منحنی خواب

(منتشر شده در شمارهی چهارم صدای لیراو)
بازخوانی شعر: «شطرنجی یک شهر» از مجموعه شعر: «این ساعت شنی که به خواب رفته است» سرودهی رزا جمالی، 1390.
این شهر رگهای من است
که به خواب رفته است
یا شبکهی گنگی از آن بر مغزم لانه کرده است
یا بخشی از حافظهام را بر باد داده است:
امروز صبح همه چیز بیسابقه بود
سگی که از حاشیه میترسید
روی پلکها رخنه کرده بود
امروز صبح همه چیز بیسابقه بود.
تازه تصویر گنگی از ماهواره رسیده است!
سفید، شهریست که بر طناب رخت مانده است:
همه چیز مناسب بود
امواج را به خود کشیده بودم
گرما کلافهام کرده بود.
تنها من در بزرگراه پیچیدهام
باقی همه ریل است
تا چشم کار میکند....
این پیچ تند ابدی بود؟
این فلز همیشه نایاب بوده است
و جیوه سایه انداخته است بر چهارگوشهی میز؛
یک درجه گرمتر از دیروز شده است!
رگهای من است این شهر
که به خواب رفته است
ریلها به موازات خواباند
شهر بر چهار گوشی آوار شده است.
به همسرم گفتم: «صبحانهات را خوردهای ؟»
میشد از سمت راست خارج شد...
منشورها در باد میپیچند
و این لباس کهنه بر باد رفته است.
بر دستی که خواب رفته است
شطرنجی یک خط شکسته نیستم
و جسم کوچکم که بر آب میرفت. ص32.
الف.رزا جمالی را، از دههی هفتاد تا اکنون، به عنوان شاعری آوانگارد، در عرصههای سرایش شعر پیشتاز فارسی، میشناسیم. شاعری که با هنجارسیتزیهای خلاقانه، اشیاء، پدیدهها، صداها و از همه مهمتر حروف و واژهها را با اجراهای درخشان ذهنی-زبانی، از فضاهای متناقضنما و ناهمخوان گذر داد و پس از شناور کردن کلاژها و برشهای شعرش، در معناهایی که مدام به تأخیر میافتند، توجه بسیاری از منتقدان شعر فارسی را برانگیخت. شعر: «شطرنجی یک شهر» که از مجموعه شعر: «این ساعت شنی که به خواب رفته است» انتخاب شده، حین خوانش ما را، با اختصاصات زبانیتی پساساختارگرایانه آشنا میکند، که اگر چه وجوهی متناقضنما و نقیضهپردازانه را، در محورهای زبانی، خودآگاه و ناخودآگاه، در ذهن مخاطب میپراکند، اما از آن جا که با رویکردی تاریخی-اجتماعی، وضعیت آشفته و پرتنش زندگی انسان در جهان پسامدرن را، مدام در عناصر زبانی خود جا به جا میکند، قابل واکاوی و تأمل است. به واقع، شعر: «شطرنجی یک شهر» با بیانیتی روایی، پس از چرخشی فرا زمانی- فرامکانی حول محور رخدادهای سرگیجهآور جهان پیرامون، به ظاهر، بازگویی گزارشوارهای را میماند، که شخصی با توجه به مشاهدات خود، از محیط اطراف، بر سر آن است تا، حساسیتهای فکری–عاطفی و آن چه در ذهناش میگذرد را، مو به مو با شرح جزییات و با بیانیتی محسوس و ملموس، به تصویر بگیرد. تا در نهایت، زنجیرهای تسلسلی، از گزارههای خبری و انشایی کوتاه، که به لحاظ دستوری، با فعلهای پی در پی، در نوشتار به سرعت و پشت سر هم، شکل گرفتهاند، ضمن تأکیدهای مکرر بر سویههای اجتماعی سطرها، لحنی عصیانی و منتقد را، به شیوهای متوالی در گسترهی شعرها، شتاب دهند. اما آن چه، ناگهان مسیرگزارشگرای نوشتار را پس میزند، تا در فضایی لابیرنتگونه، زنجیرهای از تجارب اجتماعی را، نمایی حلقوی و در عین حال باژگونه دهد، چرخهی تنشآفرین کلاژهایی است که تسلسلوار، در فضای اپیزودیک نوشتار، به هم گره خوردهاند و با پرش به سمت بینشی شیزوفرن، چرخشی وارونهنما و سرگیجهآور را سرعت و شتاب میبخشند. بینشی جنونمند، که با همسویی با بیانیت کنایی و طنزآلود نوشتار، از همان سطر نخست، بازآفرینی تجارب زیستی شاعر را، در وجهی واقعگرا- تجریدی در شعر، عینیت میدهد، تا مخاطب در جریان گزارشی قرار گیرد، که متأثر از رخدادهای اجتماعی است و حاکی از تصورات و تجارب زیستی شاعر-راوی. شهری خوابزده، که شاعر با احساس همسویی با آن، مخاطب را با فضای شناور و گستردهی شعر همراه میکند، تا ضمن درک معانی ضمنی، ارتباط عاطفی با اپیزودها، را نیز حس و درک کند. با این همه، آن چه در این میان، نظرها را به خود جلب میکند، توصیف رخدادهاست که، در کنشی عینی–ذهنی، پس از تلفیق شدن با سیالیت عاطفهگرای برشها، همسوییِ هویت فیزیکی شهر، با شخصیت انسانیِ شاعر-راوی را، صورتبندی تازه میبخشد. به واقع، شعر از همان آغاز بند نخست: «این شهر رگهای من است/ که به خواب رفته است» خواب بودن جامعه را، به هستهی محوری شعر بدل نموده، فضایی راکد و خاموش را، به یاری هنجارگریزیهای زبانی و درونمایهی اجتماعی شعر، به تصویر میکشد. شهری به خواب رفته، بر روی تلی از موهوماتِ باطل، که با شخصیت راوی و آدمیانی یگانه دانسته میشود، که با فرورفتن در پلشتیهای یأسآلود و وهمانگیز، حافظهی تاریخی-اجتماعی خود را از دست دادهاند. با وجود این، به نظر میرسد، آن چه شعر را، در بازی دالها، مدام به عرصههای