مقدمهی مترجم
پژوهش و ترجمه از رُزا جمالی
(در صورتِ نقلقول نام مترجم و پژوهشگر ذکر شود.)
توماس استرنز الیوت در سال ۱۸۸۸ در سنت لوئیس آمریکا به دنیا آمد، به هاروارد رفت و تحصیلات خود را در رشتهی فلسفه تا مقطع دکترا ادامه داد. در هاروارد با گروه ادبی آروین ببیت آشنا شد که ادبیات عصر رمانتیک را نمی پسندیدند و به ادبیات عصر الیزابت و روزگارِ جیمز علاقمند بودند. در این دوران الیوت به عرفان هندی بسیار علاقمند می شود. پیش ازین با ترجمههای فیترجرالد از شعر خیام هم آشنا بود.
اولین اشعارش در مجلهی شیکاگو ریویو منتشر میشود و از فعالیتهای مهم مطبوعاتی اش اینکه او سردبیر مجله معتبر کرایتریون به معنی معیار بوده است و بعدها به انتشارات فیبر اندر فیبر میپیوندد.
الیوت در نیمهی دوم زندگی اش به انگلستان مهاجرت می کند و با ویویان زنی نویسنده ازدواج میکند گرچه ازدواج موفقی از آب در نمی آید زیراکه آشفتگیهای روحی ویویان شاعر را میآزارد. آشنایی اش با ازراپاوند از اتفاقات بسیار مهم زندگی اوست چرا که ازراپاوند دست نویس "زمین سوخته" را برایش ویرایش می کند و از حشو و زواید آن میکاهد. این شعر از ارجاعات بسیاری به تاریخ، اساطیر و ادیان برخوردارست و فرهنگنامه ای را در خود درونی ساخته است.
این شعر که از ماهیتی چندصدایی برخوردارست سطوح مختلف زبانی را در خود درونی کرده است، از زبانی فاخر و شاعرانه تا ادبیات کوچه و بازار و به قول باختین نمایشی چند صدایی از لایههای مختلفی از زبان است. این شعر محصول اروپای پس از جنگ است و سرخوردگی انسان معاصر را به خوبی نشان می دهد و در انتها با اوراد هندی و آرزوی آرامش و صلح به پایان می رسد.
الیوت به شاعران موسوم به متافیزیک انگلستان قرن هفدهم بسیار علاقمند است، جان دان شعر عاشقانه را در انگلستان متحول کرد و از اشک و شمع و سوز و گداز عاشقانه بیزار است. جان دان شاعری ست که استعارات پیچیده را وارد شعر می کند و شاعر متفکر را جایگزین شاعر احساساتی میکند.
الیوت شاعری بسیار آموخته و دانشور است که به چندین زبان مسلط است و در شعرهایش نقل قولهایی از لاتین، ایتالیایی، سانسکریت، فرانسه، آلمانی و غیره دیده میشود. نقلقولهایی از دانته، ویرژیل، شکسپیر و...
الیوت به وارد کردن منِ شخصی به شعر خرده می گیرد و راوی شعر را غیر شخصی می کند، گرچه از ضمیر من استفاده می کند اما این من فاصله گذاری شده از ضمیر من ادبیات رمانتیک فرسنگ ها فاصله دارد.
پاره ای از اشعار الیوت نظیر منظومه صخرهها به شدت مذهبی هستند و حتا در زمرهی شعر آئینی قرار میگیرند.
نظریات الیوت در نقد ادبی به نظریات منتقدان نقد نو نزدیک است، مغلطه احساساتی گری و مغلطه منظور نویسنده برآمده از نظریات الیوت است و پایههای نقدِ نو را رقم میزند. آلن تیت، آی. ای ریچاردز و جان کرو رنسام مقالاتِ درخوری در بابِ شعر الیوت نوشتهاند.
نظریه پیوستگی عینی نظریه ای ست که در آن الیوت پیشنهاد می دهد که شاعر باید در دنبال هم کردن تصاویر مرتبط به یک وحدت ارگانیک برسد و در نهایت یک معادلِ عینی را در سلسلهای از تصاویرِ ذهنی لازم میداند. او در مقاله "هملت و سنت" بررسی میکند که ذهنیت هنرمند باید احساسات درونی را با دنیای بیرون پیوند بزند و شخصیت لیدی مکبث را نمود متعالی نظریهاش میداند درحالیکه هملت تنها در دنیایِ ذهنیِ خود گرفتار آمده است.
او می گوید که شاعر نقش کاتالیزوری را دارد که بایست ذهن خواننده را برانگیحته کند.
نکته ای که در اینجا قابل طرح است این است که الیوت شاعری خلاق است که در راستای نوشتنِ خلاقه به این نظریات رسیده است.
