
تمام روز سردرد كلافه ام كرده بودشايد خوني از من رفته بودكه طاقتم به كوه بسته بودو از نخِ باريكي گذر نمي كرد. خوني كه سال هاست جويده امو رگ هايي كه از جسم ام گريخته انداين ياخته ها كه از من فرار كرده اند. همان جرعه اي كه زير پوست جذب نمي شود،و كافئين كه داشت با ضربانش يكريز بر كتفم سفت مي شدبه شيري آميخته بود كه موهام را شسته بود و رفته بود... زندگيِ گياهي ام ؛اين روزها. اين همه برگ كه در رگ هام سست شده استبه كرختي كوه پهلو مي زندكم خوني ات را به برگ ها ببخش!به موازات سبزينه ها بايست! و خوابم مي گيرد.... ظرفِ ثانيه اي كه پس داده استبه حاشيه ي ليوان گرفته ام؛ ر...
ادامه مطلب