زنبقِ وحشی ،لوئیز گلوک به ترجمهی رُزا جمالی

خرید بک لینک

Louise Gluck Translated into Persian by Rosa Jamali

زنبقِ وحشی

گزینهی شعرهای

لوئیز گلوک

ترجمهی رُزا جمالی

متن گفتگو

آرمان ملی- هادی حسینینژاد: رُزا جمالی (شاعر، نویسنده، مترجم و پژوهشگر ادبی) دانش آموخته کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. در کارنامه ادبی او 6مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله، دو آنتولوژیِ ترجمه شعر انگلیسی و 7 کتاب در عرصه ترجمه شعر جهان قرار دارد؛ هرچند که بیشتر او را به عنوان شاعری پیشرو میشناسیم. او اخیرا کتابی را با نام «زنبق وحشی» بههمراهی نشر ایهام روانه بازار کرده است که دربردارنده ترجمههای او از اشعار لوئیز گلوک، برنده نوبل ادبی 2020 است؛ شاعری که به گفته جمالی، از زنان نمینویسد؛ بلکه زنانه مینویسد.

چرا لوئيز گلوک قبل از گرفتن جايزه نوبل در ايران شناخته شده نبود و با اينکه قبل از اين برنده جوايزي نظير پوليتزر و جايزه کتاب آمريکا هم شده بود و کُرسي ملکالشعرايي آمريکا را هم برعهده داشت، مطلب درخوري از او به فارسي نخوانده بوديم؟

براي جواب دادن به اين سوال بايد کمي به آسيبشناسي جريانهاي ترجمه شعر بپردازيم، دورههايي بوده که مترجمان ما بيشتر به شاعران اجتماعي و اعتراضي توجه نشان ميدادند؛ شاعراني چوم نرودا، لورکا، الوار، لنگستون هيوز، شاعران هارلم، ماياکوفسکي، بوکوفسکي و... جريان شعر زبان، نسل بيت و پستمدرن آمريکا هم که در ايران به عنوان مُد روز، مورد توجه برخي قرار گرفته، همه کانونهاي شعر انگليسي زبان را شامل نميشود و مترجمان و مولفان کمي داريم که تمام سبکها و سياقهاي مرسوم در شعر انگليسي را در آنتولوژيها و کتابهاي پژوهشي خود پوشش داده باشند و به آموزش علمي آن به مخاطب فارسي زبان همت گماشته باشند. متأسفانه ما به نوعي به دنبال سليقه خود در ادبيات جهان گشتهايم تا اينکه بخواهيم آن را به شکلي روشمند و علمي بشناسيم و معرفي کنيم. مقدمههايي که مترجمان بر اين آثار نوشتهاند، بيشتر از اينکه جنبه پژوهشي و آگاهيرساني داشته باشد، دلنوشتهاي است از جانب خود مترجم که چيزي از سبک و سياق شاعر را مشخص نميسازد و راه را براي شاعر جوان نوجو باز نميکند. انتخابها از سوي مترجماني صورت گرفته که دانشآموخته ادبيات انگليسي نبودهاند، اشراف کافي بر جغرافياي شعر انگليسي نداشتهاند و گاهي افرادي که کمتر به نوشتن شعر، خلاقيت شاعرانه و الزامات و چندوچون آن آگاهي داشتهاند، به سمت ترجمه شعر رفتهاند. اين مترجمان معمولا به سبک شعر اشراف کافي ندارند و نميتوانند لحظات و محتواي شاعرانه در شعر را بيابند و آن را منتقل کنند و حاصل کار چنانکه ميبينيد، انبوهي از کتابهاي ترجمه شعر جهان است که به ندرت خوانده ميشود. در حيطه شاعراني نظير لوئيز گلوک که مضامين غنايي و زندگينامهاي را به لحظاتي جهانشمول و درکي هستيشناسانه بدل ميکنند و به مسائل سياسي و اجتماعي نميپردازند در کانونهاي ادبي ايران نوعي ناآگاهي وجود دارد. با اينکه دغدغههاي چنين شاعري فراي زمان و مکان است، جامعه روشنفکري ما بيشتر شاعران چپگرا را ميپسندد.

در مقدمه کتاب از تعبير «صداي ناب شاعرانه» براي آثار گلوک استفاده شده است. چه مضاميني بيشتر در اشعار او ديده ميشود که او را شايسته چنين تعريفي ميکند؟

اساطير، روزمرگي، عشق، جدايي، آرزو، خاطره که اين مضامين در وهله اول، شخصي هستند اما بعد از روايتهاي موازي تعميم پيدا ميکنند به لحظهاي که حکمتي در آن است و آدمي را به انديشه واميدارد. شعرهاي او اعترافي نيستند اما از زندگينامه خود او برگرفته شده است. مثلا در کتاب «فرزند اول» که اشاره به خواهري دارد که قبل از او مُرده به دنيا آمده بود، شاعر در بسياري از شعرهاياش با اين خواهر مرده و روح او سخن ميگويد و به جستوجوي روانکاوانه او ميپردازد. اساطير يونان باستان يکي ديگر از دستمايههاي شعري اوست و معمولا روايتي نو از قصهاي کهن را به دست ميدهد و به زواياي تاريک يک اسطوره ميپردازد. شعر «پيروزي آشيل» از اين جمله است.