الیوت چند نمایشنامه هم نوشته است که در آنها به سبک تئاتر یونان باستان از حضور همسرایان بهره برده است. از نمایشنامههایش به عناوینی نظیر "گردهمایی خانوادگی"، "مهمانی برای نوشیدن شراب" ، "قتل در کلیسای بزرگ" ، "کارمند سری" و "پیرمرد مشاور املاک "اشاره می کنم.
الیوت در سال ۱۹۴۸ برندهی جایزهی نوبل در ادبیات شد. او در اواخر عمر شهروند بریتانیا میشود و به مذهب کاتولیک میگرود.
در سالهای پایانی عمرش با والری فلچر ازدواج میکند که این بار زندگی شادی را برای او به ارمغان میآورد.
او در سن هفتاد و شش سالگی و در چهارم ژانویه ۱۹۶۵ در لندن چشم از جهان فروبست و در وست منستر ابی به خاک سپرده شد.
الیوت متاثر از مکتب نمادگرایی فرانسه است و ردپایی از اپرای ریچارد واگنر در زمین سوخته دیده میشود.
تی.اس. الیوت مهم ترین شاعر قرنِ بیستم است و منظومه ی "زمینِ سوخته" شاهکاری بی بدیل برای تمام اعصار. در این اثر بی مانند که روایتگر اروپای بعد از جنگ است او ارتباطات بینامتنی بسیاری را با اساطیر یونان، کتاب مقدس و تاریخ هنر رقم می زند و اشباح گذشته را به احضار می طلبد تا روایتی چند قطعه و چند صدایی از تاریخ رنج بشری بیافریند. خلاقیت های او در این شعر بی شمارست از زبان محاوره تا اوراد هندی همه به شکلی تنگاتنگ در شعر جاگرفتهاند. راوی و زاویه دید مدام تغییر می کند و زمان گذشته و حال درهم تنیده میشود. این شعر تا به حال با عناوین مختلفی به زبان فارسی ترجمه شده است: "سرزمین هرز"، "سرزمین ویران"، "دشت سترون"، "خراب آباد"، "خرابستان"، "هرزآباد" و...
در بابِ "زمینِ سوخته" باید گفت که پانوشتها و اشارات و تلمیحات آن قابل مطالعه است. در آغاز شعر شاعر اشارهای می کند به شعر چاوسر از اولین شاعران شعر انگلیسی، اشاره به فصل بهار و سربرآوردن گل و گیاه. (ابتدای داستانهای کانتربری)
در سطرهایی که به رودخانه تایمز اشاره میکند، سطری از شعر اسپنسر (ملکهی پریان) به وام گرفته شدهاست.
اشارات بسیار به اساطیر یونان و رویدادهای تاریخی نیز قابل ذکر است. این شعر۴۳۴ سطر دارد که شصت مورد تلمیح در آن نهفته است و به چهل نویسنده اشاره کرده است. استفاده از سطوح مختلف زبانی، قطعه قطعهگی، روایت و چگونگیِ تقطیع آن در این شعر قابل توجه است. گرچه شعر بیانگر سرخوردگیها و آشفتگیهای قرن است اما با آرزوی صلح به پایان میرسد. این منظومه از پنج قطعهی مسلسل تشکیل می شود:
۱- به خاک سپاریِ مردگان
۲- بازیِ شطرنج
۳- روضهی آتش
۴- در آب مُردن
۵- و آذرخش چه گفت
این قطعات در کوتاهی و بلندی یکسان نیستند و تنها قطعهای ازین منظومه را به شکلِ مجرد روایت میکنند.
شعر "سفرِ آنان که خدایشان آتش بود" روایت پیشگوئی سه موبد ایرانی به بیت اللحم است. این سه موبد کندر و اسپند را هدیه می برند و آمدنِ مسیح را پیشگوئی می کنند. شعر از فضاسازی شرقی برخوردارست، توصیف شتران و میخانه و کاروان این شعر را به غزلی از سعدی ماننده می کند. الیوت بعد از گرویدن به مسیحیت کاتولیک این شعر را سروده است و اشارات شعر به موعظه های سرلنسلوت هویداست. شعر از سفری سخت سخن می گوید و از بار موسیقیایی و واج آرائی برخوردارست. مرگ برای شاعر مفهومی عرفانی دارد؛ انگار که از وصالی معنوی سخن می گوید و ازین وصل خشنودست، دریک بررسی تطبیقی می توان سطر آخر این شعر را با مصرع " به روز مرگ چون تابوتِ من روان باشد" مولانا مقایسه کرد. سطر آخر دیباچه ای ست بر شعری که سهراب سپهری در رثای فروغ فرخزاد سروده است. راوی بی نیازی خود ازین جهان مادی را اینگونه بیان کرده است واز سختی راه در این سفر مقدس می گوید. نمودی از کهن الگوی "سفر مقدس" یونگ در این شعر آشکارست.