تکثر مفاهیم متناقضنما میکشاند، شیوهی چینش خردهروایتها، در محور عمودی شعر است، که در رابطهای بینامتنی، با همپوشانی یکدیگر، گسترهی شعر را، به بازی شطرنج شبیه کردهاند. اگر چه استفاده از واژهی شطرنج، به مثابه موتیف و کهنالگوی محوری شعر، تنها در عنوان شعر: «شطرنجی یک شهر» استفاده شده، اما چیرگی مفهومی شطرنج در گسترهی شعر، و ارتباط عمیق آن به مثابه کلید واژهی درک برشها، این واژه را، به عرصههای سیال دلالتی سطرها بدل نموده، در تعلیقی معنایی، هم میتواند، یادآور خطوط شطرنجیای باشد، که بر چهرهی شهر استثمار زده، کشیدهاند تا، از صحنههای جهانی حذف و یا پنهاناش کنند، و هم میتواند، نمادی از سرگرمی مردمانِ بیتوجه به تنشها و رخدادهای متناقضنمای جامعه باشد و سرنوشت و تقدیر آدمیانی خوابزده را، به ذهن متبادر کند، که از مصائب جهان پیراموناشان غافلند. در این شعر، شهر به مثابه صفحهی شطرنج، شاهد بازی مکرر مهرههای سیاه و سفیدِ صامت و گنگی است که نمودی از آدمیانانند. آدمیانی بدون اختیار، که در بازیای شرکت داده میشوند، که اگر چه، بازیگران صحنههای جهانی، برای آنها در طول تاریخ، تعیین کردهاند، اما خود نیز، در ساختناش، ناباورانه، شریکاند. بازیای که تقدیر آدمیان است و در عرصههای دلالتی برشها، جزئی لاینفک از چرخههای زیستی، در جهان پرتنش مدرن، به شمار میآید.
این شهر رگهای من است
که به خواب رفته است
یا شبکهی گنگی از آن بر مغزم لانه کرده است
یا بخشی از حافظهام را بر باد داده است:
ب.روایت اما، در شعر جمالی، با دو اجرای متفاوت در متن، شکل ویژه مییابد. در وجه نخست، روایت با ترکیبی گسسته-پیوسته، با غلتیدن حول محور معانی مألوف متنی، با تلنگر زدن به ذهنیت مخاطب برجسته میشود، مسیری شفاف، که در خردهروایتهایِ ناموازی و شطحگونه، فضایی چند بعدی و متکثر مییابد، تا با تخریب و ساختارشکنی فضاهای مفهومی سطرها، وجه دیگری از عدم قطعیت و عدم تداوم مفاهیم غیر هم ارز را، با همراهی افقی از پرشهای شیزوفرن و جنونمند، سامان دهد، که با همپوشانی بیان روایتگرای شعر قادرند، در بافت سیال نوشتار عرضاندام کنند و از سوی دیگر، ساختار کلاژوارهی برشهای متنی است، که پیوسته میان تصاویر انتزاعی-سورئالیستی منبعث از انگارههای ذهنی شاعرانه و بیانیت خبریِ توصیفی –گزارشگونهی خرده روایتها، در نوسان میماند و هر بار در پرشی روایی، تازه میشود. کلاژهایی که در بافت چند صدایی تعبیه شده در تصاویر زبانی، با حرکت در زمان، در ارتباطی بینامتنی، بازنمایی دالها را به عهده گرفته، مکالمهای را بسط میدهند، که محصول گفتمان میان صداها و آواهای مختلف است. گفتمانی که میان «من» راوی با دیگری، شکل گرفته و ادامه مییابد، دیگریای که در کنار راوی ایستاده است و مکالمه را با او، در گسترهی نوشتار بسط میدهد، اگر چه «منِ» راوی در گسترهی تکثرگرا و چندوجهی زبان، به «فرامنِ» انسانی بدل میشود، تا سویههای تراژیک اجتماعی را فراتر از زمان و مکان به نمود گیرد. با وجود این، اگر چه شکلگیری سلسلهای از کلاژها، متأثر از جریان خرده روایتهای ذهنیای است، که در کلیت نوشتار، مدام بسط و گسترش مییابند، اما از آن جا که، همان خردهروایتها، هماهنگ و پیوسته با روایت محوری شعرند، ضمن آن که مخاطب را در مکالمهای جدی، با شعر همراه میکنند، حساسیتهای عاطفی او را نیز برمیانگیزند، تا با دقت و تأمل بیشتری روایت جامعهگرای منتشر شده در پرشها را دریابد. گویی هر دیالوگ، ذهن مخاطب را، به سمت و سوی تضادها و تناقضاتی سوق میدهد که، شاعر هوشیار و آگاه، در قالب گزارههای تناقضآمیز عینی- ذهنی شعر، تعبیه کرده است، تا وقایع اجتماعی-انسانی در شکل واقعیشان در جهان متن احضار شوند. از دیگر سو، در شعر جمالی، حتی علائم نگارشی و سجاوندی نیز، در خدمت زبان و بیان شعر قرار گرفته، نقشی مهم را، در تقویت دامنهی مفاهیم و گسترش فضاهای عاطفی- میان آواها و صداهای مختلفی که به گفتگو در متن مشغولند- به عهده گرفتهاند. چنان که بهرهگرفتن از: «نقطه، دو نقطه، نقطه ویرگول، نشانهی تعجب، نشانهی سؤال، سه نقطه، کمانک»، از علائم سجاوندیای به شمار میآیند که شاعر را، در اجراهای زبانی یاری کرده، به ترویج عاطفهای سیال در نوشتار کمک نمودهاند. با وجود این اما، شعر«شطرنجی یک شهر» با شرح روایتی نوستالژیک از خوابزدگی و خوابوارهگی شهری که شاعر- راوی در آن زندگی میکند، آغاز میشود و پس از ارتباطی صریح و چند جانبه و درکی چندوجهی با رخدادهای متناقض آن شهر، القای حساسیتهای فکری و عاطفی شاعر را در هر گزاره به عهده میگیرد. با این همه، جمالی گزارش خود را، سطر به سطر، دور روایتی واقعگرایانه میپیچاند، تا هر چه صریحتر