پيروزي آشيل

در داستانِ پروتکلس

هيچکس نجات نيافت، نه حتي آشيل

که نزديک به خدا

پروتکلس شبيهِ او بود

آنها يک زره پوشيده بودند.

هميشه در همراهي

کسي به خدمتِ ديگري درميآيد

يکي کمتر از ديگريست

گروهِ فرشتگانِ نهگانه

هميشه پديدار هستند، در ميانهي افسانهها

نميشد به آنها دل بست

آنکه تنهاشان گذاشته.

آن کشتيِ يوناني که آتش گرفت

چه بود

در برابرِ اين شکست؟

در چادر

آشيل

با تمامِ وجودش سوگواري ميکند

و خدايان ميبيننداو مردي بود که پيش ازين مُرده بود

يک قرباني

از آن قسمتي که دوست ميداشت

همان که گذرا بود.

شعر «حکايت فاخته» شعري است که من آن را بسيار نزديک به نوع ادبيات تمثيلي پروين اعتصامي ميدانم چون بلبلي که ميخواهد به آدمي بدل شود اما با دنياي خشن زندگي آدمي مواجه ميشود. گاه پارهاي از تمثيلاتش ما را به ياد ادبيات تعليمي مشرق زمين مياندازد که آموزهاي در خود دارد. اين ادبيات حکمتگونه که يادآور متوني نظير مثنوي معنوي است.

حکايت فاخته

فاختهاي در روستايي زندگي ميکرد

و آن زمان که دهان ميگشود

صداي دلنشيني ازو بيرون ميآمد

و چون نوري نقرهگون پژواک داشت

به گرد شاخههاي درخت آلبالو

و فاخته خشنود نبود.

دهاتيها را ميديدکه زير درختي که داشت

شکوفه ميداد نشسته بودند

که او را بشنوند

چنين تصوري ايجاد نميشد

که از آنها بالاتر است

ميخواست که در ميان آنها برود

تا خشونت احساسات آدمي را حس کند

در بلند و فرود آوازش

پس آدمي شد و شوري يافت و خشونتي

زماني حسهايش در هم ميآميخت

و زماني از هم ميگسيخت

چنانچه اين موسيقي نبود ديگر

و اين نغمه دگرديسي يافت

نُتهاي دلنشين آرزو که به آدمي بدل شَود

گسترده و تلخ

پس از آن.

جهان پس کشيد

آنچه هستي يافته بود از عشق خالي شد

چنانچه از شاخه گيلاس

افتاد و به خون آغشت

راست است اين همه و چه راست

که اين قانون هنر است

که تو را و طبيعت تو را عوض ميکند

و زمان اينگونه ميکند با ما.

در مقدمه کتاب ذکر شده که نزديکترين شاعران به او ويليام بليک و اميلي ديکنسون هستند، اين نزديکي در چيست؟

لوئيز گلوک نيز چون ويليام بليک بيواسطه چيزها را ميبيند و کشفِهاي ساده و بيپيرايهاي را با خواننده در ميان ميگذارد، از زبان پرطمطراق، تکلف، زبان باستاني و اديبانه کمترين استفاده را ميکند و زبان او چون زبان يک کودک ساده است. از دايره کلمات محدود و پالايششدهاي استفاده ميکند، از اضافات و توصيفات پرهيز ميکند و به قول هايدگر به کشف هستيشناسي لحظات شهودي ميپردازد، کلمات از صافي ذهن او ميگذرند و کليشهها را به دور ميريزد. شعر لوئيزگلوک به اميلي ديکنسون نزديک است و او نيز در چيستي زندگي انديشه ميکند و صداي ملايم و آرامش و در عين حال طمانينهاي که در نوع روايت به خرج ميدهد او را به ديکنسون نزديک ساخته. مناعت طبعي در هر دوي اين شاعران ديده ميشود که هر موضوعي را دستمايه شعر قرار ندهند.

نقش و جايگاه او را به عنوان يک شاعر زن چگونه تعريف ميکنيد؟

لوئيز گلـــوک از اينکـــه خـــود را به زيــرمجموعهاي تقليل دهد طفـــره رفته و دوســــت ندارد که به عنوان يک شاعر زن ديده شود اما شعرهاي او نمونه ارزشمندي از زنانهنويسي است. او از زنان نمينويسد؛ بلکه زنانه مينويسد. روانکاوي ناخودآگاه شاعرانه که بسيار در آثار او محل بحث است و لحظات زنانه ناخودآگاهش جاي تحقيق و پژوهش را براي منتقــدان باز ميگـــــذارد. مقالات بسيـــاري در نشريههـــــاي دانشگاهي در تحليل اين جنبه از کارهاي او وجود دارد. شعر او از منظر بومگرايي زنانه بسيار مورد توجه قرار گرفته است. شعرهاي کتاب «زنبقِ وحشي» که از زبان گلها و گياهان روايت ميشود، روايتي ديگر و زنانه از زيستبوم است و انگار که ميخواهد باغ عدن را براي خواننده متصور سازد. شعر لوئيز گلوک به شاعران عصر رمانتيک انگلستان و شاعران موسوم به درياچه که الهام خود را در طبيعت ميديدند نزديک است.

زنبق وحشي

در انتهاي رنجم

دري وجود داشت

که بيرونم را ميشنيد

آنچه که تو شايد مرگ بنامياش.