عاشقانه ی جی. آلفرد. پروفراک
این شعر یکی از مهم ترین شعرهای الیوت است که پر از تمهیدات روایی نظیر تک گویی و تمهیدات آرایه ای و تلمیح است. به نقل قول هایش از کتاب جامعه از متون کتاب مقدس توجه کنید: زمانی برای... زمانی...
شاعر این شعر را در بیست و سه سالگی نوشته است و روایت مردی رو به کهنسالی ست که دارد موهایش را از دست میدهد و اینچنین به گذشته و حال اشاره می کند، گویی بر سر میز صبحانه نشسته است و جهان را در ذهنش مرور می کند تا به یک بینش فلسفی دست پیدا کند.
شگردهای الیوت در روایت به گونهایست که معنا را به تاخیر میاندازد و معنای ویژه ای را القاء نمیکند.

لینکِ خرید
تی. اس. الیوت به ترجمهی
رُزا جمالی
سفرِ آنان که خدایشان آتش بود
سرمایی می آمد که ما را در برگرفته بود
درست زمانی که بدترین بود برای سفر
و چنین سفری
دراز
راهها گود است و هوا گزندهست...
و این زمستان مرگبار است
شتران با پاهایی تاول بسته، زخمی و چموش
و در برفِ آب شونده دراز می کشند
زمانی بود که ما حسرت آن قصرهای تابستانی را بر کوهپایهها داشتیم
و دخترانی ابریشمین که شربت می آوردند
شتربانان ناسزا می گفتند و غرولند می کردند
گریختند
و شراب و زنانِ خود را می خواستند
و این آتشِ شبانه خاموش می شود که سرپناهی نیست
شهرها چه خصمانه ست و شهرک ها خالی از دوستی
روستاها پلشت
و جیب ات را خالی می کنند
زمانِ سختی داشتیم
و سرِ آخر برآن شدیم که تمامِ شب سفر کنیم
و گاه چرتی بزنیم
با آن صداها که در گوش هایمان می خواندند و می گفتند
که این همه بیهوده بود.
و در فلق بود که به آن درهی خوش آب و هوا رسیدیم
تر و نمناک، زیر برفها علفها را بوئیدیم
با نهرهائی جاری و آن آسیابِ آبی که تاریکی را می نواخت
و سه درخت در چشم انداز آسمان
پائین تر
و اسبی که در علفزار به تاخت می رفت
و بعد به میخانه ای رسیدیم و انگورها که آویزان بود بر درگاهش
شش دست در آن درگاه باز برای مهرهای نقره گون طاس می ریختند
و پا می کوبیدند بر مشک های خالیِ شراب
به پیش رفتیم
چرا که کسی چیزی نمی دانست
و غروب بود که رسیدیم
که چه دیر بود
برای یافتن آنجا
و تو شاید بگوئی
کافی بود.
و این همه زمانی پیش ازین بود
که به خاطر می آورم
و دوباره این را انجام خواهم داد،
سفری می آغازم
و این ما را به همان راه برد
زاده شدن یا مرگ؟ زاده شدنی بود قطعا
به گواهی ما
و شکی نبود
چرا که من مرگ و زندگی را دیده ام
اما فکر می کردم که آنها متفاوت اند
چرا که زاده شدن سخت است
و رنجی تلخ است برای ما
شبیه مرگ، مرگ.
ما به جای خود بازگشتیم
و آن قلمرو
اما دیگر آسوده نبودیم
و به آن طومار کهن
که مردمی بیگانه چنگ می زدند به خدایانِ خویش
که من از مرگی دیگر خوشحال می شوم.


قسمتِ هایی از شعر " زمینِ سوخته" / تی. اس. الیوت

۱
به خاکسپاری مردگان
فروردین بیرحم ترینِ ماههاست
میرویاند یاسهای بنفش را از خاکِ مرده
خاطره و خواهشیست که به هم آمیخته
ریشههایی کرخت در بارانِ بهار
زمستان گرممان کرده، پوشانده ما را
زمین در برفِ فراموشیست
و با آن آوندهای خشکیده
حیاتِ اندکی میبخشد به چیزها
و تابستان که از پشت مچِ ما را گرفته
زمانی که بر فرازِ آن بنا ( استارنبرگرسی) پیدا شده بود
با رگباری که ما را بازداشت که ایستادیم در سایهی آن ستونها
و در روشنایی آفتاب امتداد پیدا کردیم
به سمتِ آن مکان (هوفگارتن)
و قهوه نوشیدیم و ساعتی حرف زدیم.
_"روس، نه!
من اهل روسیه نیستم
لیتوانی
آلمانی اصیل هستم!"
و آن زمان که خردسال بودیم
در عمارت دوک اعظم، پسر عمویم می ماندیم
او که مرا به سورتمهسواری میبرد
و من ترسیده بودم
که میگفت: "مری، مری، محکم بگیر تا سرازیر بریم."
و تو آزادی در میانهی کوهها
تمامِ شب را می خوانم و به جنوب میروم در زمستان.
