نشانی این حروف را نمی یابید / رُزا جمالی

خرید بک لینک

مقدمه ، تحشیه و موخره ای بر کتاب" این ساعت شنی که به خواب رفته است "دراین باب که چگونه پاره ای از شعر هایم را نوشتم:



این شعرها تجربه ی سال ها مطالعه ی خلاق من در شعرانگلیسی متاخر و کارکرد و بازنمایی اسطوره در شعر پسامدرن بوده است . حضور و بازنمایی عرفان سلتیک در شعر ییتس ، حضور اساطیر و تصاویر کتاب مقدس به خصوص در کلاغهای تد هیوز ؛ مضاف بر بازنمایی کابالا در گینزبرگ و شاعران نسل بیت ، نوع سورئالیسم پیچیده و انتزاعی جان اشبری و شاعران زبان ، شیوه ی تازه ای از ترکیب تصویرپردازی در زبان در کار این دسته از شاعران و کلا اکسپرسیونیسم انتزاعی شعر شاعران مکتب نیویورک ؛ همچنین بازنمایی گونه ای از عرفان سرخپوستی که در شعر خلاقه و امروز آمریکا رایج است از منظرم خارج نبوده است.

---

شعر برای من همیشه چیزی جز نوعی کیمیاگری کلمات نبوده است . رسیدن به
گونه ای از بی واسطگی در کشف هستی و لحظات یکی شدن کلمه و هستی . رسیدن به کیمیاگری کلمات بخشی تمرین است و بخشی با اشراف نگاه کردن به هستی. هرچه این فرآیند اصیل تر باشد به تولد شعری ناب تر می انجامد . این بی واسطگی چگونه شکل می گیرد، در برهنه کردن شعر از آنچه پیش ازین مستعمل بوده است و این رابطه ی هستی شناسانه چیزی جز تبدیل ذهن شاعرانه به زبان نیست و اما ذهن شاعرانه چگونه هستی پیدا می کند؟ لحظات و آنات شاعرانه چگونه در زبان پدیدار می شوند؟ این مسئله ای ست که من با آن در این پانزده سال زندگی حرفه ای ادبی ام در گیر بوده ام .آیا نوشتن یک بوتیقا به آفرینش شعری تمام می انجامد ؟ نه. شاید شعر اصیل نامیدن جهان است به شیوه ای که که تا به امروز نامیده نشده است و برهنگی زبان در رسیدن به این اشراف زیبایی شناسانه..
نگاه من به شعر شاید نگاهی هایدگری ست و شعر من همیشه وابسته به نوعی متافیزیک هایدگری بوده است

---

روزی که کتاب " برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کردم " تمام شد به خودم قول دادم که دیگر به انبوه و بسیار ننویسم . چون سابق بر این شده بود که در یک روز بر چند شعر کار کنم و این شبیه به هم نوشتن آزارم می داد ، برای این که جغرافیای یک کتاب را در حوزه ی شعر حفظ کنیم و از منظر دیوان به شعر های یک شاعر نگاه نکنیم تا به حال سعی کرده ام که در هر کتابم جغرافیای ویژه ای را دنبال کنم و این کمی منتقدان و تحلیلگران شعرم را سر در گم کرده است که آیا او به پیش رفته است یا به پس ... هر کتابِ شعری را دارای یک هستی منحصر به خویش می دانم که نمی بایست دوباره نویسی شود ، گرچه در تاریخ شعر معاصر فارسی به دلیل سنگینی دلالت " دیوان شعر" هنوز جغرافیای دلالتی یک کتاب شعر مخدوش است، می پذیرم که در این بیست سال گونه های مختلف و متفاوتی از شعر را نوشته ام و شاعری بوده ام که به کرات از سبکی به سبک دیگری روی برگردانده ام
---

تاثیر آنچه از ادبیات کهن خراسان خوانده ام بر این کتاب نمایان است از شعر مسعود سعد سلمان صُلبی تحکمی بودن گفتار را یاد گرفتم ، از ناصر خسرو توصیف جزئیات ، از خیام ذهنیتش را وام گرفتم در تامل هستی شناسانه اش به زندگی و مرگ و چرخه ی حیات ، نثر تاریخی تاریخ جهانگشا و توصیف مغولان همیشه از کتابهای بالینی ام بود و عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات در به کارگیری جانوران در چرخه ی توصیف های اساطیری و نوع تصویر سازی و تشبیهات منوچهری دامغانی.