مخاطب را در جریان حوادث بحرانی و تراژیک زندگی قرار دهد. روایتی که با بسط بیانیتی کنایی، شاعر- راوی را مجاز میکند، تا به بازتاب درونمایههای اصلی اندیشههای جامعهگرای خود، بپردازد. زبان اما در این شعر، دال به دال، پس از احضار و بازتولید معناهای گاه صریح و گاه چند وجهی و متکثر، در فراز و فرودِ بازیهای زبانیای شکل میگیرد، که مدام از واقعیت به انتزاع و بالعکس از انتزاع به واقعیت در رفت و آمد است. اما آن چه، در شعر نمود بیشتری دارد، لحن گفتاری شعر است، که به موازات حرکت روایی گزارهها، زمینههای ذهنی و جهاننگریهای شاعرانه را در شعر برجسته میکند و دگردیسیهای زبانی برشها را نیز سامان میبخشد. از سوی دیگر، بیان توصیفی-گزارشگونهی تنیده شده، در لحن طنزآمیز و کنایی سطرها، سبب نشده شعر، زمینههای، روایتی داستانگونه را در پیش نگیرد. اگر چه، روایت، که به مثابه وجه محوری نوشتار در هر عبارت، برجسته میشود، با ادغام در سویههای خودآگاهی فردی-جمعی مخاطب، و بسط صداهای دیگر، که در این مکالمه، همراهی با شاعر-راوی را به عهدهگرفتهاند، به مکالمهای جدی بدل میشود، که در گسترهی متن شکل گرفته، همزمان شاعر و مخاطب را در معرض نقد رخدادهای مغشوش و بحرانی جهان پیرامون، قرار میدهد. از دیگر سو، در این شعر، واگرایی ظاهری تصاویر گسسته، و فاصلهی گاه بعید هر برش با برش دیگر، پس از هضم و جذب شدن در وجوه سیال خردهروایتهای تنیده شده درکلاژها، به یاری هماهنگی تصاویر و عناصر سازندهی آنها، در کلیت نوشتار، به مخاطب این امکان را داده است، تا پس از شرکت در فرآیند آفرینش شبکهای از مفاهیم اجتماعی، تداعیهای متکثر و سیالی را از محور عمودی نوشتار برداشت و یا در ذهن خود، طراحی نماید. با این همه اما، گسترش طنزی تلخ، به مثابه شاخصهای پویا در شعر، وجهی تازه از خردهروایتهایی را در متن سامان داده است، که در مجاورت هم، سیلانی از روایتهای غیرهمسطح و ناموازی را در فضای چندبعدی نوشتار، پوشش میدهند و در شطحگونگی پارادوکسنمای گزارهها، سیال و لغزنده، خوابزدگی مردمانی را به یاری بازی با نمادها، به سخره گرفتهاند، که قرنهاست در وضعیت پلید و پلشت زندگی فرو رفتهاند. در این شعر: «سگ» اگر چه نماد وفاداری است، اما به نظر میرسد، کنایتی طنزآمیز، از ترس و دلهرهای را درسطرها میپراکند، که با رسوخ در جان و روح مردمان شهر، قدرت و اقتداری خیره کننده یافته است. توانی بالقوه، که با تصاویر گنگ ماهواره، همسو میشود و فعلیت مییابد، تا «بی سابقه بودن صبح» را به مخاطب گوشزد کنند. صبحی که در آن حتی سویهای کمرنگ از امیدواری، چشمنواز کسی نیست. به واقع، همسویی دو نماد «سگ» و «تصاویر گنگ ماهواره» در رابطهای بینامتنی، به نبض شعر بدل شده، مسیر حرکت گفتمان متنی، را سامان میدهند. ترس و دلهرهای که بر بینایی و دید آدمیان، نسبت به رخدادهای جهان پیرامون، تأثیری ویژه داشته و چون بر پلکهای مردمان شهر رخنه کرده است، آنها را به کورچشمانی بدل کرده، که قادر به تشخیص درست از نادرست نیستند. مردمانی ترسو و بیاراده، که مانند تصور گنگی بر چهرهی عبوس شهر ماسیدهاند و تسلیم تناقضات و تنشهای آشفتهی جهان پیرامون شده، به خوابی عمیق دلبستهاند. خوابی مهوع و هزل آمیز، که یکسرش به رسانههای جمعی و فضاهای وانمودهی مجازی گره خورده است، که مدام با تخریب عقلانیت بشری و فرو بردن او در ملغمههای التقاطی فضاهای ناپایدار و پراکنده، باژگونی و تخریب روح و جسم آدمی را مد نظر دارند و یک سرش به خوابی غافلانه گره خورده است، که نه تنها همهی آدمیان را که، در نهایت شاعر- راوی را نیز در برگرفته است. اما شاعر آگاه است و میتواند هوشورزانه، لحظه لحظه، خواب رفتن خود و اطرافیانش را رصد کند. با وجود این، خواب بودن جامعه و یا به عبارتی، خواب توهمی و گنگ و صامت اجتماعی، که شاعر راکد بودنش را، با یأسی توأم با بدبینی به نمود میگیرد. همان یأس شکنندهای است، که در هر عبارت، به مثابه مرکز ثقل نوشتار، مدام رخنمون میشود. گویی ترس و دلهرهای که از خواب بودن مردمان، بر تارک شهر نقش بسته، شاعر را وا داشته است، تا به نقد وضعیتی بحرانی بپردازد که، به عقیدهی او تا آن روز سابقه نداشتهاند. «امروز صبح همه چیز بیسابقه بود» گزارهای عاطفی که در فضای سیال شعر، با کنشی ترجیعبندواره، پس از تکرار شدن، مناسبات درونی مکالمه را به تصویر میکشد و به اقتضای صداهای متنوع و متغیر تعبیه شده در شعر، حضور موجه خود را به تأکید در فضای اپیزودیک نوشتار، میپراکند. تا آشکارا، نمایهای از پلشتی رنجبار ترسی موهوم را، در متن پررنگ کند، که منبعث از کژِیها و تنشهای این جهانی است و در جان و روح آدمیان رسوخ کرده است.
