این رسمُ الخطِ فارسی نیست/ شعرهای تازه تر رُزا جمالی

خرید بک لینک


شهر ممنوعه


از شهر که می رفتم
از بالش خاکستر ی تلی از گربه ها و پارک های آویزان شده از ته مانده ی بو
گرفته ی زباله ها که درآشپزخانه مانده است یک سال و بو گرفته است عجیب
و کسی تکانش نمی دهد…
از پیاده روهای منفجر شده از آدم و طنا ب سیا هِ رخت و آدم های گیج و منگ
که فشرده می شوند در هر تکانِ شهری و سکته می کنند و دوار سر…
هنگامی که بسته می شود به سرعت و انگشت ات لایش مانده است به غایت
توده ای کبود و بنفش ساخته است…
از هجوم این همه آدم سر ریز به ایستگاه متروی شهری
و سوت سوت سوت…
از پل شهدای ضرابخانه
و شهدای پاسداران
و شهدای گمنام شهر
و شهیدان بیست و هشت تیر
و شهیدان هشت تیر و
بیست آبان
و شهدای نه بهمن
و شهیدان هشت اسفند.
از شهر می روم…
ایستگاه منفجر از بتو ن نرم و شلی ست که کلاهک گوشی ام نمی رساندش
به سوت سوتی بدل شده ام در بزرگراه ها که با افتخار تجزیه می شود
مقصر هندز فری ست که صدای تُرا نمی رساند
و ای خاک
و ای خاک…
به خاکستر همان ویروسی بدل شدم که در هوای شهر بر فراز هلی کوپترها
جاری ست
و این من ام
شهر
ویرانی عزیز زغال اندود شده در بوی بنزین وُ تشتک؛ روغن موتور وُ لنت
ویرانی مکدر وُ عزیز
ویرانی اندود شده در سرب
دیکانستراکت شده در پل طبقاتی صدر که هرگز به اتمام نمی رسد.
چی؟
نمی شنوم چی می گی؟
بلندتر بگو؟
بلدوزرها تمامی ندارند
ترافیک ساعت هاست که تو را به سوسک بیچاره ای بدل کرده است.
در تقاطع مشترکی به تو رسیده ام
به راست پیچیده بودی
به چپ پیچیده ام.
راه آهن زیر زمینی
قطار
عناصری از من که مفقود شده اند شبیه سیلیکم در معدنی از شمال شرق
کشور
ریل ها محدودند
ریل ها محدوند
ریل ها محدوند
و ما به هم نمی رسیم.
بزرگراه مسدود است؟
برو: وسیله ی آهنی، تیرِ چوبی، نیمک ت منجمد ، مدادِ ابرو، لوسیون، ضد
آفتاب ؛
خط لب ام میزان نیست چرا؟
به رایانامه ام نرسیده است هیچ چیز به مّدت چند روز
این دشمنی عظیم از میدانی در شمال غربی شهر ادامه دارد تا آرایش لب هام
که ساعت هاست چسبیده است بر صورتم
و جزئی از زیبایی من شده و جدا نخواهد شد به هیچ وجه.
ادامه دارد
و ساعت هاست که ادامه دارد
و ساعت هاست…
من دمای شهر را تخمین زدم
به آزمایشگاه رفتم
لیست آزمایش ها از فقدان عنصری در من خبر می دادند
تا فقدان کامل آنتی اکسیدان ها که در سطح جسمی ام شناورند.
من. شهر . من
شهر. من . شهر
شهر. شهر . شهر
و من.
دیگر هوای شهر آلوده ام نمی کند
به پوست پیازی بدل شده ام برای گریه
یا زلزله
و تصادف های مرتب
و له شدن سپر
خرابی موتور
و تعمیر بدنه
و جنگ
و گذشتن
و رسیدن.
این ویرانی کامل است آیا ؟
در این لحظه این نطفه ی خام که در من است می میرد
و من روپوشی تن شهر می کنم که فردا به مدرسه بفرستمش.
چرا حرف گوش نمی کند؟
که من از دو گوش فلجم
و از دو دستم کور مادرزاد.
در این کوچه ها ریگ ریخته اند و سنگ نمک.
به خیابان ته پل که می رسیم
دوباره خوشحالیم
که ترا شبیه شعر، شبیه اناری که در من است دانه دانه کرده اند…
تک لرزه هایش را می بینی، در پره های بینی اش چه می لرزد که اینجور عاشق
من است بدجور!
و پلاستیک های خرید
که بر کانترها جا به جا نمی شوند
و این شمارش عجیب که از من بر نمی آید.
حالا تمام وقتم را صرف بازی های کامپیوتری می کنم
از این بازی ها که قرار است خانه ای بسازی و بعد شهری

هزاره ای قریب است
دلم می خواست شهری از نو بسازم
درحصار بازی هایم
و خانه ای
برای پسرم که هنوز به دنیا نیامده است
و تعریف کنم که کجا زیستم من.