---

تامل در رموز کبیر کارت های تاروت ، رمل و ورد و اسطرلاب و اشیائی که در خانه ام دارم شبیه شکل های هندسی و طرح های ظریف جواهرات ، سنگ های قیمتی، شبکه ای از شاخه های درختان و یا طرح های هندسی ، همه به تصویر های ذهنی شعرم جلوه ای از تجسم بخشیدند.


---

در نیمه های نوشتنِ این کتاب بود که گیاهخوار شدم و حس می کنم که توصیف زیربناییِ مادر-زمین و چرخه های گیاهی حاصل از نوع زندگی ای بود که انتخاب کرده بودم حس می کردم دارم به خاک نزدیک می شوم و ریشه هایم به جایی در اعماق بسته است:

"شبیه گزنه ای به چسبندگی زمین وابسته ام"

صفحه ی 10


---

گرچه فلسفه ی زیر بنایی این شیوه از نگاه متاثر از اشراق و سهروردی ست ؛ صحبت از نور وانوار در جستجوی آن حقیقت مه آلود
واینگونه بوده ست که زبان کتاب شطح وار شده است و خالصانه در خدمت سلوکی ذهنی و لو اینکه من در تصوف هم مکتب بغداد را می پسندم هم مکتب خراسان را ؛هم جاری شدن عقل را بر گفتار و هم جاری شدن قلب را؛ هم بی پروایی حلاج وار و هم درونگرایی بایزید و شیخ روزبهان.



---

از همان آغاز شعر سپهری را خیلی می پسندیدم ولیکن در جریان روشنفکری چپ و شعر شاملویی پی آمد این شد که شاعران خلاقی که موسوم به شعر دیگر بودند را به فراموشی بسپاریم، هسته ی اصلی شعر آوانگارد فارسی در سال های قبل از انفلاب که می رفت به بالندگی برسد شبیه درختی هرس شده بود برای ما و این گردونه ی رسیدن به شعر ناب دوباره در دهه ی هفتاد شکل گرفت. به زعم من نوع کشف و شهود های سپهری علی الخصوص در "ماهیچ ، ما نگاه "پایه های رسیدن به همان شعر ناب است.

---

شعری در این کتاب هست که من آن را بسیار دوست دارم ، شعری در سه سطر:

"چشم هام به نور کم عادت کرده اند
به آنها دکمه دوختم
در تاریکی لمسم کن"

صفحه ی 28

گاهی دوستانم از من می پرسند که چگونه می توان عرفان را در شعر دوباره بازسازی کرد ؛تصور می کنم با کلماتی امروزی می توان به بینش و بصیرتی عرفانی رسید و آنرا دوباره نوشت . نابینایی رسیدن به همان بصیرتی ست که با کلمه ی ساده ی دکمه دخیل پیدا کرده است .در این سال ها دغدغه های ذهنی ام را در قالب دنیایی که گاهی به بینشی عرفانی نقب می زند در قالب کلماتی که به ظاهر از زندگی روزمره و اشیاء به وام گرفته شده است ریخته ام:

"دیدی که راه شیری چه طور کلافه ام می کرد
با آب ششم داشتم مسیر گُنگ هستی را شخم می زدم
دارم به عصاره ی میخک ها و ریشه ی کاسنی
چسبندگی سفتی پیدا می کنم به رودخانه ی گَنگ
از ریشه هام تا مرکزِ دایره ای شکل زمین"

صفحه ی 53



---

همیشه فکر می کنم که جریان روشنفکری چپ و ادبیاتی که مورد علاقه اش بوده است مهمترین خیانت را به آثار ادبی درخشان این چند دهه کرده است و آثار ارزشمند فراوانی مورد انتقاد این جریان قرار گرفته است در حین اینکه آثار بی ارزش و سطحی که فاقد عمق اما حاوی شعارهای اجتماعی ساده پسندانه ای بوده اند از دیگر سو مورد توجه قرار گرفته است واما آیا به راستی شاعر یک رسانه است؟