امروز صبح همه چیز بیسابقه بود
سگی که از حاشیه میترسید
روی پلکها رخنه کرده بود
امروز صبح همه چیز بیسابقه بود.
تازه، تصویر گنگی از ماهواره رسیده است!
پ.تصاویری تلخ و برزخی، از وقایع بحرانی و پرتنش اجتماعی و زندگی شهری، که زنجیرواره در گسترهی شعر ترویج میشوند، تا ضمن انتقال عکسالعملهای فکری_ عاطفی شاعر، برجستهنمای تناقضات و تنشهایی باشند، که بر پیشانی جهان پیرامون ثبت و ضبط شدهاند. اما آن چه در این میان مهم مینماید، همپوشانی بیانیتی طنزآلود و کنایی، با بیانیتی خبری – گزارشگراست که در متن، به صورت ارتباط حسی تصاویر، با ابژههای متنی ظاهر شده، زمینههای فکری-اندیشگی منتشر شده در نوشتار را، هر چه صریحتر به رخ میکشند، تا مخاطب آگاهانه، در موقعیت ملموس خردهروایتها قرارگیرد. از سوی دیگر، دقت در واژههای محوری و تصاویر زبانی، در بستر شعر، فضای واقعیتری را جلو چشمانمان ترسیم میکند. واژههایی که در هیئت تصویرسازانه شعر: «خواب، شهر، گنگ، سفید، کلافه، پیچ تند» به شبکهای از تداعیهای به هم پیوستهای امکان حضور میدهند، که قادرند مفاهیم سیال نوشتار را پررنگتر، به ذهن مخاطب متبادر کنند. از دیگر سو، بهرهگرفتن از عنصر رنگ اما، در این شعر نه بر مبنای آمیزش حواس، که در قلمرو ترکیب مفاهیم انتزاعی با عناصر محسوس، تصویری از زندگی شهری را به رخ میکشد. گویی بهرهگیری از رنگ سفید و توصیف شهر به یاری آن، با سرپیچی از وجه مثبت رنگ سفید و بدون آن که، نشانهای از پاکی و صلح، بیگناهی، معصومیت و بیزمانی را در خود به تصویر بگیرد، در فضای یأسآلود و خوابزدهی شعر، برجستهنمای جنبههای منفی رنگ سفید میشود، تا نمایانگر مرگ و نیستی، وحشت، سرما و بیباروری، و جلوههایی از لباس عزا و ماتم را نیز به تصویر بگیرد و ضمن آن، نمودی از تسلیم شدن در برابر تناقضات و کژِیهایی باشد، که شهر خوابآلوده را در خود فرو برده است. تسلیم شدن، در برابر مصائبی که شاعر-راوی، بارها در تجارب زیستی خود، با آنها روبرو شده است. شهری که شرم تسلیم شدن و زیر بار ظلم رفتن را، پذیرفته است. شرمی گنگ و مبهم، که به گفتهی جمالی، همچون لباسی بر روی بندرخت، آشکارا، آویزان مانده است. گزارهای هماهنگ و همساز با اندیشههای اجتماعی شاعر، که اگر در شعر برجسته میشود، تا حقارت تسلیم شدن آدمیان، در برابر تناقضات را تجسم ویژه ببخشد.