جنگ سایبری


ارتباطات دیپلماتیک قطع شده است؛
گرچه ما کسی را حذف نکرده بودیم.
پلنگ ایرانی در حال انقراض است
و ما به یک همزیستی سایبری احتیاج داریم به ناچار
پارک لاله باغ وحش رسمی مملکت است
چراکه گربه ها بر ذهن ما آوار شده اند
این جمعیتی ست که رو به افزایش است.

(خبر خوبی ست...)


و ما به زیارت می رویم...

" برای رای دادن در بزنید لطفا ... "

جناح رسمی شام را صرف کرده است
منتظر کیک شکلاتی ست
جناح غیر رسمی خوابش گرفته
الکی بر طبل می کوبد.

و تو ای ارتش سایبری
سپاه سایبری
جنگ سایبری
مرگ سایبری
جمهوری سایبری
و تو ای نیروگاه هسته ای
ارتش خورشیدی
منابع انسانی
نیروی آسمانی
انرژی مخفی
بشکه ای نمانده است.
و این دیگر متاسفانه جبر جغرافیایی نیست
به گرمایش زمین هم نامربوط نیست
بخشی از آن رانت خواری ست
قسمتی زمین خواری ست
باقی اش خام خواری ست
و به سطوح متغیر دریا وابسته است
و فاصله ی محدودی ست محاسبه شده تا اجرام آسمانی....

مسیر را درست آمده اید:
اینجا جمهوری جنگ سایبری ست؛
بخشی از یک مسئله ی لاینحل جهانی ست!


سبدِ کالا

1

دست خالی برگشته بودیم؛ من وُ عروسک اسفنجی ام !
در خیابان بغلی همهمه پر بود؛ من بودم وُ او - تک حمله هایی از آن سوی
مرز
یک خرابکار ی معین:
عوضی؛
رایانه ای؛
بی در وُ پیکر!
حملات سایبری مغزم را منکوب کرده بود و من مجبورم که اعتراف کنم:
از سلول های مغزم سلاحی سرد ساختند
از جمجمه ام خاطره ای عتیق
و مردمک ام بدل شد به موشکی همینطوری
و ای کاش که می فهمیدی تو؟
تو که انگار هوش عاطفی ات چیزی در حد درخت است،
و یا حکوم ت وحش !
هلوی بی نمکی که تاریخ را پشت وُ سر جویده است سراسیمه
دستپاچه سراسیمه لباسش را هم پشت وُ رو پوشیده است وارونه !

2

گردنه ی بغلی حیران است؛ اشتباهی پیچیده اید؟!
هیس. هیس. یواش .یواش.
من همین بغل بودم ، کی ف دستی ام کناری بود. پشتی
تو سهوا نشانه گذاری می شدی ،
اشتباهی شاید.سفت و چفت روی مغ ز سرم
از مرز غربی یا شرقی فقط یک حمله کافی ست تا ویران ام کند
من اینجا در بزرگراهی که غرب وُ شرق وُ شمال وُ جنوب نشانه اش رفته اند
خاطره های پریروزم را انبار می کنم
و تراکتورها و یا بلدوزرها را در بسته جاسازی می کنم !


3

گفته بودم پریروز:
امسال سال اقتصاد کش لقمه ای ست
امسال سال سیب زمینی ست .

4

اگر فردا به نتیجه ی قطعی نرسیم؛
پس فردا حتما خواهیم رسید.

5

اما چند لحظه بعد :
بایگانی شده بودم
مذاکرات انجام شده بود
رو به وخامت گذاشته بود در سراشیب ی کند؛ لیگ برتر
انگار دارد تکه قطعه می شود در آخرین حمله
مسیر گنگی ست ظاهرا
خواب بودی مگر؟!
چند ثانیه بعد؛
هفت سال از تاریخ اش گذشته بود حتما
کجایی تو؟!