---

شعری در این کتاب دارم به عنوان " به وقت گرینویچ که در زمان حمله ی آمریکا به عراق نوشته شده است شعری که از دیدی پسا استعماری به هویت یک سرزمین نگاه می کند و ازبین رفتن هویت تاریخی سرزمین های کهن را نشانه گرفته است این در حالیست که بسیاری از همنسلانم با نوشتن شعرهایی که به شکلی سطحی جریانات سیاسی ایران را توجیه می کردبه سادگی شهروند افتخاری کشورهای دیگر شده اند ولیکن در بسیاری از شعرها دید دیگری به مسائل سیاسی کشورم داشته ام، فکر هم نمی کنم که بشود تاریخ سیاسی ایران را با شعارهایی نظیر "آزادی " و " خون " و " تظاهرات " روانه ی شعر کرد.




---


و آیا جریان روشنفکری چپ ادبی در ایران یک جریان پسا استعماری و یا حداقل پدیده ای شبه پسا استعماری نبوده است که در دوره های مختلفی از سوی شبه استعمارگران متفاوتی حمایت می شده است ؛حزب توده ، استعمار روسیه شوروی و یاغرب؟
نویسندگان ایرانی بسیاری هستند که این روزها کتابهایشان به زبان انگلیسی منتشر می شود و چرا اغلب این کتاب ها از یک اثر ادبی به دفتر خاطرات تقلیل پیدا کرده است و به خاطر چه هدفی ست که جنبه های تبلیغاتی پشت پرده ی این پدیده ،اینگونه کتاب ها را به عنوان درخشان ترین آثار نویسندگان ایرانی معرفی کرده است؟



---

شاعری هستم که در شعرم دغدغه ی فرم دارم و زبان و چگونگی استفاده از آن در پدید آوردن شبکه ای ازکلمات که از محورهای جانشینی و همنشینی بهره می گیرند ، از لحن و بیان صحنه ای و تئاتری و دکلماسیون کلام بهره می گیرم ، وساختارهای روایی را به هم می زنم و روایت های ذهنی را در هم می آمیزم؛ تعبیری که به انتزاع همیشه از شعرم داشته اند به خاطر ذهنی بودن بیش از اندازه ی شعر من ست و روایت صرف عینی جایی در شعر من نداشته است.این روزها دیگر به بازی های زبانی مصنوع وساختن کلمات جدید و جابجایی نحو اعتقادی ندارم؛ گرچه کارهای نخستینم پُر بود ازین تمهیدات ؛ به دلیل اینکه این سال ها با متون عرفانی عبری سر و کار فراوانی داشتم و از زُهَر و تلمود و متون کابالایی و تفاسیر کتاب مقدس بسیار خوانده ام به چرخه ی تاویل پذیری از ساختن رمز ها در کارم رسیدم در کابالا هر حرف الفبای زبان عبری رمزی به حساب می آید و در تناکاه و ادبیات یهود این رمز وارگی گاهی به جادوگری تعبیر شده است و بخشی ازین که به آن " علم خفیه" نام نهاده اند، هنوز گشوده نیست برما و این همه مسلما ردی از خود بر شعرم بر جا نهاده ست بهر تقدیر و طبعا بر رمزگونگی و راز وارگی کارهای جدیدم نسبت به آنچه در گذشته می نوشتم افزوده است، حال شما با اثری روبرو هستید که ارجاعات بسیاری دارد که به آسانی گشوده نمی شود و خواندنش برای خواننده ی آسانگیر مشکل و پیچیده.




---


ادبیاتی که من می نویسم و علی الخصوص در این کتاب تک- جنسی نیست؛ دست یافتن به تصویری مضمحل از زن و یا اغراق در مضامین پیش پااُفتاده و مستعمل اجتماعی ، نمایاندن سرخوردگی های زنان بی هیچ اشرافی به زیبایی شناسی یک زبان زنانه و تقلیل دادن ادبیت ادبیات را نمی پسندم، در دهه ی هشتاد شمسی متاسفانه ابزاری شدن شعر زن و زنانه به کاریکاتوری بدل شد که شعر اصیل را به پشت پرده کشاند گر چه در این کتاب به بازنمایی کهن الگو های زنانه همت گمارده ام و بازنمایی الهه گون زن از زیربناهای زنانه ی کار من است:

"این گاو که سال هاست از سینه ام مکیده است"

صفحه ی 23
و یا

"نهنگی ست که خوابش کرده ام
تار و پودش را به اقیانوس ریخته ام"
صفحه ی 63

و یا

"یک دسته از موهام نخل های تاریک اند
ابروهام مسیر باد شمال
دست هام بادبان های اطلس اند
چشم هام فانوس دریایی
لب هام حفره های ته دریا"

صفحه ی 74





--

شاید این از بختیاری ماست که در زبانِ فارسی ضمیر مونث و مذکر وجود ندارد و اشیاء مونث و مذکر ندارند و افعال بدینگونه صرف نمی شوند ، زبانی که از اساس تقابل دوگانه ی زن/ مرد را به کنار گذاشته و معشوق مرد یا زن را تنها از حیث نشانه ها ، شیوه های اجرای زبانی ، لحن ، طنین کلمات و هستی شناسی اش در بطن قضییه متمایز می سازد ، با وجود این و معطوف به اینکه متن با توجه به ویژگی های زبانی که در آن نوشته شده است آفریده می شود و ساخته و پرداخته می شود تا امکانات دلالتی موجود در واژگان را به چالش بکشد ، ما در نوشتار زنانه ی فارسی به رفتارهای زبانی نیازمندیم . به انگاره ی هستی شناسانه و اشراف زنانه به هستی نیاز داریم ، من این نوع از کشف و شهود را کیمیاگری زنانه با کلمات می نامم . رابطه بی واسطه با کلمات، برهنه از زبان مستعمل نوشته شده خالی از آنچه که بود.
هستی شناسی زنانه به زعم من به تصویرکشیدن رابطه ی اصیل زن- مرد و بازنمایی آن از نگاه زن است . به تصویر کشیدن هویت متکثر و زایای زن در تقابل با محیط زیست ، تاریخ ، فرهنگ ، طبیعت و زمین است . گاهی اتفاق می افتد که از اشیائی صحبت می کنیم که روزانه با آن ها درگیریم ، در منظرگاه من خود این کلمه و روساخت ظاهری اش که آیا این شی مورد استفاده ی یک زن است یا مرد مطرح نیست ، بلکه ارزش معنوی کلمه می تواند یک هستی شناسی زنانه یا مردانه را رقم بزند.
بحث من علی الخصوص در این کتاب این است که ما در اندیشه ی فلسفی امروز این تقابل دو گانه زن / مرد را نمی پذیریم و به شالوده شکنی از هرگونه تقابل دوگانه ی دیگری هم توامان می پردازیم ، حالا با دانایی به این امر که ما در زبانی دست به آفرینش ادبی زده ایم که در روساخت خود این امر را درونی نکرده است ونپذیرفته است این تقابل را ، مسلما نوشتار ما یا به سمت زبانی دوجنسی شدن پیش می رود ویا زبانی فراجنسی و این هردو سویه های مختلف متن ادبی را در چارچوب ادبیت متن به چالش می کشد. شاید درباب رسیدن به نوعی نوشتار زنانه ا ی که برخاسته از فرهنگ ، تاریخ و گذشته ی خودمان باشد بهتر است کمی به اساطیر ایران باستان دقیق شویم ، ناخودآگاه جمعی ما در بطن ایرانی اش زن ستیز نیست . چیستا و آناهیتا الهگان روشنی اند که در چرخه ی هستی و حیات نقشمند ند در مقابل در اساطیر یونان پاندورا و مدوزا به شکل زن ستیزانه ای به تصویر کشیده شده اند . در اندیشه ی مانوی و آئین میترا پرستی هیچگونه ردی از زن ستیزی دیده نمی شود وآیا با دانستن این امر ما می توانیم نوعی از نظریه ی نوشتار زنانه فارسی را بازنویسی کنیم و ادبیاتی خلق کنیم که در مقابله با هجوم زبا ن و فرهنگ غیر فارسی تاب بیاورد و بتواند در حین اصالت به دنیا عرضه شود و به خوانش دربیاید؟