این ریشهها چیست که چنگ می زند
آن شاخهها که رشد میکنند...
بیرون ازین سنگِ بیمصرف، ای پسرِ انسان!
تو نمیتوانی بگویی و یا که حدس بزنی
چرا که تودهای از تصویرها درهم میشکند
همانجا که نبضِ خورشید می زند.
درختِ مُرده را سایهای نیست
جیرجیرک آرامشی نمیبخشد
و این سنگِ خشکیده صدایِ آب را منتقل نمیکند
تنها سایهایست بر این سنگِ سرخ
( بیا به زیرِ این صخرهی سرخ)
و من به تو چیزی متفاوت از سایهات که صبحگاه در پشتات قدم میزند نشان خواهم داد
و سایهات غروبگاه برمیخیزد که تو را ملاقات کند
و من به تو ترس را در مشتی خاک نشان خواهم داد.
بادی لطیف میوزد
به سمتِ موطنِ ما
کودک ایرلندیِ من
کجا منتظری؟
پارسال به من گل سرخ دادی
و آنها اسم من را گذاشتند دختر سنبل
و آخر اینکه وقتی که از باغ سنبل برمیگشتیم
بغلات پُر بود و موهات خیس
نمیتوانستم که حرفی بزنم
چشمهام یاری نمیکردند
نه زنده بودم و نه مرده
و چیزی نمیدانستم
به قلبِ روشنایی نگاه میکردم
سکوت
دریایی پهناور اما خالی.
خانم سوساستریس، فالگیری مشهور
بدجور سرما خورده بود
اما میگویند که داناترین زنِ اروپاست
با دستهی ورقهایش فتنه درست میکرد
گفت که آیا دریانورد فنیقی که غرق شده
کارتِ توست؟
(نگاه کن! این دو مروارید زمانی چشمهایش بودند.)
اینجا بلادونا نشسته است، خانم صخرهها
بانوی مکانها
این هم مردی با سه چوبدست و اینجاست چرخِ زندگی
و اینجا بازرگانِ یک چشم
و این کارت هم که پوچ است
چیزیست که بر پشت گرفته
که نمیبایست ببینم
مردی که به دار آویخته شده را نمییابم
بیمِ مردن در آب
مردم را میبینم گروه گروه
شبیه حلقهای گرداگرد میگردند
لطفا اگه خانم اکویتانِ عزیز را میبینید
بهش بگید که جدولِ نجومی طالع بینی را خودم میآورم
آدم باید خیلی این روزها گوش به زنگ باشه.
شهری که واقعی نیست
لمیده زیرِمه قهوهای رنگِ صبحِ زمستانی
گروهی به سمتِ پُلِ لندن میروند، چه بسیارند
نمیدانستم که مرگ هنوز جانِ بسیاری را نگرفته
آهها که کوتاهند و به گهگاه برمیآیند
و هریک چشمها را به پیشِپا انداخته
به بالای تپه جریان مییابد و سرریز در خیابانِ کینگ ویلیام
به جایی که مری وولناتِ قدیس ساعتها را رقم میزد
با صدایی مرگبار در آن آخرین زنگِ ناقوس که ساعتِ نه را اعلام کرد
آنجا کسی را که میشناختم دیدم او را نگه داشتم و داد زدم: استتسون!
"تو که در مایلی در کشتی با من بودی
جنازهای که سالِ پیش کاشتی در باغات
آیا شروع به جوانه زدن کرده؟ آیا امسال شکوفه خواهد داد؟
یا اینکه یخی به ناگهان در بسترش او را مختل کرده؟
آه سگ را ازینجا دور کن
که او دوستِ آدمها نیست
یا اینکه با چنگ و ناخن جنازه را درخواهد آورد باز
"تو! خوانندهای ظاهر فریب! همزادم! برادرم!"
۲
یک دست بازیِ شطرنج
آن صندلی که بر آن نشستهاست چون تختی مجلل
میدرخشد بر مرمر
جایی که شیشهکاری شده
با درختِ انگور که میوه میدهد
که از آنجا خدایِ عشق به زیرکی نگاه میکند
(دیگری چشمانش را پشتِ بالاش مخفی کرده بود)
زبانههای آتش را در شمعدانی هفت شمع دوبرابر میکرد
و نور را بر میز باز میتاباند
و درخششی از جواهرات که به وصلِ او آمده بود
از روکشهای ساتنی عطری غلیط
که در عطردانی از عاج و شیشههای رنگارنگ است
بی چوب پنبه، عطرهایِ ترکیبیِ غلیظاش را پنهان کرده
روغنی، چون پودر یا چون مایعی که قاطی و پخش میشد
و حس را در رایحه غرق میکرد؛ در هوا میپیچید
که تازه میشُد از پنجره، آنها که بلند میشدند
در زبانههای شمع که بزرگ میشد و حجم میگرفت
و دودهایشان به شرابخانه میآویخت
و طرحها را میگرداند در سقف مقرنس
تکه چوبی در دریا که لعابِ مس گرفته
سبز و نارنجی سوخته، با سنگهای رنگی قاب گرفته
و درآن نورِ غمزده دلفینی که کنده شده بود شنا میکرد
و بالای طاقچهی عتیق به نمایش گذارده شده بود
چون پنجرهای باز میشد بر منظری پُردرخت
دگردیسیِ فلومل از سویِ شاه ستمگر
که گستاخانه ناگزیر کرده بود؛
با این همه آنجا بلبل
تمامِ دشت را با صدایی خطاناپذیر پُر کرده بود
و او جار میکشید و همچنان جهان به دنبال داشت
جرینگ و جرینگ را بر گوشهایی ناباب.