سفید، شهریست که بر طناب رخت مانده است:
ت.با این همه اما، شاعر که اندوهگینانه، شاهد خواب رفتهگی مردمان شهر در طول تاریخ بوده و هست، همچنان با لحن خبری-گزارشگرای خود، وقایع تلخ اجتماعی را، دال به دال، به یاری افقی از دلالتهای معنایی متکثر و سیال، در گسترهی شعر دنبال میکند. تا مشاهدات عینی خود را از حوادث جهان پیرامون، منتقدانه، به مخاطب عرضه کند. پس با همان لحن نومیدانه و مأیوس، به بازتاب اتفاقات در شعر میپردازد و به یاری خردهروایتهای گسسته-پیوسته، که تصویری از سرکشیها و عصیانهای شاعر-راوی، از عدم پذیرش تناقضات جهان را به تماشا گرفتهاند، سویههای مکالمه را توسعی جهانگرایانه میبخشد. تا مخاطب سطر به سطر، شاهد حرکت عصیانی شاعری باشد، که در طول راه و حین حرکت در بزرگراه- که ملغمهای در هم جوش از شلوغی و سر و صدا و نمودی از پیشرفت زندگی بشری در جهان مدرن، را به رخ میکشد- در مییابد که تنها اوست، که با عصیان کردن بر تمامی کژِیها و تباهیها، شوریده است و گرنه، ساکنان شهر، صامت و گنگ، بیهیچ رو در رویی و یا احساس تنش با تناقضات این جهانی، به زندگی خود، ادامه داده و میدهند.
همه چیز مناسب بود
امواج را به خود کشیده بودم
گرما کلافهام کرده بود.
تنها من در بزرگراه پیچیدهام
باقی همه ریل است
تا چشم کار میکند....
ث.پس با همان بیانیت کنایی-سورئالیستی، به طرح پرسشی جهانشمول میپردازد، که شاعر-راوی، جهان هستی را در سیطرهی آن گرفتار و در بند میبیند. «این پیچ تند ابدی بود؟» گویی، شاعر، با قطع ناگهانی روایت، پرسشی ازلی-ابدی را که فاصلهای بعید را از ازل تا ابد، پیموده و میپیماید، با نگرشی جهانگرایانه، با مخاطب در میان مینهد و با این کار ذهن او را با چالشی صریح رو در رو میکند. پرسشی خردورزانه، که صاعقهآسا، با گره خوردن به آگاهیهای فردی-جمعی، در افق دلالتهای چند معنایی برشها، رسوخ میکند، تا ضمن سیال نمایی زمان در شعر، فضای چندصدایی و قطعه قطعهگون برشها را، با بینشی شطحآمیز و در عین حال هستیانگارانهای، در افقی بغلتاند، که منبعث از ضرباهنگ زندگی راکد و خوابآلودهی جهان پسامدرن تلقی میشود. اگر چه شاعر، پیشتر با پررنگنمایی پلشتیهای محیط اطراف، مسیری پر فراز و نشیب، از سلطهی یأس و ناامیدی را در شعر پراکنده است، تا پرسش جهانشمول، که از عصرها و زمانها میگذرد، شاید پاسخی درخور بیابد، پاسخی که آدمی نتوانسته، در هیچ زمانی آن را بیابد و درک نماید.
این پیچ تند ابدی بود؟
ج.از یک سو، بهرهگرفتن از پدیدهها و اشیاء و کشف روابط میان آنها در جهان پیرامون و از سوی دیگر، پراکنش شطحآمیز و متناقضنمای آنها، در مسیر پرشهای متنی، فضای چند صدای شعر را، پررنگتر نموده، نقشی مهم در ترویج گفتمانی اجتماعی، را به عهده گرفتهاند تا، خردهروایتهای مکالمه محور، که پس از طرح پرسش، در قالب جملات خبری، استفهامی و پرسشی در شعر به ترویج صداهای متغیر، گرایش نشان میدهند، گسترهی شعر را، که عرصههای سیال دلالتهای چندوجهی سطرها را، در خود میپرورد، در رفتارهای زبانی خود، همچنان که مفاهیم را در تصاویر پراکنده، به تعلیق و تأخیر میاندازد، هر کلاژ را به اجراهای زبانیای بدل نماید، که در مسیر خردهروایتهای متنی گسترده شدهاند. تا در نهایت، خردهروایتهای پراکنده، که در صورتبندی گزارشگرای خود، هیئتی خبری را مدام به رخ میکشند، پس از هم سو شدن با زاویهی روایت، نقشی عینی و ملموس بگیرند.
این فلز همیشه نایاب بوده است
و جیوه سایه انداخته است بر چهارگوشهی میز؛
یک درجه گرمتر از دیروز شده است!
چ.از طرف دیگر، شعر به یاری کلاژهای انتزاعی- تجریدی، اما در فضایی عینی و ملموس این توانایی را مییابد، تا ساختار گسسته و منقطع خردهروایتها را، به گونهای تنظیم کند، تا هر خرده روایت، با ظاهری هماهنگ و همسو با کلیت روایت، به نقشآفرینی بپردازد. پس به خرده روایتهای چندوجهیای اجازهی حضور میدهد، که مدام از مسیر روایت فراتر رفتهاند. گویی شاعر، با نگاهی تلخ به رخدادها مینگرد و همچنان سایه به سایه با رصد کردن تناقضات و تنشهای این جهانی، تنها راه رو به رو شدن با مصائب را در بیانیتی طنزآمیز مییابد، که در هر عبارت متنی جاری و ساری است. مسیری تلخ، که در مجاورت نوشتار میچرخد و لاجرم، ترجیعبند مکرری را تکرار میکند، که در ریتمی زنده و پویا، مرکز ثقل نوشتار، به آن گره خورده است. ترجیعی _تکراری_ که در شعر حاضر میشود و به مثابه هستهی محوری شعر، خردهروایتهای گسسته را به هم پیوند میدهد، تا همچنان که چرخش حلقوی شعر را برجسته میکند، کلیتی منسجم از روایتی متکثر و سیال را در سطرها نمایان سازد.
رگهای من است این شهر
که به خواب رفته است.