---

گمان می کنم که شعر من چه در گذشته و حال به دلیل تکنیکی و ذهنی بودن آن در هیچ دوره ای شعر اعترافی نبوده است و به غلط این برچسب را گاهی گرفته است ، شعری که همیشه از بیانگری به دور بوده است و در لحظه ی بحران شعری به کمک عوامل تکنیکی زبانی و روایی به نگارش در آمده ست، هیچوقت به معنایی خاص اشاره نداشته ست... شعرهای کتاب اولم بیشتر سورئالیستی و دادائیستی اند ، " دهن کجی به تو " شعر زبان است ؛ شعر بلند " برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام " مشحون از تکنیک های نمایشی ، روایی و داستانی ست ، باقی شعرهای آن کتاب شهری نویسی ست ، تمثیلی ست، تصویر است ،تلمیح است، شعر اشیاء است و یا هستی شناسانه و حتا در بسیاری موارد راوی شعر خود شاعر نیست بلکه یک پرسونای فرضی ست و در مورد این کتاب اخیر هم که در بالا اشاره کرده ام و بعلاوه عمده ی کار من همیشه در ارائه ی فضا سازی های تازه در شعر بوده است چیزی که به شعر فارسی حال و هوای تازه ای ببخشد؛ بسامد تازه ای از کلمات امروزی را درونی کند، کلماتی که به زندگی روزانه ی ما نزدیک باشند
و جهانی تازه در شعر بیافریند و بهر جهت من این روزها از حدیث نفس نوشتن در شعرم بیزارم.



---

درارتباطات و بحث هایی که با شاعران معاصر انگلیسی ، آمریکایی و اروپایی داشته ام چه در دنیای مجازی و چه در سفرهای فرهنگی به این دیدگاه رسیده ام که این رنگ و بوی زبان و فرهنگ ایران و موقعیت تاریخی- جغرافیایی مابوده است که آن ها را کنجکاو می کند، هرآن زمان که شعر ما را رونوشتی از شاعران خودشان ببینند نمی پذیرندش و هر آن زمان که آن را ضجه مویه های انسان تحقیر شده ببینند به آن تاریخ مصرفی می دهند و جدی اش نمی گیرند.



---

توصیفات عاشقانه ی این کتاب متفاوت از شعرهای عاشقانه ی من در گذشته است :

"و جنگل های گرمسیری که تو ساخته ای از من
پوست تنم را تیره کرده است"

صفحه ی11

"و عصاره ی گیاهی که تپانده ای در حلقم"

صفحه ی 11

عشق در این شعرها تجربه ی یگانه و سحر آمیزرسیدن به لحظه ی مشترک کشف و مکاشفه و شهود بوده است ، رسیدن به لحظه ی پادشاهی جهان آنچنان که در آیین کابالا رقم زده شده شده است ؛ جایی که شاعر با اشراف کامل به هستی نگاه می کند و حتا می تواند اقیانوس ها را جابجا کند جایی که زمان بی معنا می شود و ساعت شنی به خواب می رود جایی که هستی شکل بودن خود را در معنی تاریخی اش تجربه می کند و تقویم را برهم می زند؛ سراسر تاریخ که در لحظه ی رسیدن به ثانیه ای بدل می شود و زمان را به تسخیر خود می گیرد:

"در لحظه ای که چند ثانیه ی پیش بود انگار
و جهانی که برایم تعبیه شد دیروز"

صفحه ی 16

"چشم هام به نور کم عادت کرده اند
به آن ها دکمه دوختم
در تاریکی لمسم کن"

صفحه ی 28

"وحشی ترین اسب زمینم
که با نهنگی خوابیده ام
و در بادهای مغربی پیچیده ام
که بر خواب های نهنگی لنگر کشیده ام
و از راه ابریشم گذشته ام
و در آب های خلیج ساکنم
عروس زمینم"

صفحه ی 64

و اینگونه ست که عشق ماهیتی اسطوره ای به خود گرفته است کجاست در اینجا معشوق واسطه ای برای سلوک ذهنی شاعر ست و به واسطه ی معشوق است که این دنیای غریب ترسیم می شود؛ این یاد آوری معشوق است که به واسطه های مختلفی زبان را به ناخودآگاه های شهودی اش پیوند می زند:

"همان منشور مدورم که از دو قرن پیش به تو وُ تاریخ پیچیده است"

