لبه






این زن کامل شده است.
بر تن بی جانش
لبخند رضایتی نقش بسته
ردایش وهمی از تقدیری یونانی
پاهایش انگار می گویند
ما تا بدین جا آمده ایم، حالا دیگر تمام شده است
هر کودک مرده ای به خود می غلتد
اهریمنی ست سفید رنگ که بر شیشه شیر خالی لانه کرده
اما زن آنها را شبیه گلبرگ های گل سرخ
که دوباره غنچه می شوند
به درون خود کشیده
وقتی که باغ از عطر زنانه گل های شب بو سنگین شده است
ماه بهانه ای برای غمگین شدن ندارد
خیره است از میان کلاه سنگی اش
عادت کرده به اینجور چیزها
و لباس سیاهش با خش خشی کش می آید.
رقیب
اگر ماه می خندید به تو می مانست
تو همانقدر تاثیر می گذاری
که در زیبائی ویرانگری
و هر دوی شما نور را در خود درونی کرده اید
دهان او از غم گرد شده
اما تو بی تفاوتی
و تو انگار همه چیز را به سنگ بدل می کنی.
من بر قبر از خواب بر می خیزم
بر این میزِ مرمر سیگار از پی سیگار ضرب گرفته ای
چه کینه ای به دل گرفته ای
عصبی نیستی
و آنچه که پاسخی ندارد می میراندت
ماه عصبی است و همه را آزار می دهد
روز را به خنده وا می دارد
با نامه ای که به ناگریز به آرامش نمی رسد
سپید و تهی،
مونوکسید کربن همه جا را فراگرفته
وقتی خبر مرگ تو همه جا دنبالم کرده
در آفریقا هم که قدم بزنی
از شر من راحت نیستی.
Sylvia Plath translated into Persian by Rosa Jamali, Edge and Rival
این رسم الخط فارسی نیست...
ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 255
تاريخ: جمعه
30 فروردين
1398 ساعت: 10:42