بهخاطر ميآورم

بالاي سرم

صداهايي

شاخههاي درخت کاج جا عوض ميکردند.

سخت است که نجات بيابي

چنانچه

خودآگاهي

در اين زمين تاريک مدفون شده.

و بعد همه چيز تمام شده بود

که ميترسي

که به روحي بدل شده باشي

و ناتوان از سخن گفتن

که حرف بزني و ناغافل تماماش کني، اين زمين سفت

که دارد کمي خم ميشو

و آنچه که من برداشتهام تا باشم.

پرندگاني هستند که بوتههايي نحيف را نشانه رفتهاند

و تو که نميتواني بهخاطر بياوري

راههايي از آن جهان را

به تو ميگويم که دوباره ميتوانم حرف بزنم

هر آنچه که از فراموشي ميآيد

ميآيد که صدايي را بيابد

از مرکزهستي من آمده بود

فوارهاي بزرگ

که آبي بود و عميقسايههايي بر آبي دريا به رنگِ لاجورد.

لوئيز گلوک تنها شاعر زن انگليسي زباني است که برنده نوبل شده. جايگاه او را در تاريخ شعر زنان چگونه ارزيابي ميکنيد؟

بله، او يک شاعر زن بلوغ يافته است و برخلاف نسلي از شاعران زن، زندگي تراژيکي را پشتسر نگذاشته و به مرگي زودرس دچار نشده. زماني بود که شاعران زن زندگي دراماتيکي را پشتسر ميگذاشتند تا بنويسند. گفتم که او زنانه مينويسد و شبيه نسل اول شاعران زن که از مشکلات زنان ميگفتند نيست.

در عين حال اين بلوغ در زيباييشناسي آثار او ديده ميشود. در شعرهايش از چيدمان هنري اشياي پيرامونش آغاز ميکند و اين روايت را به گذشته و تاريخ پيوند ميزند، او بسيار هنرمند است و زاويه ديد اين هنرمند است که اثر او را شاخص ميکنـــد. او کمتر اديب است و زباندان، و از زبــانورزي، به رخ کشيــدن و برجستهسازي زبــان ميپرهيزد. لوئـــيز گلوک کلمات را حرام نميکند و با وسواس بسيار با کلام برخورد ميکند؛ طوري که باز خواننده را به ياد ويليام بليک مياندازد که کودکانه جهان را ميديد و زباني کودکانه داشت. «من دروني» در شعر لوئيز گلوک اهميت فراواني دارد. در عصر رمانتيک به اين ضمير «من» غنايي گفته ميشود. البته از اين من دروني ساختارزدايي شده است و او اين ضمير را زنانه کرده است.

تا چه اندازه بر ترجمه شاعرانه خود کار کردهايد و تا چه اندازه اثر بازسرايي شده است؟

من روي ترجمههايم بسيار کار ميکنم و ساعتها و روزها با آنها کلنجار ميروم تا به فارسي رواني بدل شوند و از خلاقيت شاعرانه خودم در ويرايش متن خام ترجمه شده بسيار مايه ميگذارم. بارها آن را با صداي بلند ميخوانم و اگر کلمهاي ناساز بيابم آن را با مترادفي يا کلمهاي شبيه جايگزين ميکنم. شعر ترجمه بايد قابليتهاي ادبي داشته باشد و از ادبيت و شعريت کافي برخوردار باشد. دلم ميخواهد که خواننده از شعر ترجمه لذت ببرد و اين زياد رو نباشد و توي چشم نزند که اين متني ترجمه شده است.

فهرست:

کتابشناسیِ آثارِ لوئیز گلوک

مقدمهی مترجم

پیروزیِ آشیل

نوستوس

حکایتِ فاخته

اولین خاطره

پس ازین

سپیدهدم

درختِ زالزالک

مهاجرانِ شب

گذشته

زنبقِ وحشی

تکگویی، ساعتِ ۹ صبح

سوسنِ نقرهگون

نارونها

شعرِ عاشقانه

پرتره

سنبل

پروانه

دانههایِ برف

شقایقِ قرمزرنگ

نمازِ مغرب

برف

آئینِ همگانیِ زمستان

کلماتِ قصار

کتابشناسیِ آثارِ لوئیز گلوک

شعر

نوزادِ اول

خانهای بر باتلاق

هبوطِ پیکره

پیروزیِ آشیل

آرارات

زنبقِ وحشی

چمنزار

ویتانُوا

اورنو

شب مومنِ پابرجا

زندگیِ روستایی

اکتبر

هفت دوره

آئینِ همگانیِ زمستان

مقالات

اثبات و نظریه 

اصالتِ آمریکایی

مقدمهی مترجم

داوران جایزه نوبل نوشته اند که شعر لوئیز گلوک را صدایی اشتباه نشدنی دانستهاند که به خاطر زیبایی بیپیرایه اش زندگی شخصی را جهانشمول میکند.

او که از کودکی اولین شاعر مورد علاقهاش ویلیام بلیک بوده گویی که ترانههای معصومیت را با صدایی نوین بازآفرینی کرده است. زیبایی روحِ شاعرانه و شهودش او را فراتر ازگستره و کانونهای ادبیات آمریکا ساخته است و این صدای نابِ شاعرانه را جهانی کرده است.