و بر دیوارها گفته میشد که کُندههای زمان میپژمردند
شکلهایی خیره خم میشدند، تکیه میزدند
و اتاقهای محصور را به سکوت فرامیخواندند.
جاپاها بر پلکان به هم ریخته بود.
[...]
۳
روضهی آتش
چادرِ خانه تکهتکه است، آخرین انگشتهای برگ
چنگ میزند و نشت میکند به سمتِ خیسیِ کنارِ رودخانه
نمیشنوند چیزی و از زمینِ قهوهای رنگ میگذرد
فرشتگان ازینجا گذشته اند
این رودخانه ( تایمزِ دلنشین) که چه آرام میگذرد تا من آوازم را تمام کنم
اما هیچ در رودخانه نیست:
نه بطریِ خالیای
نه نامه های پیچیده
دستمالهای ابریشمین
جعبههای مقوایی
ته سیگارها
و یا شهادتِ دیگری از شبهای تابستان.
فرشتگان ازینجا رخت بربسته اند
و یارانِ آنها وارثانی هستند که شهر را ادامه میدهند
در گذشته است و نشانی از پس نگذاشته
کنارِ آبهای لیمان نشستم و گریه کردم
تایمزِ دلنشین که چه آرام می گذرد تا من آوازم را تمام کنم.
| ۴ در آب مردن دو هفته از مرگِ فنیاسِ فنیقی گذشته بود گریهی پرنده را فراموش کرد و این دریای عمیق را که بزرگ شده بود آنچه را که باید از دست میداد و آنچه را که باید به دست میآورد جریانی که در زیرِ دریا قرار داشت به پچ پچه استخوانهایش را جمع کرد چنانکه برخاست و به زمین افتاد دورههای زندگیاش را گذراند و جوانی را و به گردباد پیوست. یهودی یا غیریهودی آه تو که به چرخ بدل میشوی و به سمتِ باد میروی به فلیباس نظر کن که روزی چون تو زیبا و بلندقامت بود. 
|



عاشقانه ی جی. آلفرد. پروفراک
تی.اس. الیوت
فارسیِ رُزا جمالی
بگذار که بگذریم، من و تو
وقتی که سپهرِ غروبگاه بر زمین میغلتد
درست برابرِ آسمان
چنانچه که بیماری بر تخت به سمتِ بیهوشی میرود
بگذار که درگذریم درست از میانهی این خیابان های نیمه شلوغ
در گوشه ای به پچ پچی
در شبی بی خواب در مسافرخانه ای ارزان قیمت
و در غذا خوریهای ارزان پُر از گوش ماهی
خیابان هایی که شبیه بحثی طول و دراز کش می آیند
که از سر قصد
تو را در سوالی غرقه کنند
بس کن
نپرس
بگذار که بگردیم.
زنان در تالار رفت و آمد میکنند
از میکلآنژ حرف میزنند.
این مه زرد رنگ که پشتاش را به قابِ پنجره میمالد
و این دودِ زردرنگ که دهانش را به قابِ پنجره چسبانده
زبانش را به کنارههای شب میمالد
و بر حوضچههای آب که جمع شدهاند و در جوبها امتداد مییابند
گذاشت که دودها به داخلِ دودکش بلغزند
از گوشهی ایوان به پائین لیز خورد
داشت میدید که
شبی دلپذیر در مهرماه بود
حلقه زد چون پیچکی به گردِ این خانه
و به خواب فرو رفت.
زمان هست آیا؟
آری زمان هست
تا دود زردرنگ در خیابان بخزد
و پشت به شیشههای پنجره بساید؛
زمان هست، بله فرصتی هست
تا چهرهای بسازی برای دیدن چهرههایی که خواهی دید
زمان هست برای به قتل رساندن و برای خلق کردن،
برای همه چیز و برای روزها، دستها
تا بالا بگیرند و سوالی دربشقاب تو بگذارند؛
زمانی برای تو و زمانی برای من،
زمانی برای صدها طرح و صدها تجدیدنظر در طرح
پیش از صرفِ چای و نانِ تازه.