صفحه ی 15

"این نیروگاه خورشیدی ست شاید
شاید متصلم کرده است به سلسله ای از فقراتت"

صفحه ی 36

"گفتی از پانصد سال پیش با هم بوده ایم
و از روزی که به دنیا آمده ام
بر آن درخت وحشی نقر شده ایم
و قاب مان گرفته اند
هر دو
و با پیراهن هایی از ما که منتشر شده است
در زمانی که افلیج مان کرده است از اضطراب
هیولایی از تپش قلب
جداره های من را از زمین بی واسطه کنده است
و به تو وصلم کرده است"

صفحات 13و 14.

---

از بسیاری از منظرگاهها می شود به شعرهای این کتاب نگاه کرد،این شعر ها ازدیدگاه هستی شناختی، پدیدار شناختی ، اکو کریتیسیسم و اکوفمنیسم قابل بررسی ست همچنین از دیدگاه کهن الگویی و تاویل و رمزگشایی یک اثر پیچیده به خاطر زیر بناهایش می تواند این کتاب بررسی شود


---

این روزها نظریه ی ادبی جدیدی در دنیا شایع است که ادبیات را به محیط زیست پیوند می زند، تاکید این نظریه بر آن است که آدمی در باغ عدن آفریده شده است و این تصور بهشت را می توان در ادبیات به شکل خلاقه بازآفرینی کرد؛ در اینجا ادبیات و بالاخص شعر دوباره به سمت طبیعت باز می گردد و از غیاب طبیعت دست نخورده و بکر شکایت می کند این نظریه ی ادبی بسیاری از شاعران امروز دنیا را به گیاهخواری وا داشته است و به نوعی شناخت شناسی موزون با طبیعت نزدیک کرده است ، بازنویسی حیات وحش به شیوه ی بدوی اش، بازنمایی زمین به شیوه ای که در عهد عتیق توصیف شده است و آنگونه که وادی نخستین به آن نام نهاده اند مغایر با حال ست که به عوامل شیمیایی آلوده شده است:

"و تو تمام آن سرزمین گرمسیری را
در ظروف جامدِ منجمدی پخته ای
و تمامِ راه را عمودی دویده ای
و این آتشفشانِ زخمی را
سفت کرده ای با مچ دستت
به تعمیرِ زمین نشسته ای
با انگشت هایی که فقط به سرکه و نعنا آغشته است"

صفحه ی 54

"داشتم از سمت چپ با نُکِ پا
از راهِ ابریشم می گذشتم
و جلگه ها و مراتع ساکنی از علفزار
آهسته بر جعبه ی فلزی نقش بسته است
ساقه های توفانی اش و راه آهن و این ریل ها
همه چوبی ست
مسیرِ پیچیده ای ست با همه ی سادگی اش
چسبیده است و از رشدِ سرطانی سلول ها کاسته است"

صفحه ی 56

"منم که در شاخه ها دویده ام
شبیه موریانه ای در تو زیسته ام
و به حیات وحش پیوسته ام"

صفحه ی 43

مفهوم و معنیِ بقا در این نظریه بسیار مورد توجه قرار گرفته است:

آخرین تلاش های ما برای بقا"
نیم روزی رو به غروب
آن چه از آن شکل قدیمی به جا مانده است"

صفحه ی 21


و اینکه سلطنتِ آدمی بر طبیعت رو به پایان ست در اینجا جستجویی سحر آمیز در طبیعت بدویست که لحظات و آنات شعری را به دنیا می آورد و به علت مونث بودن عناصر زایای طبیعی ، شکل تازه ای از فیمنیسم به دنیا می آید:

"همان که تمام قبایل وحشی را وَ سواحل قناری را وَ نواحی استوایی را
با حفظ نام بر تنم نقاشی کرده است
اقیانوس منجمد شمالی را کجا کشانده ای؟"

صفحه ی73

نقشمندی این نحله ی ذهنی در شعر امروز جهان انکار ناپذیر است و من هم می پذیرم که در این کتاب متاثر ازین جریان بوده ام.

این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نشانی اینترنتی,نشانی اینستاگرام,نشانی اینترنتی چیست, نویسنده: بازدید: 327 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 21:23

صفحه بندی