لوئیز الیزابت گلوک برندهی نوبل سال 2020، در سال 1943از پدر ومادری که تباری روس و مجارستانی داشتند در نیویورک متولد شد. او در "لانگ آیلند" بزرگ شد و در دانشگاه کلمبیا درس خواند. سال هاست که معلم شعر در دانشگاههای آمریکاست. لوئیز برنده جایزه پولیتزر، جایزه ملی کتاب آمریکا هم بوده و پیش ازین به عنوان ملک الشعرای آمریکا انتخاب شده بود.

شعر او در دنیایی وهم گون می گذرد که یادآورِ خاطرات، فقدان، فراق، جدایی ولحظات حسیِ زندگی ست. توصیفات بسیار ظریف و وسواس در انتخاب کلمات ولحنِ غنایی از مشخصاتِ کارِ اوست. او را شاعری اندیشمند خوانده اند که مضامینی نظیر ارتباطات انسانی را در هاله ای از ابهام، مورد کند وکاوی شاعرانه قرار میدهد.

شعر او را از منظرِ بوم گرایی زنانه ( اکوفیمنیسم) بررسی وتحلیل کردهاند چراکه در بسیاری از شعرهایش صدای گلها و گیاهان و طبیعت را می شنویم که جان یافتهاند و سخن میگویند. گلوک شاعری غنایی ست که من درونی خود را میسراید و فردیتِ شخصی و زندگینامهای را در مکاشفههایش از دنیای بیرون می ریزد و صدای زنانهی ملایم و آرامِ او گاه آدمی را به یاد شاعری مثل امیلی دیکنسون می اندازد که در چیستی چیزها می اندیشید.

گلوک خودش را با دنیای سیاست روز درگیر نمی کند و با مناعتِ طبعی از روزمرگیها و جزئی ترین چیزها پدیدهای هستی شناسانه را مکاشفه می کند. شعر او به شکلی بیواسطه و فارغ از کلیشهها با پدیدهها ارتباط برقرار میکند، با کلماتی بسیارساده لحظههای ژرف را به شکل عمیقی به تصویر میکشد. گلوک که از کودکی دلبستهی اساطیرِ یونان بود، شعرهای مرتبطِ بسیاری را با اساطیر خلق کرده است. کهن الگوها و دغدغههای جهانشمولِ بشری که در کشفِ پدیدهها خود را می نمایاند. او در انتخاب و چیدمان واژگانش از وسواسی بی بدیل برخوردارست و کلمات می بایست از صافیِ ذهنِ شاعرانهاش گذر کنند و در موسیقیِ آرامِ کلام اش جان پیدا کنند. زمانی معتقد بود که  نوشتنِ شعر را نمی توان آموخت اما مغایر با آنچه می پنداشت از زمانی که آموزش شعر در دانشگاهها را آغاز کرده و نسل شاعران جوانتر را آموزش داده خلاقیت اش چندین برابر شده است.

شاید بن مایه شعرهایش از لحظاتی شخصی برآمده باشد اما او در تشریح و روایت لحظه های شاعرانه و تبدیل آن به خیال زبردست است و از جریان سیال ذهنِ خویش کمک میگیرد. 

در چیدمان کلمات از دایرهی کلمات روزمره استفاده می کند و بیشتر از کلماتی استفاده می کند که آدمی را به طرحوارههای کهن الگویی متصل می گرداند.

نظام نشانه شناختی شعرِ لوئیز گلوک اززندگیِ شخصیِ او برگرفته شده است و شباهت هایی بین این منِ درونگرا و فردیت گرایی در عصر شاعران رمانتیک وجود دارد.

گلوک هیچوقت کلمات را حرام نمی کند و ازکلماتِ زیادی استفاده نمیکند. کارِ او از حشو و زواید و اطناب به دور است؛ در کتابِ زنبق وحشی شعرهایی نوشته است که باغ بهشت را توصیف میکند. خداوند و گیاهان در شعرهای او به صدا درمی آیند و با او از رمز و رموز هستی حرف میزنند.

زاویه دید او به زاویهی دیدِ کودکی میماند که بیواسطه و بدونِ هیچ پیشفرضی به کندوکاو در پدیدهها میپردازد.

بسیاری از شعرهایش دربارهی اسطورههاست و بهتر است که به چند و چونِ این اسطورهها و چگونگی بازخلقِ آنها توسط گلوک اندیشه کنیم. گلوک از کودکی با داستان های اساطیری خو گرفته بود. از اسطوره های موردِ علاقهی او میتوان به مواردِ زیر اشاره کرد: پنلوپه، ایثاکا، آشیل و...

خانواده ی گلوک از یهودیان اروپای شرقی و اشکنازی بودهاند که به آمریکا مهاجرت کردهاند و در پارهای از شعرهایش ردپایی ازین میراث دیده میشود گرچه او همیشه از تقلیل دادن خود به یک شاعر یهودی و یا زن گریزان بوده است و بیشتر به جنبههای همگانی مضامین کارش تاکید دارد.

 پیروزیِ آشیل

در داستانِ پروتکلس

هیچ کس نجات نیافت، نه حتا آشیل

که نزدیک به خدا بود

پروتکلس شبیهِ او بود

آنها یک زره پوشیده بودند.