زنان میآیند و میروند در این تالار
از میکلآنژ حرف میزنند.
زمان هست
آری هست
که سوال کنم، جرات دارم آیا؟ آیا شجاعتش را خواهم داشت؟
زمان هست که برگردم و از پلهها پایین بخزم،
با موهایی نیمه ریخته
( آنها میگویند: موهایش دارد میریزد!)
لباسِ صبحگاهی،
یقه ام سفت به چانهام گیر کرده،
زینت آویز گرانقیمت و باوقار اما با سنجاقی ساده،
(آنها میگویند: چه لاغرند پاها و بازوهایش!)
جسارت کنم
جهان را برهم بزنم؟
در یک دقیقه زمان زیادی هست
برای تصمیمهایی که یک دقیقه آنها را به هم می زند
زیرا همه را میشناسم من، از پیش میشناسم همه را
همهی شبها، صبحها، غروبها را می شناسم
من با قاشق چایخوری زندگیام را اندازه کردهام
می دانم که صداها دارند با پائیز میمیرند
در پس زمینهی آهنگی که از اتاقهایی در دوردست میآید
چگونه از نو از سر بگیرم؟
و میشناسم من همهی نگاهها را، همه را میشناسم
نگاهی که در عبارتی تو را مبهوت کرده
و ٱنگاه که شکل گرفته ام بر سوزنی میچرخم
سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا میزنم
چگونه از سر بگیرم
ته مانده ی روز را بالا بیاورم
و چگونه بیاغازم؟
و میشناسم من همهی دستها را، از پیش میشناسم-
دستها با دستبند، سپید و برهنه
(که درنور چراغ پائین گرفته اند به رنگ قهوه ای روشن )
عطر لباس است این
که پرتکرده حواسم را؟
بازوها لمیده بر میز، یا پنهان زیرِ شال
و باید آغاز کنم؟
و چگونه آغاز کنم؟
می توانم بگویم، در شفق از کوچههای تنگ گذر کردهام
دود ها را دیده ام که از پیپ ها بالا خزیده اند
از مردانِ تنهایی با پیراهنهای آستین دار لمیده بر قاب پنجرهها...؟
شاید میبایست چنگالی سرسخت میبودم
بر کف دریای ِ بی حرف قرار می گرفتم.
غروب و شب چه به آرامش خوابیدهاند!
انگشتهایی دراز آن ها را آرام داده اند
خوابیده... خسته...یا بیمارند
پهن شده اند بر کف اتاق، کنارِ تو و من
آیا باید
پس از صرفِ چای و کیک و بستنی
توانش را داشته باشم که لحظه را به آشوب بکشانم؟
گرچه روزه بودم و گریه می کردم و دعا می خواندم
گرچه می بینم که موهایم دارد می ریزد و آن را بر سینی می آورند
من پیامبر نیستم--- و اهمیتی ندارد برای من که باشم
من لحظهی بزرگ درخشیدن را دیدهام
و کارگر همیشگی که کُتم را با لبخندی شوم میآورد
و خلاصه اینکه، من ترسیده بودم.
نه، آیا این ارزش را خواهد داشت
که پس از فنجانها و پس از چای و مربا
ودر میانه ی بشقاب در لا به لای حرفها
تو و من
ارزش آن را داشت
که با لبخندی ببازی
جهان را به گویِ کوچکی بفشاری
و بغلتانیش به سوی پرسشی که غرق ات کند
که بگویی:
" من لازاروس هستم، از قبر برخاستهام
و به سمتِ شما آمدهام
باید همه چیز را به تو بگویم
شاید وقتی کسی بالش را کنار سرش میگذاشت
باید بگوید:" نه، این چیزی نبود که میخواستم بگویم
نه، این اون نیست."
و پس از این همه
آیا ارزشِ این را خواهد داشت
ارزش این زمان را داشت
پس ازغروبِ آفتاب، آستانهی درها، خیابانهای بارانخورده
پس از داستانها، فنجانهای چای
دامنهایی که بر زمین کشیده میشوند
اینها و بسیاری دیگر؟
غیر ممکن است که آنچه را که فقط می خواستم بگویم!
انگار فانوسی جادویی نقش عصبهایم را انداخته بر پرده:
ارزش زمان را داشت آیا
که کسی بالشی را جای بدهد یا شالی را بپیچاند
به سوی پنجره
و بگوید:"اصلاً اینطوری نبود،
من چنین منظوری نداشتم، به هیچ وجه."
من نه شاهزاده هملتم
و نه میخواهم که باشم
تنها ملازمی هستم
تنها کسی برای پیشبرد آنچه که مقرر است
که یکی دو صحنه ازین نمایش را آغاز کنم
شاهزاده را نصیحت کنم بیشک
چه آسان است
بیتفاوت و خوشحال و کارآمد
دقیق، سیاستمدار و محتاط
پر از جملات مطول اما تند و تیز
گاه به گاه و مضحک به راستی
و در مواقعی ابله.
