چهار شعر از سیلویا پلات؛ ترجمه به فارسی رُزا جمالی

خرید بک لینک

لبه

این زن کامل شده است.

بر تن بی جانش
لبخند رضایتی نقش بسته
ردایش وهمی از تقدیری یونانی
پاهایش انگار می گویند
ما تا بدین جا آمده ایم، حالا دیگر تمام شده است
هر کودک مرده ای به خود می غلتد

اهریمنی ست سفید رنگ که بر شیشه شیر خالی لانه کرده

اما زن آنها را شبیه گلبرگ های گل سرخ
که دوباره غنچه می شوند
به درون خود کشیده
وقتی که باغ از عطر زنانه گل های شب بو سنگین شده است
ماه بهانه ای برای غمگین شدن ندارد
خیره است از میان کلاه سنگی اش
عادت کرده به اینجور چیزها
و لباس سیاهش با خش خشی کش می آید.

رقیب

اگر ماه می خندید به تو می مانست
تو همانقدر تاثیر می گذاری
که در زیبائی ویرانگری
و هر دوی شما نور را در خود درونی کرده اید
دهان او از غم گرد شده
اما تو بی تفاوتی
و تو انگار همه چیز را به سنگ بدل می کنی.

من بر قبر از خواب بر می خیزم
بر این میزِ مرمر سیگار از پی سیگار ضرب گرفته ای
چه کینه ای به دل گرفته ای
عصبی نیستی
و آنچه که پاسخی ندارد می میراندت
ماه عصبی است و همه را آزار می دهد
روز را به خنده وا می دارد
با نامه ای که به ناگریز به آرامش نمی رسد
سپید و تهی،
مونوکسید کربن همه جا را فراگرفته

وقتی خبر مرگ تو همه جا دنبالم کرده
در آفریقا هم که قدم بزنی
از شر من راحت نیستی.

مرگ به اتفاق هم


دو نفر، البته آن ها دو نفر بودند
حالا کاملا طبیعی به نظر می رسد
اولی که هیچوقت به بالا نگاه نمی کند
کسی که چشم هایش بسته است
می نمایاند خود را
شبیه آنچه از ویلیام بلیک به روی چشم شماست.

خال های روی تن اش علائم تجاری شده اند
لکه های سوختگی با آب جوش
برهنه
زنگاری از کرکس است
من گوشت قرمزم، پوزه اش.

در گوشه ای دست می زند: من برای او نیستم
به من گفت که بدعکس است
به من گفت که
پر از تمنا
کودک نگاه می کند
به یخچال بیمارستان...

با چینی در یقه
بر پیچشی از ردایی ایونی
ردای مرگشان
و پاهای کوچکشان
او لبخند نمی زند و سیگار نمی کشد.

دیگری چنین نمی کند
موهایش بلند و تحسین بر انگیز است
حرمزاده ای ست
اسمتنایی که می درخشد
می توانند دوستش بدارند.

من به خود نمی آمیزم
قطره ای آب بر گلبرگی
گُلی می سازد
شبنم، ستاره ای
زنگِ مرگ
زنگِ مرگ.

کسی را ناچار کرده اند...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شقایق ها در تیرماه


شعری از سیلویا پلات
به ترجمه ی رُزا جمالی

شقایق های ریز و عزیز، زبانه های آتشی خود دوزخ
آیا شما بی آزارید؟

شما که زبانه می کشید من نمی توانم لمستان کنم
دستانم را در میان زبانه ها می گذارم
اما چیزی نمی سوزد انگار

بی چاره ام کرده که تماشایتان کنم
صاف و بی چروک که شبیه آن ها زبانه کشیده اید
پوستی که روی لب هاست

دهانی که پرخون است
و دامن های ریز پرخون شما

و این دود که بلند شده است را
که نمی توانم لمس شان کنم
کجا هستند آنچه ترا تسکین می دهد؟
قرص های ضداستفراغ کجاست؟

اگر می توانستم از خود خونی منتشر کنم
و یا به خوابی فرو روم
و یا اگر دهان من می توانست به لمس یگانه ی این زخم برسد

و یا اینکه شرابی را بچشم
در این قوطی شیشه ای
رام و آرام.

اما بی رنگ، بی رنگ.

, Sylvia Plath translated into Persian by Rosa Jamali

Edge

Rival

Death and Co

Poppies in July

این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: شنبه 11 خرداد 1398 ساعت: 13:48

صفحه بندی