یک ایرلندی مرگ اش را پیشگویی می کند

می دانم که تقدیررا خواهم دید
آن جا، جایی ست میان ابرها
ازین جنگ بیزار نیستم
نگهبانی کرده ام و عشق نمی ورزم
کشورم کلتارتان کروس است
مردمان بیچاره ی سرزمین من اند
و این انتها، مرگ آن ها نیست
و در شادمانی رهاشان می کنم
نه قانونی ست
و نه تعهدی
ما را به جنگ فرمان داده اند
نه مردانی عادی و نه جمعیت های شادمان
این میلی ست به شادمانی
ابرها پریشانم می کند
همه را مرتب کرده ام
همه را به خاطر می آورم
این سال ها که می آیند
پوچ می گذرند
این همه بیهودگی
که در مرگ خلاصه می شود.
برچسب:
نویسنده: نگار توکلی