پیر میشوم
پیر میشوم
باید که لبهی شلوارم را تا بزنم.
آیا باید که گیسوانم را به پشت شانه کنم؟
آیا جرات این را خواهم داشت که هلویی بخورم؟
آیا باید شلواری کتانی بپوشم و در ساحل دریا قدم بزنم؟
شنیده ام که پریان دریایی می خوانند برای یکدیگر
تصور نمی کنم که آن ها برای من میخوانند.
من آن ها را دیده ام که به سمت دریا و امواج میرفتند
و گیسوانِ سپیدِ امواج که به پشت سر نوازیده می شد
وقتی که باد آب ها را سپید و سیاه می نوازد.
ما در تالارهای دریا منتظر ایستاده ایم
با دختران دریا که گلدسته می شدند، با گلسنگ هایی سرخ و قهوه ای رنگ
تا که صدای آدمی ما را از خواب بیدار کند
و ما به ناگهان
غرق می شویم.
مردانِ پوک
الیوت به ترجمهی رُزا جمالی
۱
ما مردانی توخالی هستیم
ما را پُر کردهاند
که بر هم تکیه زنیم
کلههامان از کاه پر شده، افسوس!
صداهای خشکمان وقتی که در گوشِ یکدیگر پچ پچه میکنیم
ساکت است و بیمعنی
شبیه باد در علفِ خشک
یا پاهای موش بر شیشههای شکسته
در شرابخانهای خشک.
شکلی بیحالت
شکلی بیرنگ
نیرویی بیحرکت
صورتی بیحرکت.
۲
چشمانی که در خواب نمیتوانم ببینمشان
در سرزمینِ وهم آلودِ مرگ
اینها پدیدار نمیشوند
آنجا، چشمانی هستند
نورِ خورشید بر ستونی شکسته
آنجا، درختی تاب میخورد
و صداها در باد میپیچند
ثابتتر از ستارهای که به خاموشی میگراید.
بگذار که نزدیکتر نباشم
در قلمروی خیالیِ مرگ
بگذار که همچنان بپوشم از قصد
این لباسِ مبدل را
ردای موش ، پوستِ کلاغ ،چوبدستهای شکسته در مزرعه
آنچنان میکنند که باد با آنها
نه پیشتر-
نه آن آخرین دیدار
در سرزمینی به گرگ و میش
۳
اینجا سرزمینی مرده است
اینجا سرزمین کاکتوس است
اینجا تصاویرِ سنگی
بلند میشوند و درمییابند
آنچه را که از دستِ مردی مرده بر میآید
گرگ و میشِ ستارهای که رو به خاموشیست.
آیا شبیه این است
در قلمرویِ دیگری از مرگ
به تنهایی برخاستن
داریم چه نازک میشکنیم
لبهایی که میبوسند
به هنگام دعا و سنگهایی شکستهرا.
۴
چشمها اینجا نیستند
چشمی اینجا نیست
در این دره ستارگان دارند میمیرند
در درهای گود
آروارههایی شکسته از قلمروهایی گمشده
در این آخرین مکان دیدار
ما با هم دنبالِ چیزی میگردیم
و از گفتن پرهیز داریم
و بر کنارهی رود که برآمده است جمع میشویم.
بی هیچ منظری
جز اینکه چشمها پدیدار شوند
چون ستارهای جاودان
یا گلِ سرخی پُر پَر
در قلمروی گرگ و میشِ مرگ
تنها امیدیست برایِ مردانی خالی
۵
حالا میچرخیم دورِ انجیر سوزنی
انجیر سوزنی... انجیر سوزنی
حالا میچرخیم دورِ انجیر سوزنی
به ساعتِ پنجِ صبح
بین ذهن و واقعیت
بین حرکت و انجام دادن
سایهای میافتد
که این قلمرو از آنِ توست
بین درکِ و خلق
بین احساس و واکنش
سایهای میافتد
زندگی بسیار درازست
بین هوس و انقباض
بین توانایی و وجود
بین اصل و فرود
سایهای میافتد
و این قلمرو از آنِ توست
زندگی از آن توست
که برای توست
اینگونهاست که جهان به پایان میرسد
اینگونهاست که جهان به پایان میرسد
اینگونهاست که جهان به پایان میرسد
نه با صدایی بلند که با شیون و مویه.

تی.اس. الیوت به ترجمه و صدای رزا جمالی

خرید از درگاهِ سیبوک
خرید از بنوبوک

منتشر می شود:
روضهی آتش
گزینه ی شعرهای تی.اس. الیوت
فارسیِ رُزا جمالی
فهرستِ مطالبِ کتاب:
دیباچهای بر شعر تی. اس. الیوت / زمینِ سوخته / پیشدرآمدها / مردانِ توخالی/ صخره / چهارشنبه خاکستر/ گربهها / در سالخوردگی/ عاشقانهی آلفرد. چی. پروفراک/ سفرِ آنان که خدایشان آتش بود/ چهارگانه / چشماندازها/ مردی میانِ بلبلها

رُزا جمالی، شاعر، نویسنده، نمایشنامه نویس، مترجم، پژوهشگر و منتقد ادبیست. از او تا کنون بیش از پانزده عنوان کتاب در زمینههای مختلف منتشر شده است. او دانش آموخته ی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است.