همیشه در همراهی

کسی به خدمتِ دیگری درمیآید

یکی کمتر از دیگریست

گروهِ فرشتگانِ نهگانه

همیشه پدیدار هستند، در میانهی افسانهها

نمیشد به آنها دل بست

اصلِ آنها منجیِ عالم است

آنکه تنهاشان گذاشته.

آن کشتیِ یونانی که آتش گرفت

چه بود

در برابرِ این شکست؟

در چادر

آشیل

با تمامِ وجودش سوگواری میکند

و خدایان میبینند

او مردی بود که پیش ازین مُرده بود

یک قربانی

از آن قسمتی که دوست میداشت

همان که گذرا بود.

نوستوس

درختِ سیبی در حیاط بود

چهل سال پیش بود در پسِ پشت

تنها چمنزار بود که توده میشد

گُلِ زعفران در علفِ نمخورده

کنارِ پنجره ایستادم

آخرِ اردیبهشت بود

بهار در باغِ همسایه گُل داده بود

چندین بار واقعا آیا آن درخت

در روزِ تولدم اینگونه گُل داده

دقیقا در همان روز،

نه پیش از آن روز

یا پس از آن روز؟

جزئیاتی از این دگردیسی که در سکوت نمیماند

که چگونه این تصویر شکل گرفت

آیا اینجا را به خاطر میآورم

نقش آن درخت را در چند دهه

که از آن بنسای گرفته شده

از زمین بازی برخاسته

زمینها

عطر علفهای بلند

چیده شده به تازگی

آنچنان که تو از یک شاعر ترانهسرا خواستهای.

ما به جهان یک بار در کودکی نگاه میکنیم

باقی خاطرهایست.

حکایتِ فاخته

فاخته ای در روستایی زندگی میکرد

و آن زمان که دهان میگشود

صدایِ دلنشینی ازو بیرون میآمد

و چون نوری نقرهگون پژواک داشت

به گردِ شاخههای درختِ آلبالو

و فاخته خوشنود نبود.

دهاتیها را میدید

که زیرِ درختی که داشت شکوفه میداد نشسته بودند

که او را بشنوند

چنین تصوری ایجاد نمیشد

که از آنها بالاتر است

میخواست که در میانِ آنها برود

تا خشونتِ احساساتِ آدمی را حس کند

در بلند و فرودِ آوازش

پس آدمی شد و شوری یافت و خشونتی

زمانی حسهایش در هم میآمیخت

و زمانی از هم میگسیخت

چنانچه این موسیقی نبود دیگر

و این نغمه دگردیسی یافت

نُتهای دلنشین آرزو که به آدمی بدل شَوَد

گسترده و تلخ

پس از آن.

جهان پس کشید

آنچه هستی یافته بود از عشق خالی شد

چنانچه از شاخهی گیلاس

افتاد و به خون آغشت

راست است این همه و چه راست

که این قانون هنر است

که تو را و طبیعتِ تو را عوض میکند

و زمان اینگونه میکند با ما.

اولین خاطره

زمانی دراز پیش ازین من زخمی شده بودم
اما زندگی کردم
زندگی کردم تا از خودم انتقام بگیرم
در برابرِ پدرم، نه!
در برابرِ آنچه که من بودم
از ابتدای هستیام
در کودکی
فکر میکردم
که درد یعنی اینکه
من را دوست نداشته باشند 
یعنی اینکه من دیگران را دوست داشته باشم.

پس از این
 

دارم آنچه را که تازه نوشتهام می خوانم
حالا باور میکنم که چه زود مکث کردم 
پس داستانم از شکل افتاده 
و چه ناگهانی تمام شده
و ابهامی مصنوعی را میپراکند
که به صحنهها امکانِ تغییرِ مکان را میدهد.

چرا ایستادم؟
آیا به غریزه این شکل را درک میکنم؟
هنرمند درونم این آمد وشد را قطع میکند، اینطور نیست؟
واین هیئتی که شکل گرفته تقدیر است که شاعران می گویند
که ساعاتی پیش در چیزها حلول پیدا کرده بود
باید اینگونه فکر می کردم آن بار
اما هنوز با آن کلمه غریبم
و این محل انشعاب است
وشاید شکلیست
که در ذهن بلوغ یافته.

اما بازانگار کلمهای ست که من به کار برده ام
وبارها آن را تکرار کردم
تا زبانی الکن را به گفتن وادارم.

سرنوشت، تقدیر
که طرح واشاراتش
حالا تقارنِ تازهای پیدا کرده
حبابهایی کنایهگون
که در هم گممیشوند.

این بی نظمی که من میدیدم
که قلم مویم نمی توانست آن را تصویر کند.

حسی از تاریکی وسکوت.

پس چه میخوانیم آن را؟
در منظرگاهم همه چیز درهم رفته بود
باورداشتم به آن درخت که روبروی پدر ومادرم پدیدار شده بود

اما انگار آنها مجبور بودند
وبه سمت مانعی میرفتند
من پسکشیدم وفرار کردم
ودود وغبار که صحنه را گرفته بود زندگی من بود
شخصیتها می آمدند ومی رفتند
طراحی لباسها عوض میشد
و قلمموی من ازین سوبه آن سومی رفت
دورتر از بومی که بر آن نقاشی می کردم
شبیه برف پاک کنی که به اینسو و آن سو می رفت

انگار که در میانهی صحرا بودیم آن شبِ تاریک
 (در واقعیت اما،
 خیابانی پرازدحام در لندن بود
توریستها نقشههای رنگی شان را با دست تکان می دادند.)

