
1 1
هفت طبقه بودم گیاهی مخصوص به تن داشتم ؛ در جشنی شبیه مراسم ختم شرکت کرده بودم سنگ بر پیشانی برگشتم ؛ بر سرزمین مادری ام باردیگر نگریستم و گریستم پدرم سیمرغ بود ؛ مادرم الهه ای بی تاب درشوش وُ هگمتانه وُ مقبره ی مردخای وَ خدا با من بود این چشم ها دوربین من شده اند در تاریکی محض ، مطلق و من اسطوره ی گُنگِ برخورد قاشق ها با چنگال بوده ام در لحظه ی شام ایزد بانوی بزرگراه نواب من ام ، به قبرستان می روم در منتهی الیه ی شرقی این شهر این که مطلق باریده بر فرق سرت ، این چیست؟ این پلشتیِ آرام چیست ؟ به چه می ماند؟ چیست؟ فرشتگان بر موهای تاریکم لانه کرده بودند به ناچار ومن پریان را شسته بودم ، لکه گیری کرده بودم ، شبیه برنج دم کرده بودم ساعت را می دانستی در لحظه ای که کش می آمد و خمیازه می کشید ، آن لحظه ی منجمد وُ خاموش وقتی با چنگال های زخمی ام بر اجاق گاز سر می رفتم وقتی تمام صحنِ میدانِ انقلاب را فراگرفته بودم وَ فوران می کردم و با وایتکس صورتم را سفید نگه داشته بودم انگار. سرخس من ام سرزمینی بی پدر عاریتی شهری سوخته ممنوعه و آلوده به انواع مرض ها ، بیماری ها، دجال ها ، دروغ ها وَ دستکاریها به کجای این سرزمین دل بسته ای برادر؟ این سرزمین که به تمامی سوخته است، نیمی ش گور ست ، نیمه ی دیگرش به سرب آلوده ست. سرخس منم ایزد بانویِ وحشی خار وُ پلشت بر اندوهِ ساکن چشم زخمی که به سرزمینم بافته ایید... کوه را که من کندم برادر ، تو چه کردی ؟ تنها مشتی خاک آواره ام می کند گیج ام می کند به ناگاه مشتی خاک که پاشیده بودمش بر بوذرجمهور وُ یزدگرد و خاکسترم که بر دریاها پخش شده است دیگر و در آب های دجله آرام گرفته ام برادر این بوی کهنه ی نا می دهد در عنکبوتی که لانه کرده ست درست بر فرق سرم و تو می دانستی این را می دانستی این را به ناچار می دانستی این را. مراسم نام گذاری به پایان رسیده ست چراغ ها را خاموش کنید ، فردا شنبه ست؛ آه نمی کشم پریدخت آینه ها روئیده است بر انگشتان سبابه ام من که هفت دریا را گریه کرده ام شش هزار سال و از خشم به گوشه ی صندلی پناه برده ام. پیاده رو خلوت است رهگذران به خوابی ابدی رفته اند و این منطقه ی متروک نظامی ست دیرزمانی ست که مسکونی نیست. تمام جسم ام را به باد سپردم و روحم را به بادگیرها اسیر ثانیه ای بود ه ام سال ها و گوش تا گوش حرف هایم خاکستر بود وُ کربن وُ زغال. سرخس گیاهی ست وحشی که نام گذاری نمی شود شبیه برگ کاهوست : نامیده نمی شود ، پوست انداخته ست، چرا نامیده شود؟
برچسب:
نویسنده: نگار توکلی