علفِ هفت بند

گیاهی یک ساله ام ؛ روئینه تنم؛ از تیره ی ختمی وُ بارهنگ
تاریخ لحظه ای ست ثابت چرخیده بر فر ق سرم پنج هزارسال که بی کفن
برخاک شدی تو
و من علفِ سرد این زمین ام روئیده میان انگشت هات ؛ شاه اسپرغم ام
شعله هات را درمی نوردیدم، از نردبام سیاهت بالا می رفتم درست زمانی که
کف پاهام می سوخت
لحظه ای بود که قلبم را چرخ کرده بودم؛ خونم را بلعیده بودی در کاسه ای
تُهی از زخم
و من شبیه گیاهی خود رو روئیده بودم ؛ زیسته بودم سالیانی دراز
میخک سانان به حروفی سُریانی برتنم نقش بسته اند قرن ها
گونه ای پُر از خارم و زخم خورده از صحرایی که پاشنه هام را زخمی کرده
ست ؛
تاول بسته ام ؛خسته ام و پارگ ی لب هام
فرسوده از رشته کوهی که با چنگال هام به جنگش رفته بودم
با ریشه هام ؛ طولانی ام ؛ با آب هات که در آوندهام شناورند ؛
یاس ها روئیده اند بر بازوانم و من در آتشی که سوخته ام دیگر به گیاهی
پیچکی بدل شدم
دیروز بر زمینی پا گذاشتم که به نام من بود انگار ؛
و این کیست ؛ چه کسی ست که دوهزار سال گریه کرده ست بر دامنم ؟ هنوز
می گرید؟ همیشه گریسته است؟
کسی که بزرگش کرده ام شش هزار سال دستان من ست که به میدان جنگ
می رود فردا
شیره ام را مکیده است
و از چشم هام روئیده ست؛
و این روشنائ ی محض که عجیب کورم کرده ست ...

شعرِِ جنگ و قوطیِ کنسرو

لابلای برگ های اسفناج خوابیده بودیم با هم و زمی ن زیرم خشک بود وُ بایر
وُ سخت
به روی آن خلیج عربی با دست هایی که از قسم ت فوقان ی جمجمه ات بیرون
نزده بود
بر آب های خلیج فارس نوشته ای ست که مفقودالاثرست جنازه ات ؛
و آیا شما که مخاطب من هستید می دانید که برگ های سوزن ی یک نخ ل
وحشی را نمی شود بیست سال قیچی کرد و یا دوخت؟
به لب هایی که همچنان دوخته بود همچنان به هیچ
که یک دهه داشت از جنگ می گذشت یکصد سال ، یک قرن ، هزار وُ
پانصد سال
و من ساعتم را در خا ک بعثی گُم وُ گور کرده بودم شاید
و یا می بایست در این لحظه به ناچار
سعی می کردم با سرع ت نور یا یک نفس تا سرزمی ن صهیونیستی ب د وم ؛
پشت خاکریز بودی
تو و پیکر ثانی ات که یک دست هم نداشت؛
ولاجرم تنه ات صُلب بود وُ محکم و دُرُست س ر جاش گیر کرده بود یا گیر
افتاده بود؟
جا نمی رفت به هر حال !
انگشت وارونه اش از ته مغزش رشد کرده ست ؛ بی سبب چنگ می کشد؟
بر صورتم که ماسک بود فقط و حالا که آماده ی بازی شده بودم
هر چندشهید پنجم وُ ششم وُ هفتم وُ آخری من بودم
برآن باتلا ق ژرف عربی ولیکن به تاخت می رفتم
ذراتِ من مجزا بود یکریز در قوط ی کنسرو
نور می شد به تمامی و یا احیانن یک بطری شراب .
در ارتفاعات بودیم
برگ های اسفناج را به کرفس دوخته ام ، چه کنم ...؟! تو بگو ...
از سرما قندیل بسته بودیم ولا کن سرانگشتهام نمی سوخت دیگر
این نامه ای ست که تازه رسیده ست همین دیروز به نشان ی قبلی اش
که خواب دیده ام پلاکت گم شده ست حتما جایی پشت یا کنا ر آن خاکریز؛
.....
و حال به اسم آن خیابان بدل شده ای که من مدام در آن گم می کنم راهم را
می پیچم ؛ عقب عقب می روم؛ پارک می کنم جسدم را
مسیر خاکی ست و من ناگریز به عینک های فتوکرامیک نیازمندم
دست ات بریده است و سرت به خون آغشته
در مسی ر بازگشتم حالا ؛
هزار وُ ششصد وُ شصت وُ شش شهید را همین پریروز شستم وُ خاک کردم ؛
همه بی نام بودند...
در برگ های اسفناج خوابیده بودی و نشانی ات هنوز منتظرت بود
قرارگاه را گم کرده بودم
بی تاریخ می رفتم
انگار ماد ر شهید سهوا هنوز منتظر ست ؛
یعنی می شود این برگ های سوزنی را به چیزی دوخت؟
نه ... !
گرچه تا امروز ده سال است که پیکرش را به خاک سپرده ایم
و یا به ناگزیر به رو ی این خلیج عربی که بی نام ست به ناچار.