نمایهی آثار و فعالیتهایِ مترجم
شعر:
- این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی ( ویستار، ۱۳۷۷)
- دهن کجی به تو (نقش هنر، ۱۳۷۷)
- برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام ( آرویج ۱۳۸۰)
- این ساعتِ شنی که به خواب رفته است ( چشمه، ۱۳۹۰) ( چاپ دوم: ۱۳۹۴)
- بزرگراه مسدود است ( بوتیمار، ۱۳۹۲) ( چاپ چهارم: ۱۳۹۷)
- اینجا نیروی جاذبه کمتر است ( مهر و دل، ۱۳۹۸) ( چاپ دوم: ۱۳۹۹)
(چاپِ سوم: ترنجستان ۱۴۰۰)
- و این چه کسی است که دو هزار سال گریه کرده است بر دامنم؟ ( گزینه ی اشعار به زبان انگلیسی) ( هند، ۲۰۱۹)
- این رسم الخط فارسی نیست ( در دست انتشار)
نقد ادبی:
- مکاشفاتی در باد ( مجموعه ای از مقالات بر شعر احمد شاملو، علی باباچاهی ، نازنین نظام شهیدی، گراناز موسوی، علی عبدالرضائی، رضا براهنی، یدالله رویایی، رضا چایچی، بیژن جلالی، سید علی صالحی و ... ) ( این مقالات پیش ازین در نشریانی نظیر نامه ی کانون نویسندگان ایران، جهان کتاب، کارنامه، آدینه، بیدار، زنان، بررسی کتاب ، عصر پنج شنبه و.. منتشر شده اند.) ( نشر هشت، ۱۴۰۰)
- مقالاتی پژوهشی به زبان انگلیسی در تحلیل شعر
نمایشنامه:
- سایه ( سیب سرخ، ۱۳۹۸)
ترجمه:
- ترجمه ی کتاب خانه ی ادریسی های غزاله علیزاده به انگلیسی ( کتاب کارما؛ نیویورک، ۲۰۲۰)
- دریانوردی به سمت بیزانس، گزینه ی اشعار ویلیام باتلر ییتس (نشر ایهام، ۱۳۹۹)
- لبه، آنتولوژی شعر انگلیسی زبان ( انتشارات مهر و دل، ۱۳۹۸)
( چاپ دوم:۱۴۰۰)
- لاله ها، ده شاعرِ زن ( ایهام، ۱۴۰۰)
- زبان منشوری ست، گزیدهی اشعار امیر اور (نشر مهر و دل، ۱۳۹۹)
( چاپ دوم: ۱۳۹۹)
- فردا و فردا و فردا،صد قطعه از ویلیام شکسپیر
( نشر ایهام، ۱۴۰۰)
- درخت کاج، هانس کریستین آندرسن
( نشر ترنجستان، ۱۴۰۰)
- شن و زمان، امیر اور ( نشر هشت، ۱۴۰۰)
- زنبقِ وحشی، لوئیز گلوک (نشر ایهام، ۱۴۰۱)
-زنی که همیشه هست، گزینهای از آثارِ دوروتی پارکر (ترنجستان،۱۴۰۱)
- کلمات، سیلویا پلات ( نشر ثالث، ۱۴۰۱)
- روضه آتش ، گزینه ای از شعرهای تی. اس. الیوت
(نشر ایهام، ۱۴۰۱)
- برج ، آنتولوژی جامع شعر انگلیسی بر اساس گزینهی دانشگاهی نورتون
( نشر ورا، ۱۴۰۱)
رمان:
زندانی دره ی یمگان
فیلمنامه:
سیاهکل
شماری از فعالیتها:
داوری جوایز شعر
داوری جوایز ترجمه ادبی
سردبیری نشریات و مجلات
دبیر بخش ترجمه ادبی بسیاری از نشریات
مشاور شاعران جوان و مدرس نوشتن خلاق در فرهنگسراها و خانههای فرهنگ
مدرس و سخنران (به دو زبان فارسی و انگلیسی) درهمایش های ادبی داخلی و بین المللی
مدرس انگلیسی پیشرفته در معتبرترین آموزشگاههای کشور به مدتِ پانزده سال
در آپارات به شعر الیوت با ترجمه و صدای رُزا جمالی گوش کنید
این رسم الخط فارسی نیست...
ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 252
تاريخ: جمعه
8 مهر
1401 ساعت: 15:37