ح.ترجیعبندی که بلافاصله، شعر را، به مسیر اصلی روایت برمیگرداند، تا همچنان، با تأکید بر خواب بودن آدمیان، اشیاء و پدیدهها، شهر را به آواری شبیه بداند، که صامت و بیتحرک در خوابی غافلانه، یله مانده است. تا جایی که، حتی ریلها که محل عبور و مرور قطاراند و حکایت سفر را در خود نهادینه کردهاند، نیز بیتحرک و بیجنب و جوش، بی آن که شاهد حرکت قطار و جابهجایی مسافری باشند، به موازات یکدیگر در خواب ماندهاند. گویی شهر خواب زده، که به تعبیر شاعر، از چهار سو، شمال، جنوب، مشرق و مغرب خواب مانده است و بیتحرک، به گوشهای خزیده است، به مخروبهای ماننده است، که از هر سمت و سو که به آن نگاه کنی، جز ویرانی و آوارِهگی و درماندگی چیزی حاصل نمیشود.
ریلها به موازات خواباند
شهر بر چهار گوشی آوار شده است.
خ.با وجود این اما، برای آن که شاعر-راوی، فضای راکد و خاموش شعر را بر هم بزند، به طرح پرسشی عاطفی در فضای شعر توجه نشان میدهد. پرسشی که با فاصلهگذاری و تخریب ناگهانی روایت، تداوم گزارهها را به چالش میگیرد تا، بار دیگر کلاژی را در متن برجسته کند، که شاید به ظاهر ارتباط و هماهنگی سازگاری را، با زمینهی روایی منتشر شده در شعر ندارد، اما چون وجههای نمایشی-بصری را در شعر سامان میدهد، مسیر عمومی روایت را، با پراکنش صدای دیگری در متن، تغییر داده، دوباره ذهن مخاطب را با چالشی جدی رو در رو میکند. چالشی که با پرتاب جهشوار ذهن مخاطب، به فراسوی شعر، همچنان که پرسش شاعر را بیپاسخ نگاه میدارد، قادر است، پیشداوریها و پیشفرضهای لحظهای ذهن مخاطب را کنار زده، با ایجاد قطع و گسست در رخدادهای متنی و مرکز زدایی از آنها، مسیر لغزان مکالمه را در نوشتار، دو چندان کند. اگر چه، شاعر-راوی، پس از طرح این پرسش، برای بازآفرینی فرو رفتن آدمیان در روزمرهگی، دوباره به هستهی اصلی روایت بر میگردد، تا دغدغهها و تجارب زیستی خود، از رخدادهای تراژیک جهان پیرامون را، بازگو و دنبال کند.
به همسرم گفتم: «صبحانهات را خوردهای؟»
میشد از سمت راست خارج شد...
د.گویی شاعر-راوی، در فضای راکد و خاموش شهر، میچرخد، تا وضعیت تراژیک شهر که همچون لباس کهنهای، در باد سرگردان و رها، در معرض ویرانی است را، یادآور شود، اما، در کمال نومیدی همه چیز را، از دست رفته مییابد. چرا که، در شهر خواب زده، تنها حضور توفندهی باد است و شهری که در خاطرات و حافظهی جمعی آدمیان، پنهان مانده و فراموش شده است. در این شعر، ترکیبِ «لباس کهنه» استعاره از، شهر فراموش شده و بر باد رفته است و شاعر-راوی، به عنوان شهر شطرنجی، در گسترهی شعر، از آن، یاد کرده است. اگر چه، آشناییزداییهای مکرر جمالی، از معناهای روتین و حرکت به سمت زبانیت شعر، چه در محور هم نشینی و چه در عرصههای جانشینی، فرارویهای زبانی شاعرانه را، به گونهای در برشها برجسته مینماید، تا تصاویر زبانی، در رویکردهای پساساختارگرایانه با درکی تاریخی، به عرصههای دلالتی سیالی بدل شوند که در آن، اگر چه دالها در بازیهای زبانی، مدام در حال دلالتاند و با تأخیر و تعلیق معناها، رو به رو، اما نمایی چندوجهی از معناهای اجتماعی تعبیه شده در متن را، نیز با خود یدک میکشند.
منشورها در باد میپیچند
و این لباس کهنه بر باد رفته است.
ذ.در آخرین اپیزود نیز جمالی، اگر چه خود را جزء کوچکی از مردمان شهر در خواب فرو رفته، میداند، اما نه با مهرههای شطرنج همسو میشود و نه خود را، جزئی از خطوط شطرنجی شکستهای میداند، که بر چهرهی شهر و مردماناش کشیدهاند، تا حذف و یا پنهاناشان کنند. پس، از انبوه جماعت به خواب رفته، خود را جدا میبیند. انسانی هوشمند، که همچنان در آگاهیهای تاریخی-انسانی خود غوطهور است و رو در رویی و افشاء آشفتگیهای سرگیجهآور محیط اطراف را، وظیفهی خود میداند و لاجرم، به همان اندازه که ناامید است، اما هوشیار و آگاه نیز هست و به آسانی خود را در معرض کژِیهای این جهانی قرار نمیدهد و امیدورانه بر بینش مثبتگرای خود پایمیفشرد، چرا که میداند، شهر به خوابرفته، با قدمت تاریخیاش، اگر چه، در مسیر وزش بادهای ناهمسان قرار گرفته است، اما، میتوان با هوشیاری از خوابِ راکدِ وحشت مردگی، بیروناش کشید. حتی اگر جسم کوچک و ناتوانی باشی که، بر روی آب روان است. آب، نماد سرزندگی، طراوت، هوشیاری و خرد و آگاهی است و شاعر که همچنان هوشورزانه، شاهد این ماجراست، با درکی تاریخی-اجتماعی، دست خود را، که نمادی از مردمان شهر است، اگر چه، در خواب مانده، میبیند، اما هوشیارانه میداند که تنها راه رهایی، بریدن و دور شدن از این خواب مرگآلوده است. پس، با پراکنش مناسبات درونی دالها، به یاری تصاویر عینی-ذهنی، مخاطب را وا میدارد، تا معناهای ضمنی شعر را دنبال کند و با تأمل و دقتی جهاننگر، در وقایع جهان پیرامون، خیره شود.