سرخس


هفت طبقه بودم گیاهی مخصوص به تن داشتم ؛ در جشنی شبیه مراسم ختم
شرکت کرده بودم
سنگ بر پیشانی برگشتم ؛ بر سرزمین مادری ام باردیگر نگریستم و گریستم
پدرم سیمرغ بود ؛ مادرم الهه ای بی تاب درشوش وُ هگمتانه وُ مقبره ی
مردخای
و خدا با من بود
این چشم ها دوربین من شده اند در تاریکی محض ، مطلق
و من اسطوره ی گُنگ برخورد قاشق ها با چنگال بوده ام در لحظه ی شام
ایزد بانوی بزرگراه نواب من ام ، به قبرستان می روم
در منتهی الیهی شرقیِ این شهر...
این که مطلق باریده بر فرق سرت ، این چیست؟ این پلشت ی آرام چیست ؟ به
چه می ماند؟ چیست؟
فرشتگان بر موهای تاریکم لانه کرده بودند به ناچار
ومن پریان را شسته بودم ، لکه گیری کرده بودم ، شبیه برنج دم کرده بودم
ساعت را میدانستی در لحظه ای که کش می آمد و خمیازه می کشید ، آن
لحظه ی منجمد وُ خاموش
وقتی با چنگال های زخمیام بر اجاق گاز سر می رفتم
وقتی تمام صحنِ میدانِ انقلاب را فراگرفته بودم و فوران میکردم
و با وایتکس صورتم را سفید نگه داشته بودم انگار...

سرخس من ام
سرزمینی بی پدر
عاریتی
شهری سوخته
ممنوعه
و آلوده به انواع مرض ها، بیماری ها، دجال ها، دروغ ها و دستکاری ها

به کجای این سرزمین دل بسته ای برادر؟
این سرزمین که به تمامی سوخته است، نیمیش گورست ، نیمه ی دیگرش به سرب آلوده ست

سرخس منم
ایزد بانو ی وحشی خار وُ پلشت
بر اندو ه ساکن چشم زخمی که به سرزمینم بافته اید
کوه را که من کندم برادر ، تو چه کردی ؟
تنها مشتی خاک آواره ام می کند
گیج ام می کند به ناگاه
مشتی خاک که پاشیده بودمش بر بوذرجمهور وُ یزدگرد
و خاکسترم که بر دریاها پخش شده است دیگر
و در آب های دجله آرام گرفته ام برادر
این بوی کهنه ی نا می دهد در عنکبوتی که لانه کرده ست درست بر فرق
سرم
و تو می دانستی این را
می دانستی این را
به ناچار می دانستی این را.

مراسم ِنام گذاری به پایان رسیده ست
چراغ ها را خاموش کنید ، فردا شنبه ست، آه نمی کشم
پریدخت آینه ها روئیده است بر انگشتان سبابه ام
من که هفت دریا را گریه کرده ام شش هزار سال
و از خشم به گوشه ی صندلی پناه برده ام .