کسی که تنها یک کلمه میگوید: من
وبیرون ازین مسیل
صورتهایی فراوان

[...]

سپیده دم

۱

کودک در اتاقی تاریک بیدار میشود
و جیغ میزند که اردکم را میخواهم، من اردکم را میخواهم
در زبانی که هیچکس کمترین آن را نمیفهمد
اردکی نیست
اما سگ بر پارچهی مخملی روکش مبل قرار گرفته
سگ دقیقا آنجا نشسته که کنارش را گرفته اند

سالها و سالها
و این زمانیست که سپری شده است
تمام در رویایی
اما اردک
کسی نمی داند که چه اتفاقی برایش افتاده.


۲
آنها تازه همدیگر را یافته اند
حالا
کنارِ پنجرهی باز میخوابند.

کمی بیدارشان کن 
و قوت قلب بده
که آنچه از شب به یاد میآورند درست است
و حالا
لازم است که روشنایی به اتاق نفوذ کند.

برایِ اینکه به آنها بسترِ این اتفاق را نشان بدهی
جوراب هایی که زیر پادری مخفی شده اند
لحافی که با برگهای سبزرنگ تزئین شده

 و آفتاب همهچیز را متمایز میکند
هر چیزی و جزئیاتِ آن
به وسواسِ انشا نوشتن 
و حتا کمی خون روی ملافه.


۳
پس ازین، جدا میشوند در آن روز
و حتا بعدتر، بر میزِ تحریر
در فروشگاه
مدیرش از آماری که داده راضی نیست
و توت فرنگی ها کپک زده اند زیر یک لایه از شیرینی

پس این چنین است که کسی از جهان چشم میپوشد
حتا اگر کسی به شکل ممتدی بخواهد که کاری کند

تو به خانهمیرسی
و چشم ات به کپکِ روی شیرینی می افتد
 به عبارتی دیگر
دیر شده حالا.

انگار که نورِ آفتاب یک لحظه تو را کور کرده بود.

درختِ زالزالک
 

ازین طرف به آن طرف
و نه دست در دست
تماشایت میکنم
که به باغ تابستان پا میگذاری
چیزها نمیتوانند که حرکت کنند
یادمیگیرم که ببینم
نیازی نیست که ترا در این میانهدنبال کنم
این باغ، آدمها
نشانههایی که به جا میگذارند
حسهایی،
همهجا
گلها
در مسیریکثیف پخششده اند
همه سپید و مطلا
و شماری از آنها
با بادِ غروب جابه جا شدهاند
ناچار نیستم
که پیِ تو باشم
که کجایی حالا
در زمینی زهرآگین غرق شدی
که بدانم
دلیلِ پرکشیدنِ تو را
که یا خشماست
و یا همان زهریست که درونِ آدمیست
چه چیزِ دیگری
می توانست
که تو را وادارد
که بگذری 
از آنچه که گردآوردهای.

مهاجرانِ شب
 

این لحظهای ست که باز آن را میبینی
توتهای سرخ را بر کوهستان
که به خاکستریبدل شدهاند
و این آسمانِ تاریک
که پرندگانِ شب در آن مهاجرند.

مرا به سوگواری وا میدارد
و به فکر فرو میروم
مردگان آنها را نمیبینند
و آنچه را که به آن وابستهایم
ناپدید میشود.

چه میکند روح اما
 که آرام بگیرد
به خودم گفتم
که شاید نیازی نیست
به این همهخوشی پس ازین
و سادگی کافیست
شاید
و چهسختاست که تصورش کنی.

گذشته
 

نورِ کمرنگی که در آسمان است
که میانِ شاخههای درختِ کاج
و برگهای سوزنیشکل
پدیدار میشود.

هوا را بو کن،
این عطر درختان کاجِ سپید است

و شدیدتر می شود زمانی که باد در میانهی شاخهها میوزد
و صدایی میسازد
که کاملا غریب است
شبیه صدایِ باد در فیلمی ضبط شده
سایه ها حرکت میکنند
طنابها صدای باد را میسازند
و حالا تو آنچه که میشنوی
صدایِ بلبلی خواهد بود
یا
پرندگانی که عشقبازی می کنند.

طناب که تغییرِ جهت پیدا کرده
سفت میانِ دو درخت
پشتهی کوچکی در باد میلرزد

هوا را بو کن 
عطر کاجِ سپید را

و تو میشنوی
صدایِ مادرم را
و یا اینکه تنها صداییست
که درختان میسازند
زمانی که باد می وزد میانِ کاجها

و چه صدایی میتوانست باشد به جز این
وقتی که از هیچ گذر کرده است؟

زنبقِ وحشی
 

در انتهای رنجم
دری وجود داشت
که بیرونم را میشنید
آنچه که تو شاید مرگ بنامیاش.


به خاطر میآورم
بالای سرم
صداهایی
شاخههای درختِ کاج جا عوض میکردند.


سخت است که نجات بیابی
چنانچه
خودآگاهی
در این زمینِ تاریک مدفون شده.