بر دستی که خواب رفته است
شطرنجی یک خط شکسته نیستم
و جسم کوچکم که بر آب میرفت.
ر.به هر روی، نام «رزاجمالی» با شعر «زبانیت» گره خورده است. شاعری پیشتاز، با رویکردهای هستیانگارانه و جهاننگریهای متکثر و سیال، که از سویی، جوششهای زبانیاش، مملو از گرایشات اجتماعی، انسانی، تاریخی و فرهنگی است و از سوی دیگر، با شاخصهها و مؤلفههای زبانی-بیانی، مبانی زیباییشناسانهی و دیدگاههای فلسفی-هنری شعر «زبانیت» در دههی هفتاد، همسو و همراه، دانسته میشود. با وجود این، نمیتوان به واکاوی اجزاء و عناصر شعر جمالی پرداخت اما، از تأمل در شاخصههای زبانی شعر موسوم به دههی هفتاد و نقش آنها در رفتارهای زبانی شاعر، غافل شد. چرا که، شعر موسوم به دههی هفتاد، با پراکنش اختصاصات زبانی و مبانی زیباییشناسانهی متکثر و سیال، چشماندازهای متغیری را در شعر پیشتاز فارسی پدیدآورد، به گسترش پارادایمها و معیارهای تئوریکی متفاوتی انجامید، که در بطن خود زایای نظرگاههای تکثرگرا و چند وجهیاند. تئوریهایی که مکالمه محورند و با پراکنش آواها و صداهای متنوع و چرخش زاویه دیدهای مختلف، شعری چندصدایی را، محور گفتمانی متکثر قرار میدهند. با این همه اما، همسویی جمالی، با نظریهی «زبانیت» رضا براهنی، افقی تازه از فرارویهای زبانی او را، در بطن سویههای اجتماعی متغیری، میپراکند، که در چشمانداز برشهای متکثر شعرش، قابل رصد شدن است. به واقع، طرح نظریهی «زبانیت» از سوی براهنی، در دههی هفتاد، گسست و انفصال از اصول و قواعد تثبیتشدهای را به دنبال داشت، که از دههی چهل تا اوایل دههی شصت، جزء نظریهپردازیهای محوری و تأثیرگذار تئوریکی، در فضای پرنوسان شعر فارسی، به شمار میآمدند. بحث پیرامون: «شعر متعهد و ملتزم» که پایههای آن بر سویههای ایدئولوژیکیِ سنتگرایانه استوار بود و تقابل آن با دیدگاهِ «شعرغیرمتعهد و ناملتزم» که با طرح نظریهی نوجویانهی «هنر برای هنر» اساس خود را بر انگارههای زیباییشناسانهی مدرنی تنظیم نموده و آمده بود، تا میدانداری نظریهپردازیهای مسألهساز چند دهه را، از معیارهای تثبیت شده، یک جا پس بگیرد. مسألهای که اگر چه، هنوز هم مسأله است و مسأله این است، اما به نظر میرسد، پس از دههی هفتاد و طرح مبانی خاص زیباییشناسانهی نظریهی «زبانیت»، با تأکید بر اجراهای زبانی، از سوی براهنی، منجر به کمرنگ شدن آن دو مبحث مسألهساز، در فضای تئوریکی شعر فارسی شد، تا جایی که پس از دههی هفتاد، هر دو نظریه، به شیوهای در هم تنیده شدند که به مثابه دو روی یک سکه، اگر به جهات مختلف نظر دارند، اما در چرخشی متکثر و چندوجهی در هنر و به ویژه شعر، پس از تلفیق شدن، همسو و همراه میشوند، تا شعر، به یاری شبکهای سیال از اجراهای زبانی و شبه زبانی، تعهد خود را، نسبت به زبان، انسان و جهان هستی، به سیالترین شیوهی ممکن، اجرا کند و با بهرهگیری از مؤلفههای پیشتازانه، با دامنههای پرسیلان زبانی-بیانی، چشماندازی متغیر از مفاهیم چند وجهی را، آن گونه با اجراهای زبانی بیامیزد، تا آن چه، از تداعیهای متکثر، به ذهن مخاطب متبادر میشود، وجهی تفکیک ناپذیر از اجراهایی باشد که در آن، زبان مدام به تعلیق میافتد. از سوی دیگر، حضور «رزا جمالی» درکارگاه شعر رضا براهنی، که در دههی هفتاد، در زیر زمین خانهاش برگزار میشد، برای جمالی، این امکان را فراهم آورد، تا با درک و تأمل در شاخصههای زبانی شعر پیشتاز، هوشورزانه نوآوریهای ذهنی-زبانی خاص خود را، با چاپ اولین مجموعه شعرش: «این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی، 1377» به تصویر گرفته، با تمرکز بر رفتارهای متکثر زبانی و جسارتهای نوآروانهی بیانی بر اجراهای زبانیتی رئال-سورئالیستی پای بفشرد و با احضار صداها و آواهای مختلف در شعرهای خود، این توانمندی را بیابد، تا در نهایت شعری چندصدایی، که در بطن آن، مکالمهای سیال، مدام بسط و گسترش مییابد، در گسترهی شعرها شکل بگیرد. فضاهایی ناهمخوان و متکثر و در عین حال، مملو از سویههای اجتماعی-تاریخی، که درتمامی مجموعه شعرهای جمالی، همچنان قابل واکاوی و رصد شدناند. به واقع، جمالی با ترویج گرایشات نگارشی و نگرشی منحصر به فرد، در تمامی مجموعه شعرهای خود، به گسترش انبوهی از تمهیدات زبانی، شطحگونگی در بیان، تعلیق و تأخیر انداختن دامنهی معنایی سطرها، ترویج فضاهای محذوف، گرایش به چند صدایی کردن برشهای متنی، جزئینگری و تخریب روایتهای خطی و... سعی خود را بر این مهم تنظیم کرده است، تا به یاری شاخصههای زبانی-بیانی و مبانی زیباییشناسانهی شعر پست مدرن، فضاهای نگارشی متفاوتی را تجربه نماید. مسیری پرنوسان که فرارویهای زبانی او را، در طول چند دهه، در سطرهای شعرش به نمود گرفته، این امکان را فراهم آورده است، تا «رزاجمالی» که همواره تأثیرگذاریاش بر شعر جوان، انکارناشدنی است، به عنوان شاعر، منتقد و مترجمی آگاه و توانمند، همچنان خلاقانه، مسیر سرایش را طی کند و گرایشات جهانگرایانه- هستیانگارانهی خود را، در گسترهی شعر پیشتاز فارسی، به پیش ببرد.