پیاده رو خلوت است
رهگذران به خوابی ابدی رفته اند
و این منطقه ی متروک
نظامی ست
دیرزمانی ست که مسکونی نیست

تمام جسم ام را به باد سپردم
و روحم را به بادگیرها
اسیر ثانیه ای بود ه ام سال ها
و گوش تا گوش حرف هایم خاکستر بود وُ کربن وُ زغال

سرخس گیاهی ست وحشی که نام گذاری نمی شود
شبیه برگ کاهوست : نامیده نمی شود ، پوست انداخته ست ، چرا نامیده شود؟


زن- گرگ – کرکس- ببر

زنجیرها و مارها را می بینی بر شانه هایم؟
و دیده بودی لانه های عقابان را در دو چشمِ کورِ تاریکم ؟
کبوترانی را که شبیه تاج بر سرم لانه کرده اند را دیدهای؟
و کلاغ ها را که بر زمردها و الماس تنم نشسته اند را دیدهای؟
این تخت مرمر را دیده ای تو که در طلای سرخ انگار مذاب شده است
و آن سنگ قیمتی را که تا بیست و یک متر در چشمانم که همان مردمکان
توست نفوذ کرده اند را دیدهای؟
و دیده ای که بر این سنگ، بره های لاغ ر شهر سوخته را در سرزمینی
عاریتی و شهری چاهار دروازه شیر داده ام
و با لاشخوران برهنه عشق بازی کرده ام، دیده ای تو؟
و با تمام شور حیاتی ام با گرگ ها خوابیده ام، دیده ای این را؟
و دیدی که چنگال های تیزشان را با تعظیم ناشیانه ای بوسید م
و به زن- گرگ – کرکس - ببرِ تمام بدل شدم.


پیکر پوشالی ام،
که از کاه و ماهوت و کاغذ و زرورق پر شده است.

دیده بودی تو بادگیرهای سوخته را و باغ چای را و گل های زعفران را در بوتهی سینه هایم؟
مارها که بر اندام هایم لیس می کشند را چه؟
من قطب نمای این دریا بودم در آن عصر مفرغی
و بر ستونی از الحمراء گل سرخی آویخته است، گیاهی که منم
همان عقربی شده بود که در پیکرِ پوشالی ام پیچیده است و لانه کرده است ،
دیده بودی آن را.
همان که خانه کرده است در درختی و در مکعب کوچکم و چنگ زده بودی بر
ساقه های آسمانم که پیچیده بودی در من و پوشانده است روزم را که ساده
است و سیاه
همان روباهی ست که در اینجا به گل نشسته بود در انتظار ببری که منم
همان سنگ و صخره ام که به مرجان های ته دریا پیوسته بودم و پوسیده در
ریگ ها وُ مرداب ها ی تنت
همان ریسمانم که انگار به آسمان دوختی تو...

دیده بودی تو عصاره ی کاسنی را که به عطر سدر آمیخته؟
دیده بودی این علف وحشی را و جلبک های خود رو را؟
لاشخورها را دیده بودی در طلای سرخ ام؟
که چشم هایم را می جویدند در حالیکه بر سنگ مرمر نشسته بودم
و شبیه کوبش دارکوبی زمان را اعلام می کردم
و یا کاش به ساعت جغد درنیمه های شب تکرار می شدم .

و این زمین چه کرده است با من ؟
و این جلبک وحشی ؟
که این ببر؛...


دراز آویزِ تزئینی

روز بدی بود
ما ساکنان منطقه ای بودیم که ساکنان گیج وُ گول اش را نمی شناختیم
ساختار نحوی خیابان هایی که مسلسل می شد
آسیب شناس ی میدان هایی که می پیچید
غلط خوانی فرستنده هایی که غبار گرفته بود
دوباره خوانی گیرنده هایی که اصلن نمی گرفت
در پرسپکتیوِ شهر گم بود هر چه نوشته بودم وُ خط زده بودم
ساختار نحوی جملات در هم ریخته بود، لکه گیری می خواست
گوینده خواب اش می آمد، من منتشر نمی کردم
ژورنالیست ها خمیازه کشیده بودند یک لحظه پیش انگار در قوط ی کنسرو
فیلم سازی از سواحل قناری آمده بود دست می داد با من
از طوطی ها عکس می گرفت وُ مارکِ خط چشمام را می پرسید.


