوست دوران مدرسه ام می گوید که من باید پیامبر و یا شاعر می شدم. خیلی غریب است وقتی که این را می گوید چرا که هیچوقت نخواهی فهمید که به طعنه این را گفته یا خواسته که ستایش ات کنه.در هر صورت، هیچوقت نخواهم فهمید که این حرف چرند را از کجا آورده.من و پیامبری؟ نمی توانم پیامبران را تحمل کنم، آن ها که در خیابان ها دیوانه می شوند، چشم هایشان قیقاج می رود، دهانشان کف می کند و برطبل و سنج می کوبند و اگر این همه را هیاهو بنامی وقتی که مردم جمع شدند حتا به نام خدایان از آن ها طلب کمک می کنند.

و شاعر؟ من شبیه شاعران به نظم نمی نویسم، با کلماتی اغواگر که نمی خواهد چیزی بگوید و می خواهد که تو را گمراه کند و سحر کند و یا کم کم اینکه تو را به نمایش بگذارد. نه اینکه چیز بدی باشد، عمو داوودم را در نظر بگیر، برادر کوچکتر پدرم که یک سال از من بزرگتر است، او دربارهی عشق و بهار می نویسند و گوش دادن به او واقعا دلنشین است. وقتی که کنار چشمه می خواند به همراه چنگ، آدم ها کنارش جمع می شوند انگار که مسحور شده اند و وقتی که برمی خیزد و می رود با نگاهی خیره به او نگاه می کنندو برایش هدیه ای می فرستند، یک جام شراب، یک تکه پنیر، دست بندی مسی. و دخترها دیوانه می شوند و او را با دهانی باز و چشمانی پر از تمنا شبیه توله سگی دنبال می کنند. می گویند که او گاهی یکی از آن ها را به زمین خرمن کوبی می برد و با شعرهایش برای او ورد و جادو می خواند تا اینکه دختر لخت می شود، زانوانش را بغل می کند و بی شرمانه از او می خواهد که با او عشقبازی کند. دخترها او را چوپانی که میان سوسن ها چرا می کند می خوانند و ساق هایشان را میان سوسن هایشان جفت می کنند. بد نیست، اصلا بد نیست، چه می توانم به تو بگویم، من که اصلا شاعر نیستم و واقعا این را درک نمی کنم.

اما واقعیت این است که من می فهمم که سرایا چه می گفت. انگار که حالا دارم همهی آن را می نویسم. هر آنچه که می بینم، می شنوم و حس می کنم و نه به آن شکل تخیلی که در مدرسه آموخته بودیم و نه شبیه یک سخنرانی مرصع مختص نویسندگان اما چیزی شبیه این ، صادق و درست همانطور که کلمات را می شنوم. و گاهی اوقات آن ها را بی هیچ صافی ای و بدون سانسور می شنوم. بله ، من هم پچ پچه ها را می شنوم و افکار و رویاها را... این سخن از کجا می آید؟ قلب؟ دل؟ خدایان؟ هیچ نمی دانم و نه، به من نگو.. می دانم که ما در انجمن شاعران اینچنین نمی کنیم. کدام منشی محترمی آن را چنین می نویسد، چیزی که از نامرئی تراوش کرده؟ همان منشی محترم در بالای آن طومار عنوان مناسبی را می نویسد " کتاب یوشع" یا " کتاب شموئیلِ غیب گو". و بعد او آنچه را که خداوند و مردمان کرده اند را به هم مرتبط خواهد ساخت انگار که شاهد مدعایی بوده و تمام آن را در بیانی تحکم آمیز نوشته است، با زبان بی نظیر کتاب مقدس که بدون مفسری کسی نخواهد توانست به اسرار کتاب دست بیابد.بله ، همانطور که منشی سزاوار می نویسد و اما من- هیچ علاقه ای به آن ندارم و نه به خاطر این است که صراحت سهل انگار این زبان غنی و ریزه کاری هایش را دوست ندارم و نه اینکه بی تفاوتم به جذابیت جادویی این کلمات، کلماتی که می دانند چطورحس ها و ذهنیت ها را خلق کنند بلکه بالعکس. اما چه کسی این قدرت را امروز یا برای زمان خواهد داشت؟

برای همین است که هیچکس فکرش را هم نمی کرد که چیزی از من بیرون تراود و بین ما بماند ، این از لحاظ من خوب است. چراکه من ، جاناتان پسر طالوت ، نمی خواهم که کسی در روشنایی بر من تمرکز کند. تمام آن چه که می خواهم این است که جاناتان دوم باشم و با جاناتان اول که شاهزاده است و پسر طالوت هیچ معامله ای نخواهم کرد برای هیچ چیز در این دنیا. نه نمی خواهم که شاه باشم و یا اینکه مشهور شوم، نه! ممنونم. بگذار که در آرامش بنویسم و آرام بگیرم. اینکه در کانون توجه قرار بگیرم برای سلامتی و دوستانم مضر است.

این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 214 تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 6:06

صفحه بندی