افسانه نجومی، دی ماه 1396.
جمالی، رزا، 1390، این ساعت شنی که به خواب رفته است، نشر چشمه.







افسانه نجومی :
متولد ۱۳۳۹/1/12- اهواز.
میزان تحصیلات: کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی.
#چاپ شعر،نقد، داستان کوتاه در مجلات ادبی از دهه ی هفتاد تا اکنون:
کارنامه. کلک. دانوش. نافه. وزن دنیا. عصر پنجشنبه. سیاه مشق. پاد. سخن. چامه. سکوی شعر. نقطه /فصلنامه ی شعر جنوب. مجله ی هنر و جامعه. مجله ی تخصصی ادبی نورهان.
و روزنامه های اعتماد. آرمان. ابتکار. توسعه ی جنوب. ایران.
نشریات الکترونیکی:
نورهان. یانوس. هفتاد. پیاده رو. جن زار. عقربه. سایت تخصصی شعرانه. سایت ادبیات پیشرو ایران. و...
#چاپ مقاله در مجله ی "رشد آموزش زبان و ادبیات فارسی" با عنوان"نگاهی گذرا به شعر زنان خوزستان با تکیه بر عناصر زبانی" ۱۳۹۳.
#ارایه ی مقاله ی پژوهشی با عنوان "ریخت شناسی روایت در آثار مهدی اخوان ثالث" نخستین همایش نکو داشت مهدی اخوان ثالث. استان یزد. ۱۳۹۴.
#ارایه ی مقاله ی پژوهشی با عنوان:"بوطیقای شعر زنان خوزستان" همایش ملی "زن در تاریخ محلی خوزستان" دانشکده ی علوم تربیتی دانشگاه چمران اهواز. ۱۳۹۵/۱۲/۷
#عضو هیئت داوران اولین جشنواره ی خورهای احساس. ویژه ی کتاب خوزستان. ماهشهر ۱۳۹۰.
#عضو هیئت داوران اولین جشنواره ی سراسری شعر دوست. اهواز. اردیبهشت ۱۳۹۱.
#عضو هیئت داوران هفتمین همایش شعر استان خوزستان. بهمن ماه ۱۳۹۶.
#عضو هیئت داوران اولین جایزه ی ادبی سپاس. اهواز. ۱۳۹۷.
#عضو هیئت داوران سومین جایزه ی ملی شعر جم. مردادماه ۱۳۹۹.
#عضو هیئت مدیره ی انجمن شعر اهواز.
کتابشناسی #افسانه_نجومی:
مجموعهی شعر:
فینیقیه زنی بود با کلاه مدرج/ نشر لاجورد/ 1381.
سیزیف پرت خندهی آدم/ نشر داستانسرا/ 1382.
کارون با طعم توت فرنگی/ نشر نصیرا/ 1393.
چند دقیقه رمانس/ نشر نصیرا/ 1394.
برای حجامت لبهایام اهواز بیاور/ نشر هشت/ 1396.
شرجی سرد/نشر هرمز/1398.
صفحات مذاب/ نشر سمت روشن کلمه/۱۳۹۹ .
نقد و نظر:
قاف نقد (بازخوانی شعر معاصر فارسی)/ نشر نصیرا/ 1392
تحقیق و گزینش:
نمای درشت (آنتولوژی شعر زنان خوزستان)/ نشر ترآوا/ 1389
داستان کوتاه:
زیرا که هم چنان/ مجموعه داستان کوتاه/ نشر هشت. ۱۴۰۰
# نقد شعر جوان خوزستان در کتاب های:
#فرازهای پنهانی، نقد و بررسی شعر خوزستان. جلد اول. ۱۳۹۴. به کوشش شهرام فروغی مهر. نشر آیات
#از جنوب گریه ها-. برگزیده ی شعر جوان خوزستان. ۱۳۹۷. جلدهای اول و سوم. به کوشش شهرام فروغی مهر. نشر کتاب هرمز.
# داروگ. مجموعه ی شعر و نقد و نظر. به کوشش ابوالفضل پاشا. جلد ۵. کتاب هرمز. ۱۳۹۹.
این رسم الخط فارسی نیست...
ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 165
تاريخ: دوشنبه
9 خرداد
1401 ساعت: 16:39