به شوهرم گفتم : " چه قدر آسمان تاریک است ! چقدر روز فلج است !
چه قدر فیلم ساز حرف می زند؟"
شبیه کلاغ های سیاه شده بودند در رنگ وُ لعاب مخفی اش بی پدر!
همان هویت نامعلوم منشورها را داشتند در اسطوره ی گاو دو سر چسبیده در
قاب عکس اجدادی مان
شبیه مخروط ها شده بودند مفرغی و برنجی در موزه ی تاریخ انسان چند نسل
قدیمی تر از ما
موازی با عروسک فلجی بر طاقچه که من بودم
هجومی که بر سرم لانه کرده بود
و یکی به چنگالی دیگری را می جوید
و دیگری بلعیده بودش لحظه ای پیش
و خواب اش را دیده بود لحظه ای پیش احیانن کمی پیش .
اضلاع آسمان شبیه همان چندضلعی خاموش است ، به شوهرم تاکید کردم
تاریک در عروسک منجمدی که من بودم و تو عاشق اش بودی
مردی ملبس به یک بارانی بهاری پهنای یک سرزمین را درنوردیده بود
در لباسی خاکستری مدام حرف می زد ، میبلعید کلمات را ، ور وره می کرد
آغشته به عطر خاشاک در میدان های عزیز این شهرِ بزرگ دلبرانه می رفت
آمیخته با جاهلان وُ گدایان وُ سیب زمینی به دست ها
عربده کشیدند بر گروهی از دوستانم ،
صف کشیده بودند آنجا کنار خیابا ن نهم
و لاجرم دراز آویز تزئینی به گردن داشت
و شبیه میمونی از بالای آن تپه یک ریز سخنرانی می کرد.


به شوهرم گفتم:
" تلویزیون را خاموش می کنی یا نه؟!..."
یک نفر گفت :
دولت همیشه آغشته به لکه های وایتکس خواهد ماند
دیگری گفت:
پس آمونیاک به چه دردی می خورد؟
سومی گفت:
گمانه زنی کار ما نیست
چاهارمی فراجناحی شد
فضایی بود
هسته ای!


به شوهرم گفتم : " خاموش می کنی آن را یا نه؟!..."
در روزنامه های عصر چیزی ننوشتند

فکر کردند سواد نداریم بخوانیم
فقط به حروفی نوشتند که هیروگلیف بود
پارازیت می فرستاد
فیلتر شده بود
بوق می زد
ادای گربه ها را در می آورد.

به شوهرم گفتم : "دارم تلویزیون را خاموش می کنم!"
و در روزنامه های عصر دیگر ننوشتند چیزی دیگر ننوشتند چیزی دیگر .


به خطِ سُریانی نوشتم


اسلیمی وار میان برف یا آب؛ شیئی شبیه ققنوس نشسته ست
ژرف در یک ثانیه ی گیج که کالبد من ست
و لابلای زمین ریشه دوانده
و یا که شناور ست!
که بایگانی اش کرده بودم با تگرگ در عصری منجمد وُ یخی
محدوده ای بی رنگ بودم در مرکز زمین
گیج وُ تاریک در منشوری که ملتهب ست به نقش ام
از رگ های من فوران کرده بود ؛ مُهر وُ موم
یا به همان گوشه ای که گُم است و خاکسترش بیرون زده شبیه زخمی باز.
با همان دستی که آن را کشیدم اسلیمی وار به خواب رفتم
منقوش بر کتیبهای منتشر بر گردِ زمین
حروفی که نوشتهام به ناگزیر می گریختند وسطِ ساعت وُ ثانیه ها
به خطی ست که خوانده نمیشود
ممکن نیست و به چشمها رویت نمیشود
آرایشم بر صورتکی تهی بود
مردمک را بسته بودم
حالا که نور نیست
در طبقات چیده شدم
عصری مفرغی بود
آهنی بود یا گچی
شنی یا کاغذی؟!
شبیه خطی باستانی گرچه نزدیک به حروفی سُریانی
میخی ست؛
آرامی ست؛
الفبایی ست که فقط نقاشی اش کرده ام !

یک اسلیمیِ کجست ؛ می بینی؟
نقشی ست که زبان فرسوده اش کرده
و شما از هر سو که بخوانیدش یکی ست
دندانیست تیز که چیزی نمی سایدش
دهانی گنگ؛
خیره ؛
در لحظه ای منجمد
که مانده ست
ثابت؛
مات ؛
کُند
و یک اسلیمیِ تاریک ست....
 

این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 209 تاريخ: چهارشنبه 5 آذر 1399 ساعت: 0:26

صفحه بندی