و بعد همه چیز تمام شده بود
که میترسی 
که به روحی بدل شده باشی
و ناتوان از سخن گفتن
که حرف بزنی و ناغافل تماماش کنی، این زمین سفت
که دارد کمی خم می شود
و آنچه که من برداشتهام تا باشم.

 پرندگانی هستند که بوتههایی نحیف را نشانه رفتهاند

و تو که نمیتوانی به خاطر بیاوری
راههایی از آن جهان را
به تو میگویم که دوباره میتوانم حرف بزنم
هر آنچه که از فراموشی میآید
میآید که صدایی را بیابد

از مرکزِ هستیِ من آمده بود
فوارهای بزرگ 
که آبی بود و عمیق
سایه هایی بر آبی دریا به رنگِ لاجورد.

 

تکگویی، ساعت ۹ صبح
 

آنچه در پی است چیزِ بیارزشی نیست
به آنچه که میتواند باشد و زندگی کند
از همان اولین لحظه تبی وجودش را گرفته بود
شانزده سال پیش بود، شانزده سال است که همین بوده ام
و انتظار کشیدم که چیزها بهتر شود
ناچارم که بخندم
می دانی که چقدر خوابش را دیدم
که داشتم به سمتِ مرگ میرفتم
و یا اینکه دوباره عاشق میشود
و رشتهی زندگی به دیگر رو خواهد افتاد
یا اینکه کس دیگری در زندگیِ اوست
فکر کردم که نبودناش را حس کردهام
و امروز صبح که داشت تخمِ مرغِ صبحانهاش را آب پز میکرد
به چشمِ مرده ای بدل شد
و تکه نان تست شده دستنخورده باقی ماند.

سوسنِ نقره گون
 

شب هایی که باز خنک شده است
شبیه اولین شبهای بهار
و باز ساکت است
آیا گفتنِ چیزی تو را آشفته خواهد  کرد ؟
که ما تنهاییم حالا
و بهانهای برای سکوت نیست.

آیا می توانی ببینی، در پسِ آن
ماهِ تمام برخاستهاست
اما دوباره ماهِ نو را نخواهم دید.

بهار بود ، وقتی که ماه برآمد
یعنی زمان را پایانی نیست
دانههای برف 
فشانده میشوند 
و جمع میگردند
خوشههایی از دانههای افرا
که بر تودهای بیرنگ ریخته
سپیدی بر سپیدی
ماه بر بالای درختِ غان برخاسته است
و در جویبار، آنجا که درخت
برگهای اولین نرگس را از هم جدا می کند
نیمه شبی نرم
نقره ای و مایل به سبز.

با هم مسیر درازی را آمده ایم
و حالا به انتها نزدیک میشویم
و برای ترس ازین پایان
شبهایی که حتا مطمئن نبودم از آنها
اما می دانم که آخرِ این همه کجاست
و تو که با مردی بودهای

دیگر پس از گریه
آیا از خوشحالی هم مثلِ ترس صدایی بر میآید؟

نارونها
 

تمامِ روز سعی کردم که تمایزی بیابم
نیازی که از خواهشی برخاسته
و حالا در تاریکیست
آنچه که ما را دربرگرفته
غمی تلخاست
و آنها که خانه میسازند
از الوارها طرحی میریزند
چرا که من پیوسته به نارونها نگاه کردهام
و دیده ام آنچه را که پس از اینست
پیچ وُ تاب خوردناش را
که به درختی برایِ نوشتن بدل شود
که رنجی ست در این همه
و درکاش اینست
که هیچ طرحی به جا نمیگذارد
به جزء طرحهای پیچاپیچ.

شعرِ عاشقانه
 

همیشه چیزی هست که بشود آن را از درد درست کرد
مادرت بافتنی میبافد
روسرهایی که همه قرمزند
با اختلافی جزیی از یک رنگ
و سایههاش
تمامِ آنها برای جشنِ کریسمس بافتهشده بود
که گرمات نگه میداشت
 و وقتی که مادرت دوباره ازدواج کرد
روسریها با تو بودند
بر تو چه رفته بود؟
زمانی که همهی آن سالها
قلب تنهایش را
که از مردی جدا شده بود 
مخفی کرده بود
در انتظار مردگان که برگردند
غریب نیست
که تو خودت هستی
و شبیههمهی زن ها
از خون میترسی
شبیه دیواری آجری
از پسِ دیواری دیگر.

پرتره

کودکی خطوطِ یک شخص را میکشد

آنچه را که میتواند طرح میزند، اما تمامِ آن سپید است

نمی تواند فضا را پر کند در آنچه که میداند آنجاست

در محدوهی خطی که بی پناه است

میداند

که حیات دارد از دست میرود

از پس زمینه ای که از دیگری آمده ست بریده شده

و شبیه کودکی

به سمتِ مادرش میچرخد.

و تو قلب را میکشی 

برخلافِ آن تهی که او خلق کردهست.

سنبل

آیا این نگاهِ یک گل است که باقی میماند

چوبدستی زمانِ پیاده روی

پسرکِ بی چاره به قتل رسیده

آیا این راهی برایِ نشان دادن است

قدردانیِ خدایان است؟ سپید

با قلبهایی رنگ شده، گلهایی با ساقههای بلند

که در اطرافِ تو تکان میخورند

تمامِ آن پسران

در بهاری سرد، 

همچنان که بنفشهها باز میشوند.

۲

در عتیقه دان گُلی نبود

اما جسمِ پسران، بیرنگ ، به شکلِ بیمانندی تصور شده بود

پسرِ خداوند، به شکلِ انسانیِ خود بدل شد

با آرزوهایش

در زمین

درختی از بیدِ مجنون

دیگر جاودانگی ای نیست

و آپولو ملازمان را پس فرستاد

خشونتی که به درستی در معرض آن ست

یا این قلب همه چیز نیست

در بهاری سرد، بنفشههای بنفش گون باز می شوند

اما هنوز قلب سیاه است.

۳

و از خونِ این زخم 

گلی روئید، شبیه سوسن

بینظیرتر اما

شبیهگلبرگهای یک چرخ

و بعد خداوند گریست، غمی حیاتی بود

که زمین را سیل گرفت.

۴

زیبایی میمیرد، این جسمیست

از آفرینش، بیرون از حلقههای درختان

ملازمان میتوانند بپوشند

صدای پرنده منتقل میشود

شکلِ یگانهاش، غمی که با آن متولد شده

آنها ایستادند و گوش فرا دادند

و در میانهی بیدها خش خشی بود 

و آیا این سوگواری خداوند بود

آنها دقیق گوش دادند و برای زمانی کوتاه

و تمام صداها غم انگیز بود.

۵

اما کلماتی دیگر 

و حالا کسی دارد بر آنها خم میشود

که یعنی که دارد جمعشان میکند

۶

آنها نمی توانستند منتظر بمانند

در تبعیدی ابدی

در میانهی بیشه زاری درخشان که برق انداخته بود

ملازمان دویدند

نامی را خواندند

از همراهی 

به صدایِ پرندگان

بر این غمِ بی هدفِ درختانِ بید

که چه خوب در میانهی شب گریستند

اشکهایی به تمامی 

که به رنگهایی زمینی بدل نمیشد.

پروانه

نگاه کن،

یک پروانه

آرزویی کرده بودی؟

تو که برای پروانهها آرزو نمیکنی

آرزو میکنی

آرزویی کرده بودی؟

آری

اما حساب نیست.

دانههای برف

می دانی که چه بودم؟

و چگونه زندگی می کردم؟

پس میدانی

که سرخوردگی چیست

زمستان میبایست که معنایی برای تو داشته باشد

انتظار نداشتم که جانِ سالم به در برم

زمین مرا سرکوفتهاست

انتظاری نداشتم

که دوباره برخاستم

جسمام زمینی نمناک را حس میکند

میخواست که باز پاسخی دهد

که به یاد میآورد

که پس از زمانی دراز

دوباره باز شود

خنکیِ اولِ بهار بود.

به تاثری باز میانِ شما

به گریستنِ آری

که شادمانی خاتمه یافته

در بادِ خنکِ جهانِ نو.

شقایقِ قرمزرنگ

آن تکهی بزرگ

ذهنی ندارد، احساسی ندارد

آه که من هم ذهن دارم و هم احساس

آنها مرا به پیش میبرند

خدایی در آسمان

که نامش خورشید است

و گشادهاست

برای او ، نشانیست از او

آتش، آتشِ قلبِ خودم

شبیه بودنش

چه میتواند باشد این درخشیدن

اگر از قلب نیست؟ آه ای برادران و خواهرانم

آیا شما سالها پیش شبیه من بودهاید؟

پیش از آنکه چهرهای انسانی بیابید؟

آیا به خود چنین اجازهای دادهاید؟

که گشوده شوید،

شما که هیچوقت گشوده نمیشدید

چرا که در حقیقت

من حالا دارم به زبان شما سخن میگویم

حرف میزنم

چرا که تکهتکه شدهام.

نماز مغرب

 در نیستنِ تو که مدام کش میآید

به من روا داشتی

که ازین زمین چیزی بسازم

که تو این را خواستهای

بازگشتنیست به گذاردن

قصوری مهم 

در آنچه که باید انجام میدادم

زمانی که به گیاهِ گوجه نظر میافکندم

در فکرم که چرا نباید که تشویق شوم که رشد کنم

گوجهها و یا من، تو باید دست نگهداری

رگبار، شبهای سردی که از پیِ هم میرسند

بیشتر همین جا

جایی دیگر که تابستان از دوازده هفته بیشتر است

ازآن سو

تمامِ اینها به تو بسته است

دانه ها را کاشتم

و به اولین خطوط رویش نگریستم

شبیه اضلاعی که زمین را میشکافت

وقتی که میپژمرد قلبم میشکست

لکه های سیاهی که در این ردیف مدام چند برابر میشوند

مطمئن نیستم که قلبی داشته باشی که این همه را دریابی

تو که بین مردگان و زندگان فرقی نمیگذاری

به شکلی متوالی آسیب ناپذیرند به داستانی که از پی میآید

ممکن است که ندانی 

که تا چه اندازه ترس را در خود تاب آوردهایم

برگ هایی که تیره و تار شدهاند

برگهای قرمزِ افرا میافتند

حتا در مردادماه

در ابتدایِ تاریکی

این درختان تاک با مناند.

برف

آخرِ آذرماه بود

من وُ پدرم بودیم

داریم میرویم نیویورک سیرک

گذاشته مرا رویِ شانههاش

در بادی گزنده

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: جمعه 8 مهر 1401 ساعت: 15:37

صفحه بندی